بیابان را، سراسر، مه فرا گرفته است
شهر کتاب
بودم، البت نه به رسم تفرج هرازگاهی که به نیت یه سرپناه گرم در این سرمای سگ مصب
و استخوان سوز ِ به ناگه رسیده ی دی ماه، که دیدم روزشمارهای سال نود را چیده اند
روی سکو. جا خوردم که زمستان هم سی ازش رد شده و من کجا بودم که ببینم، جا خوردم و
چشمانم به نودش قفل شد. این همان نودیست که در هفتاد و هفت ِ کودکی و هشتاد و چهار
ِ قبولی و چه و چه "دِدلاین" بود و این گُه ِ کاّنَ کِش ِ تُنبان کجا و
آن زاهد ِ فرزانه کجا. می خواستم بنويسم از تقويم هايی که چه بيرحمانه پيمانه کرده
اند جوانی من را. می خواستم بنويسم از برف اخير و رهاوردِ اجتناب ناپذيرش که همان
نوستالژی برف ِ کودکی و رادیو گوش دادنهای صبح برای تعطیلی مدارس که نمیدانم آن
مادر مرده ای که تصمیم می گرفت تعطیل کند مگر شب لال بود که نذر داشت صبح تعطیلی
هم مارا ضابراه کند. ميخواستم بنويسم از بچه های رنگی اين روزها که ديگر خدای را صد
هزار مرتبه شکر البسه ی رنگی رنگی جزو موارد انضباطيشان در مدرسه ثبت نميشود.
ميخواستم بنويسم از تمام حس هایم از عقب ماندگی هایم از چه و چه که نوشتنم نمی
آید، نه اینکه گفتنی ها کم باشد یا که اوضاع بر وفق مراد و یا ربطی به امیر ِ آمده
به زندگیم داشته باشد که آدم تغییر با این سوپرایزهای شیرین زندگیهامان نیستم، به
زمستان است یا من ِ زمستانی القصه چرایی اش را نمی دانم که اعتقادم را از دست داده
ام به کلمه در راس و خودم در قعر.. و این بد است و سخت است و نمی دانم چرا نمی رود
و نمی گذرد که از آذرمان بیخ گلویم را گرفته تا این
دی ماه رفته و هی این تل انبار تر می شود ، هی خاک قطور تر می شود و یکی بیاید مرا
بتکاند ، با یک سیلی ترجیحا
« .. شبی که لعنت از مهتاب می بارید،
و پاهامان ورم می کرد و می خارید،
یکی از ما که زنجیرش کمی سنگین تر از ما بود،
لعنت کرد گوش اش را و نالان گفت: « باید رفت »
و ما با خستگی گفتیم: « لعنت بیش بادا
گوش مان را، چشم مان را نیز، باید رفت »
نمی دانم این سحر است یا چه اما القصه بیست و سوم دی ماه ِ رو به اتمام