تبليغاتX
دار

دار

دار، آونگ خاطره‌های ما، در ساعت تاريخ بود. ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ.


 

 1) از هشت صبح اورژانس رسول از هر آنچه مریض و پرسنل و رفت و آمد است جارو شده بود. یک سکوت مطلق، انگار قرار است فاجعه ای اتفاق بیافتد. هشت و ربع شمارمو دادم اورژانس و با هزار دلبری قانعشون کردم اجازه دادن سال تحویل برم پاویون. جنگی خودم رو رسوندم بخش به خیل ِ خلاصه پرونده هایی که نیلوفر باید می نوشت کمک کنم. با سرعت یک پارگراف در ثانیه نوشتیم و دویدیم سمت پاویون. یک سری انسان ِ غریبه سینما وار جلوی تلویزیون بودن. نه سفره ای نه حالی نه صدای توپی. یکی گفت ثانیه شمارش تموم شدا، مثکه سال تحویل شد، و لابد شد و عید برای من خلاصه شد در یک سری زنگهایی که امسال بوی دیگری داشتند. یک عمر به هر ضرب و زوری بود واسه سال تحویل سفره جور می کردیم، چهل دقیقه دعا می کردیم و حس می گرفتیم، یه دور مقلب و قلوبش رو می خوندیم، تو 364 روز ِ آیندش اون بود وضعمون. امسال که به سفره و دعا و دیریم دیریم ِ ضرب آهنگ تحویلش هم نرسیدیم، دیگه چی می خواد سرمون بیاد! می گن سالی که نکوست .... (نمی دونم چرا از کشیک یکم فروردین انتظار دیگه ای داشتم.)

2) بنظر من مهم ترین اتفاق این سال تمام شدن اش بود و ای کاش مسئولان کاری می کردند که در همان مهر و آبان تمام می شد و کار به اینجاها نمی کشید

3) بالاخره از امروز در جواب سوالش می تونم بگم " سال ِ آخرم"! یعنی اگه روز انتخاب این رشته ی وزین زاییده بودم الان بچم داشت پیک شادیش رو رنگ رنگی می کرد.

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 10:42 توسط سحر|


رهبر من آن طفل ِ17 ساله ایست که شانزده سالگی شوهرش داده اند و فی الفور حامله اش کردند و بعلت استرس زایمان ِ وارده بر بدنش کولیت اولسراتیو اش عود و فلیرآپ کرده است و دو ماه قبل مجبور به توتال کولکتومی (همان برداشتن کل روده بزرگ) شده است و الان بعلت بی اختیاری کامل در بخش بستری است. :|



نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 20:44 توسط سحر|


کیشیک های جراحی دو دسته اند. یکی کیشیک اورژانس است که بیست و چهار ساعتش را با همبندت تقسیم می کنی و هر ساعتی قرعه ات افتاد فیکس میشینی در اورژانس تا مریضی چاقو بخورد بیاید، تیر بخورد بیاید، آپاندیسش بترکد، معده اش سوراخ شده باشد و یا نه خوش شانس باشی و فقط ویزیت اوکی ِ عمل ِ دادن های سرویس ارتوپدی برسد دستت. اما دسته ی دوم کیشیک های بخش است که جور دیگری دهنت را صاف می کند. یک لیست مریض های عمل فردا را به اسم پِره آپ می دهند دستت تو موظفی مثل قاصدک از این سو به آن سو بدوی تا تک تک  این ستون های مشاوره ها و آزمایش ها و رزرو خونشان تیک بخورند، این وسط مریض جدید هم می آید و شرح حال می خواهد، مریض آی سی یو می رود به شوک و بالای سرش فیکس می شوی، همه ی خونگیری ها و بعضا دیده شده خونبری ها هم پای آچار فرانسه ی بیمارستان، تو بخوان انترن بخش است و هزاران کار ِ دیگر که توصیف تک تک این جزئیات طلبتان برای بعد، بحث الان ِ من چیز دیگریست.

یکی از پایه های کیشیک های بخشِ جراحی تعویض پانسمان تمام مریضهای بستری یک بخش هشتاد و هشت تخت خوابیست. تو ِ انترن موظفی صبح نشده، حدود ساعت 4-5 بروی بخش، یک سبد شنل قرمزی را پر از گاز و چسب و سرم شستشو و دستکش کنی و از یک تخت به تخت دیگر مردم بدبخت رو از خواب بیدار کنی که قوقولی قوقو پانسمان دارید؟ و اگر جواب نه باشد اکتفا نکنی و پتو و لباس را کنار بزنی تا به چشم مطمئن بشی. این پانسمانها رنج مختلفی دارد از یک گاز ساده گذاشتن روی بخیه ی مریض بگیرید تا تعویض پانسمان فیستول ِ شکم ِ قُل قُل جوشان ِ بهزاد ابراهیم نژاد، تخت 541 ِ جراحی سه.

من سه کیشیک بخش داده ام و در هر کیشیک از خیل ِ پانسمانها یکی روح و جسم مرا تروماتیزه کرده.

1) کشیک اولم ساعت 5 صبح رسیدم بالای سر احمد. یک آقای ِ سی ساله ی زندانی که با دستبند بسته شده بود به لبه ی تخت. تابلوی بالای سرش نوشته بود پزشک معالج دکتر محجوبی (استاد ِ کولورکتال مان) و جلوی تشخیص خالی بود. بیدارش کردم که آقای فلانی پانسمان داری؟ - بعله. – کجاته؟ - با اشاره دست زیر شکمش را نشان می دهد. – من در ذهن ِ ساده انگارم: ( اَه باز این محجوبی یه هموروئیدی چیزی عمل کرده) لباستو در بیار آقا می خوام پانسمانت رو عوض کنم. مریض شلوار را می کشد پایین، زیر شلوارش شورت توری ِ جراحیست با کلی گاز زیرش.

من:!!!!! واه چرا انقدر گاز چپوندن اونجا!!!! مریض آن را هم بر می دارد و تمامیت فاجعه بر من هویدا می شود ومن با دهانی باز، مُخی سوت کشیده و چشمانی از حدقه در آمده خر فهم می شوم که جای خالی تشخیص را باید به نام "گانگرن ِ فورنیه" ذینت می دادند. صحنه ی زیر دستم یک شومبول ِ قاچ خورده است که از زیرش تا برو و از آنال هم بگذر و برس آنطرف، که استخوان دمبالچه باشد را قاچ داده اند و پوست کنده اند، به معنای اعم و اخص کلمه. کانّه اطلس زوبوتا ی آناتومی تنه مان. تستیس های مریض مثل دو توپ ِ صورتی جلوی رویم وایساده بودند. اگر کمی ریز می شدی  عضلات کرماستر و شبکه ی وریدی پَمپینیفورم و ما یتعلق به هم نمایان بود. با ترس و لرز بیست گاز استریل دور تا دور پرینه اش می کشم، یک داد اساسی سر پدرش می زنم که بیا این تور را برگردان سر جاش، جمع کردن باقی سبد را می سپارم به نیلوفر و با سرعت تمام از اتاق خارج می شوم بلکم تا دیر نشده این تصویر را برای همیشه از ذهنم پاک کنم که نشد و نمی شود و مطمئنم در رومانتیک ترین لحظه ی زندگیم هم جلوی چشمم خواهد بود.

2) کشیک دومم ساعت 11 شب پرستار مثل یک نوار ضبط شده تکرار می کند تخت 521 تعویض پانسمان دارد، تخت 521 تعویض پانسمان دارد، تخت 521 ...! هزار خروار کار را میندازم گردن نیلوفر و میرم ببینم چی شده. قاسم یک آقای سی ساله ی شمالیست. تابلوی بالایش نوشته پزشک معالج دکتر ذوالفقاری ، تشخیص آمپیم ریه. به خیال خوشم خوشحالم که نه چرک دارد نه زخم غریبیست. لابد دو تا گاز است دور یک دِرَن که چرک داخل ریه را تخیله می کند. – سلام، چی شده پانسمانتون. – خیس شده چسبش داره باز میشه میشه لطفا عوض کنید. – باشه الان میام. – فقط خانم دکتر تورو خدا آروم این دورش چسبیده. میرم وسایل رو میارم. بلوزش رو که کنار می زنم یک گاز سمت چپ و بالای قفسه سینه اش هی باد میشود، می خوابد! فکر می کنم چشمانم آلبالو گیلاس دیده. به زور ِ نرمال سالین گاز های چسبیده را می کنم و همان قیافه ای می شوم که پارگراف بالا وصف کردم. بالای قفسه سینه ی مریض مثل ِ در آوردن ِ در رُب ِ گوجه فرنگی! یک دایره به قطر 7 سانتی متر را کنده اند و انداخته اند دور!!! این دایره خالیست و داخلش یک لوب ریه هی باد می شود خالی می شود! من حتی فیشر ِ میانی ِ ریه و آن طرف ترش مدیاستن را هم می دیدم!! انگار که تونل زده ای به داخل مریض. می پرسم این باید همین جوری باز باشد!! می گوید بله گفته اند خودش پر می شود. من انقدر بهت زده ام که از مریض می پرسم با چی؟؟!!!! سه گاز را لبه های برش که تمام دنده ها و عضلات بین دنده ای بطور اوریب معلومند می چپانم، با یکی هم روی حفره را می پوشانم. دو تا چسب می زنم و باد و خالی شدن گاز را نگاه می کنم. یاد این می افتم که من دستم را با چاقو می برم روزی هزار بار نگاهش می کنم و ناز می کنم و درد می کشم. اگر این تونل بالای قلبم بود چه می کردم.

3) کشیک سومم ساعت 5 رزیدنت سال یک زنگ می زند که خانم دکتر چه نشسته ای که یک مریض را داخلی یک خوابانده اند و پانسمانش مانده و ما غافلیم. بدو تا دیر نشده. می پرسم پانسمان چیه؟ - پای دیابتیک. یک ساعت آیه می خوانم که وای نه این با ما نیست و من نمی رم و از اون انکار و از من اصرار و آخر سر به شرطِ حضورش بالای سرم می روم داخلی یک. یک آقای پنجاه ساله ی تقریبا بیهوش که احتمالا در شوک سپتیک به سر می برد روی تخت خوابیده. ملافه را کنار می زنم. پای چپ مریض از بالای زانو قطع شده. همه همراه ها را با یک داد اساسی بیرون می کنم و شروع می کنم به پوشیدن دستکش. دو تا از همراهای مریض با هشت تا چشم بالای سر من وایستادن نگاه می کند، از رزیدنت هم خبری نیست. می پرسم پسرشی؟ - بعله، خودم خونه پانسمانشو عوض می کردم. – اِ اِ آفرین پس بیا دستکش بپوش کمکم کن. پای مریض را میگیرم دستم. چندشم نمیشود ولی یک حس غریبی دارم. پا نرم است. انگار اصلا استخوان ندارد. یکم شل بگیرم سریع می افتد زمین. ویبریل و گاز کشی را باز می کنم. گاز چسبیده به یک گوشت لُخم. به زور ِ سرم شستشو تمام گاز ها رو می کنم. پا را از بالای زانو قطع کرده اند. مفصل ِ لولا ای و مایتعلق به را همه دور ریخته اند برای همین انتهای پا یک حفره ی خالیست که دست من تا بند دوم شست داخلش می رفت. دور و برش هم بافت فیبرینی ِ سفیدی گرفته. بالای زانو تا ران هم پوست کنده اند. با سرم وگاز هر چه بافت نکروتیک هست دور میریزم. مریض جون ندارد آه بگوید ولی پایش زیر دستم می لرزد. اشک تو چشمام حلقه زده. آب توی حفره را می گیرم، دو تا گاز فرو می کنم تا تهش، رویش را گاز پوشان ملافه می کنم، بعد ویبریل و بعد باندکشی. از در اتاق که بیرون میام تا شب دعا می کنم خدا نصیب هرکی می شناسم و نمی شناسم نکند که دیابت بیماری ِ قرن ِ ماست.

 

-          توضیح مرض ها پای خودتان، گوگلش کنید ببینید چی چی هستند.

-    روده درازی کردم، می دونم، اما این متن را فقط نوشتم شاید دو سه نفری که آواز دُهل پزشکی به گوششان خوش آمده بود کمی دگرگون شوند. این رشته آدم را بد پوست کلفت می کند. بد.

 

سحر – هفتم اسفند ماه نود

نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 23:0 توسط سحر|

 

پانگاشت)

از در میانی ِ ساختمان پاویونهای بیمارستان رسول که بیرون بیایی یک مسافت راهرو مانند کوچکی داری تا برسی به یک دو راهی. حالا دو هفته است به جای مسیر همیشگی ِ راست برای رسیدن به بخشها باید بپیچم به چپ، طبقه ی نروسرجری و الجناح الخاص! و چشم پزشکی را رد کنم تا وارد یک دنیای ِ دیوانه ی دیوانه بشوم. بیش از پنجاه اتاق با بیش از صد مریض، یک نریسینگ ِ ناز که کارشان هنوز برای من جا نیافتاده، رزیدنتهایی که با بالا رفتن ِ رَنکینگشان آستانه ی اعصابشان هم "نَرو" تر می شود، چندین اتند ِ بی چاک دهن و در آخر به نام خدا، به بخش ِ شهید پرور ِ جراحی خوش آمدید.

نگاشت)

کشیکهای جراحی دهن آدم را صاف می کند آنقدر که با آغوش باز برای مرگ دست تکان می دهی. بعد از این بیست و چهار ساعته های کشنده روزی آغاز می شود که دنیای دیگریست و در ترمینولوژی ِ بیمارستانی "پُست کیشیک" نام دارد. حالا اگر این روز را یک "سِلِبریشن" بخوانیم، پست کشیک مراسم ِ خاصی دارد که هر آنچه دهن صاف شده در شب قبل بوده را آرام برایت می شورد و پاک می کند اینطور که: شیفت را که تحویل می دهی مخصوصا اگر مورنینگ هم پایت نباشد، می روی منتها علیه سالن میشینی، توی نور تاریک شده ی سالن (برای کمک به دیدن اسلایدها) و پس زمینه ی صدای فحش و هوار اتندینگ ِ محترم چشمایت کم کم گرم می شود، لم می دهی و با روشن شدن چراغ از خواب می پری. مورنینگ و مورتالیتی و این کنفرانسهای بدتر از فحش ِ خواهرمادر ِ استاژرها تمام شده و باید کوچ کنی برای راند دوم مراسم در پاویون! میرسی طبقه ی چهارم، لیوان و تی بگ و خامه شکلاتی و نون به دست مستقیم به سمت ناهارخوری. یک ضیافت چند ساعته به صرف یک صبحانه ی خرکی و یکی دو جین غیبت رزیدنت ِ کشیک دیشب و غر زدن ِ حجم کاری و لوده بازی و چه و چه، تا بشود ظهر و منشی ِ عزیز اجازه ی رفتنت را صادر کند و تو عطای این بیمارستان را به لقایش ببخشی و بتپی توی آژانس و کوله ی ده کیلویی ات را پرت کنی صندلی بغل و تمام راه به بالش و تشکی که انتظارت را می کشند فکر کنی.

کلید در ورودی را که انداختی، پرواز می کنی. مقنعه را از سر میکشی، کلیپسی که متعهدانه نزدیک سی و چند ساعت موهایت را بالا نگه داشته می کنی، یک ماساژ محکم به موهای در هم گوریده ات می دهی، مانتو، کفش، حتی ساعت و جوراب هم در آسانسور استریپ می شود. تمام بند و بساط را پرت می کنی دم در و می روی سمت اتاق. کامپیوتر را روشن می کنی و در فاصله ی بالا اومدن و کانکت شدن این اینترنت ِ نفتی یک دوش دبش می گیری و هر آنچه بوی گند ِ زخم گانگرن شده و پانسمان ِ چست تیوب و بوی کیسه ی کولستومی و محتوی ژژنوستومی مریض و انگشت توشه رکتال و دستهای کاربنی و ساعد خونی و درد و آه هست به سیستم لوله کشی تحویل می دهی و تطهیر می شوی. ده دقیقه ای از دنیای خارج و روز رفته و اوضاع بقیه باخبر می شوی و با همان حوله و موی خیس کز می کنی زیر پتویی که هنوز یخ است و بالشی که هنوز خپل مانده. نیم ساعت اول بین خواب و بیداری (همان فاز نان رِم ِ خواب) تک تک شرح حالها و پروسیجر ها و رزیدنتها و فلان گرافی مریض و پاویون و اساتید و اُردرها و ریپورتها در کمال ناخواستگی در ناخودآگاهت مرور شود تا نفهمی کی به خواب مرگ رفتی و سه – چهار و حتی پنج ساعت بعد با صدای تلفنی، زنگ دری، صدای پدری از خواب بپری. ده دقیقه ی اول صرف شناخت مکان می شود و ده دقیقه ی دوم زمان. بین شب یا صبح بودنش هم کمی کلنجار می روی تا بالاخره اورینتیشن حلول می کند و خوشحالی که لااقل چند ساعتی وقت داری خانه و خانواده را دریابی. یک چایی داغ با کیک خرماهای شیرین عسل، دو سه تا کش و قوش برای ته مانده های خستگی و این می شود الف تا یای ِ مراسم گریز ناپذیر ِ پست کشیکهای من تا دوباره فردا یا پس فردایش عازم همان کارزار بشوم و همین مراسم.

پس نگاشت)

فردا و سه شنبه عازم جبهه ام. تنها دلخوشی ام می شود، نیلوفر ِ همسنگرم و سالادهای پر از لیمویش، رد دادنها و مسخره بازی های نیمه شبهایمان، وعده ی لوبیاپلوی ناهار و سالاد ماکارونی ِ شب* و این مهم که در اوج خستگی و خر کاری می تونم با رکیک ترین ادبیات تاریخ خستگی و کوفتگی و اعصاب خوردی را برایش دیکته کنم، بی خجالت و رودرباستی و لابد اینها بعدها همه خاطره می شوند. چه می دانم.

سحر، آخرین روزهای بهمن نود.

 

*برای رفاه حال ِ ما! غذای پاویون را پولی کرده اند ، از انجا که آن کوفت مجانی هم نمی ارزید ما مجبوریم از خانه قابلمه بقچه کنیم.

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 22:19 توسط سحر|


حالا کی حوصله دارد اینجا بنویسد!

طبق مشاهدات بیست و پنج ساله ی خود به این نتیجه رسیدم که من هر چه بیکار تر و آزاد تر باشم گشادتر، خسته تر و تنبل تر می شوم. در اوج خستگی کشیک های زنان کابینت آشپزخانه تمیز می کردم و حالا یک جوراب شسته هم ندارم که صبح را به شب برسونم! بگذریم... بهداشتِ هفتم! این یعنی در هفت سال ِ پزشکی هفت بار بهمون بهداشت خوراندند و این دم آخری هم یقه ی ما را ول نمی کنند. هر چقدر مسئولین این درس فخیم بلک لیست و تهدید و چه و چه ارائه می دهند اما باز بهداشت برای ما درس نمی شود، یا حداقل برای من نشده و نخواهد شد، لذا کمر همت بستم یک ماه استراحت مطلق کنم بلکم پیشاپیش جبران ِ جراحی ِ آتی باشد. خواب، فیلم، شب بیداری تنها سه فعالیت قابل ذکر اخیرم شده و حتی غذا را هم خدا می رساند.  این وسط بوشهری هم رفتم تا بالندگی ِ رفیق گرمابه و گلستانم را ببینم. فقط سه روز دیگر از این ضیافت موقتی مانده تا بعدش بشینم به تعویض پانسمانهای آنچنانی و دوخت و دوز احشای ملت.

زندگی جایی که باید گازش را بگیرد ژیان می شود، حالا که باید کش بیاید رفته است روی دور تند.

"خوشبختانه زندگی آن قدرها دراز نیست، تا چشم به هم بزنی گذشته..."/زاهاریا استانکو/پابرهنه ها

 

نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 16:54 توسط سحر|



یک)

میرزا کوچک خان برای هر کسی یادآور سردار ملی و بلندی های بادگیر ِ شمال کشور باشد برای من یکی یادآور تالاپ تولوپهای قلب جنین های نیامده و دادهای مادرها و دیلاتاسیون و افاسمان ِ کانال زایمانی و دی تی آر چک کردنهای ساعت سه صبح و اسپکلوم پشت اسپکلومهای درمانگاه ژنیکو و آژیر و ویراژهای آمبولانسهای اعزام ِ این یک ماه زنانی بود که بالاخره ، هرچند باورنکردنی گذشت و خاطره شد. خاطره ی سپیده که جای قلب دو قلوهایش را حفظ بود یا روناک پی آر او ام (تو بخوان پارگی زودرس کیسه آب)ی که پروب ان اس تی را خودش  نگه می داشت یا ترانس سکچوآل درمانگاه ژنیکو و ترس من از معاینه ی واژن ساخته شده اش، خاطره ی همه بند نافهایی که قیچی کردم و یک روزه هایی که بغل کردم و خاطره ی دست و پای مینیاتوری جنین های سقط شده.  زنان بد بخشیست، آدم هر چه باید و نباید را می بیند، انقدر که خوبی و بدیهاش یر به یر نمیشود. اولین بند نافی که کلامپ کردم، بچه ی کپلش را که از فشار کانالی که ازش رد شده بود حسابی شاکی بود گرفتم بغلم و به جای اذان برایش خواندم، "خوشکل خانوم لابد خوش آمدی به این دنیای دیوانه ی ما، از ما که گذشت شاید برای تو گل و بلبل شود. "

دو)

اینترنت ایران در دوران اوجش به سر می برد! و در راستای همسان سازی با صادرات اصلی کشورمان، صد در صد نفتی شده است. آنقدر استراتژیهای بکارگرفته شده غنی و پیشرفته شده که من برای دانلود کردن یک اتچمنت ِ ساده ی ایمیل سه روز است اسکل شده ام. ترجیح می دادم اگر قرار باشد ملی و بی تعلق شود لااقل یک حالی به ما میداد که با خاطره ای خوش از دنیای مجازی خداحافظی کنیم .


سه)

حماقت آدم رو تا نا کجا می بره، اینو تقریبا وقتی خر فهم شدم که بعد از یکسال غیبت صغرا دوباره دور میز اخرا جمع شدیم.

 

چهار)

از فردا تا یکماه انترن بهداشتم، اگر واجد شرایط آموزش تنظیم خانواده برای در و دهاتمان نباشیم، تقریبا بیکارم و بعد از یک ماه سگ دو این بیکاری عجیب می چسبد. آنقدر که تفریح نیمه ی شبم شده سرهم بندی کردن دیسکاشن ِ  مشق ِ کیس ریپورت و نوشتن این پست در متن صدای سینا حجازی آنجا که بخواند


داد می زد می گفت وضعش بده آخه اگه لیلی جوابش رو نده

میمیره و داغون می شه همه گفتن پاشو واسه مرد این کارا بده

زیر لب هی می گفت لیلی اگه نداشت به من هیچ میلی

ظرفمو شیکوند چرا ظرف من

هی وای لیلی آخ لیلی

آی لیلی آی لیلی لیلی آی لیلی آی لیلی لیلی آی لیلی آی لیلی لیلی آی لیلی آی لیلی لیلی

 

 

سحر -  نیمه ی دی ماه نود یا اولای ده دوازده میلادی

نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 23:6 توسط سحر|


یکم) بچه برای همه عزیز است، در این شکی نیست و مادر شدن در "to do list" بسیاری از زنان دنیا صدر نشین است.اما گاهی این موضوع یکurge  می شود و این باید ِ از پیش تعیین شده آدم را تا ناکجا می برد. امروز یک زن ِ پنجاه و دو ساله بعد از سی و نه سال نازایی با یک تخمک اهدایی سی هفته باردار است و به نظر من این تلخترین واقعیت یک زندگیست. اینجا بچه فقط یک لقب می شود، یک اسم برای خط خطی کردن ِ ستون پایین آن شناسنامه، که جز صرف وجودش هیچ چیز دیگری اهمیت ندارد. مهم نیست پدر چند سالش است؟ مهم نیست یک تن ِ پنجاه ساله صلاحیت رشد جنین و شیر دادن دارد یا نه؟ مهم نیست کی با بچه بازی کند؟ کی با ذوق لباس بپوشاند؟ مهم نیست بچه ی هشت ساله خجالت نمی کشد مادرش بیاید مدرسه معلم را ببیند؟ مهم نیست بچه که هجده ساله شد پدر و مادری برایش مانده یا نه؟ یعنی فقط زاییدن رستگاریست؟ اینکه یکی بماند فامیل را یدک بکشد یعنی ما ماموریت خودمان را به نحو احسنت انجام دادیم؟ جدا خودخواهی از این بالاتر هست؟

دوم) دهه شصت (حداقل تا 66ش را مطمئنم) برای هر نیم پله تفاوتی که خواست با نسلهای قبلش داشته باشد زور زد. نمی گم خیلی سختی کشید و بیچاره شد اما جنگید، حرف زد، سعی کرد قانع کند، سعی کرد دید های همه را مثل خودش کند، سعی کرد چرایی هر خواسته اش را توضیح دهد و این خیلی سخت بود و حتی هست چون ما و جامعه ی ما توضیح و بحث و منطق را خیلی سختر قبول می کند. نمی گم بقیه که خود من هم جزو همین آدمهام، اما اگر آن خواسته برود در پاچمان، اگر در معرض عمل انجام شده باشیم برای همین من و همین ما قبولش هزار برابر راحتر خواهد بود. به راحتی به وجودش عادت می کنیم انگار که از بن و پایه همین بوده. هر روز زندگیمان تکرار همین واقعیت است. هر چقدر دهه شصت زور زد، دهه ی هفتاد عمل کرد. نه تاییدشان می کنم نه تنبیه اما معتقدم EQ  آنها هزار برابر از ما بیشتر بود و هست. حداقل این رگ خواب جامعه را شناختند و راحتر جلو رفتند. از رو هوا حرف نمی زنم این را از دخترهای هفده هجده ساله ی single ای می گویم که هر روز با پدر و مادر و فک و فامیل می آیند درمانگاه تا من پروب بذارم روی شکمشان، صدای یورتمه وار قلب جنین را پخش کنم تا خانواده بشنود و ذوق کنند، یا مادرهایی که با دخترهای پانزده سالشان می آید آرایشگاه سوپروایزر باشند نکند رنگ پلاتینی که دخترشان می خواهد بشود زرد انی! یا دخترهای دبیرستانی که دیگه مجبور نیستند مقنعه را تا سپتوم بینی جلو بکشند نکند ناظم ببیند و بفهمد ابرو برداشته اند.

بینهایت مشتاقم ببینم اینها برای چه می جنگند تا یک پیش فرضی از چیزی که قراره بچه ی من بکند در پاچه ی من داشته باشم.

سوم) من فمینیست نیستم که فکر کنم دو ایکس بنیان خلقت است و بس اما معتقدم جامعه را، فرد را، زن است که می سازد. چه آنکه آدم می کشد و ریپ می کند و چه آنکه در چهل سالگی دختر می بیند لکنت می گیرد و گوشه ی خانه نشسته و چه تمام افراد این بین، اگر کاری می کنند، فکری دارند و زندگیشان ریشه در تربیت و خانواده دارد و این موضوع بر می گردد به نوک پیکان آن یعنی مادر. برای همین دارم هرروز در درمانگاهای بیمارستان ِ زنان، جامعه را مرور می کنم. من اکبرآبادی که بودم حرص می خوردم می دیدم دختر بیست ساله می آید برای حاملگی سوم و یا نوزده سالش است و پنج سال سابقه ی ناباروری دارد. تنها دل خوشیم هم مکان بیمارستان بود. اکبرآبادی جنوب شهر بود، مریض هایش هم از موازات جغرافیایی اش یا حتی جنوب ترش می آمدند پس حرجی بهشان نبود و نمی شد دیده ها را بست داد اما میرزا کوچک خان مرکز شهر است، مرکز جامعست، مراجعینش همین من و شما و همسایهامانند. پس خیلی درد دارد وقتی اینجا هم می بینم یک هجده ساله پنج سال است نازاست، وقتی اینجا هم برای سقط جنین منگل باید چونه بزنم، وقتی اینجا هم مادر سی و هفت هفته برای اولین بار می آید چک آپ، که حتی سونوگرافی ندارد، وقتی یکی حاملگی پنجمش است و فاصله سنی این بچه تا قبلی بیست و دو سال می شود، وقتی هنوز نود درصد افراد روش پیشگیری شان را می گویند طبیعی! خیلی.

اینهایی که گفتم اکثریت ما نبودند اما آنقدر اقلیت هم نیستند، آن بسیجی ای که از دیوار بالا رفت، آنکه فرش می بافد، ته چین می پزد یا فضا می رود، آن خانوم چهل ساله که برای در آوردن سرطان ِ رحمش با شوهر مشورت می کند که آیا آقا راضیند از امروز به بعد بچه نباشد، آن دختر هفده ساله ای که با مادرش می آیدOCP  بگیرد، آن اسید پاش، والیبالیست تیم ملی، آقای محترم قاچاقچی همه ماییم. من و تو تافته ی جدا بافته ی این گبه نیستیم، حتی همه آنهایی که رفته اند و از دور نچ نچ می کنند هم عضو همین خانواده اند. یک واقعیت ایرانی.

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 21:56 توسط سحر|


آخرين مطالب
» اومد بهار و ....
» Bitter Sweet Symphony
» جان من است او، هی مزنیدش، هی مزنیدش
» One day at a time--this is enough
» آره داشتیم چی می گفتیم؟ بنویس ..
» آخ لیلی
» بخواب هلیا ، دیر است
» So play the game "Existence" to the end Of the beginning
» در دلم آرام تصور مکن وز مژه‌ام خواب توقع مدار
» I'd rather be a comma, than a full stop
Design By : Pars Skin