بخواب هلیا ، دیر است


یکم) بچه برای همه عزیز است، در این شکی نیست و مادر شدن در "to do list" بسیاری از زنان دنیا صدر نشین است.اما گاهی این موضوع یکurge  می شود و این باید ِ از پیش تعیین شده آدم را تا ناکجا می برد. امروز یک زن ِ پنجاه و دو ساله بعد از سی و نه سال نازایی با یک تخمک اهدایی سی هفته باردار است و به نظر من این تلخترین واقعیت یک زندگیست. اینجا بچه فقط یک لقب می شود، یک اسم برای خط خطی کردن ِ ستون پایین آن شناسنامه، که جز صرف وجودش هیچ چیز دیگری اهمیت ندارد. مهم نیست پدر چند سالش است؟ مهم نیست یک تن ِ پنجاه ساله صلاحیت رشد جنین و شیر دادن دارد یا نه؟ مهم نیست کی با بچه بازی کند؟ کی با ذوق لباس بپوشاند؟ مهم نیست بچه ی هشت ساله خجالت نمی کشد مادرش بیاید مدرسه معلم را ببیند؟ مهم نیست بچه که هجده ساله شد پدر و مادری برایش مانده یا نه؟ یعنی فقط زاییدن رستگاریست؟ اینکه یکی بماند فامیل را یدک بکشد یعنی ما ماموریت خودمان را به نحو احسنت انجام دادیم؟ جدا خودخواهی از این بالاتر هست؟

دوم) دهه شصت (حداقل تا 66ش را مطمئنم) برای هر نیم پله تفاوتی که خواست با نسلهای قبلش داشته باشد زور زد. نمی گم خیلی سختی کشید و بیچاره شد اما جنگید، حرف زد، سعی کرد قانع کند، سعی کرد دید های همه را مثل خودش کند، سعی کرد چرایی هر خواسته اش را توضیح دهد و این خیلی سخت بود و حتی هست چون ما و جامعه ی ما توضیح و بحث و منطق را خیلی سختر قبول می کند. نمی گم بقیه که خود من هم جزو همین آدمهام، اما اگر آن خواسته برود در پاچمان، اگر در معرض عمل انجام شده باشیم برای همین من و همین ما قبولش هزار برابر راحتر خواهد بود. به راحتی به وجودش عادت می کنیم انگار که از بن و پایه همین بوده. هر روز زندگیمان تکرار همین واقعیت است. هر چقدر دهه شصت زور زد، دهه ی هفتاد عمل کرد. نه تاییدشان می کنم نه تنبیه اما معتقدم EQ  آنها هزار برابر از ما بیشتر بود و هست. حداقل این رگ خواب جامعه را شناختند و راحتر جلو رفتند. از رو هوا حرف نمی زنم این را از دخترهای هفده هجده ساله ی single ای می گویم که هر روز با پدر و مادر و فک و فامیل می آیند درمانگاه تا من پروب بذارم روی شکمشان، صدای یورتمه وار قلب جنین را پخش کنم تا خانواده بشنود و ذوق کنند، یا مادرهایی که با دخترهای پانزده سالشان می آید آرایشگاه سوپروایزر باشند نکند رنگ پلاتینی که دخترشان می خواهد بشود زرد انی! یا دخترهای دبیرستانی که دیگه مجبور نیستند مقنعه را تا سپتوم بینی جلو بکشند نکند ناظم ببیند و بفهمد ابرو برداشته اند.

بینهایت مشتاقم ببینم اینها برای چه می جنگند تا یک پیش فرضی از چیزی که قراره بچه ی من بکند در پاچه ی من داشته باشم.

سوم) من فمینیست نیستم که فکر کنم دو ایکس بنیان خلقت است و بس اما معتقدم جامعه را، فرد را، زن است که می سازد. چه آنکه آدم می کشد و ریپ می کند و چه آنکه در چهل سالگی دختر می بیند لکنت می گیرد و گوشه ی خانه نشسته و چه تمام افراد این بین، اگر کاری می کنند، فکری دارند و زندگیشان ریشه در تربیت و خانواده دارد و این موضوع بر می گردد به نوک پیکان آن یعنی مادر. برای همین دارم هرروز در درمانگاهای بیمارستان ِ زنان، جامعه را مرور می کنم. من اکبرآبادی که بودم حرص می خوردم می دیدم دختر بیست ساله می آید برای حاملگی سوم و یا نوزده سالش است و پنج سال سابقه ی ناباروری دارد. تنها دل خوشیم هم مکان بیمارستان بود. اکبرآبادی جنوب شهر بود، مریض هایش هم از موازات جغرافیایی اش یا حتی جنوب ترش می آمدند پس حرجی بهشان نبود و نمی شد دیده ها را بست داد اما میرزا کوچک خان مرکز شهر است، مرکز جامعست، مراجعینش همین من و شما و همسایهامانند. پس خیلی درد دارد وقتی اینجا هم می بینم یک هجده ساله پنج سال است نازاست، وقتی اینجا هم برای سقط جنین منگل باید چونه بزنم، وقتی اینجا هم مادر سی و هفت هفته برای اولین بار می آید چک آپ، که حتی سونوگرافی ندارد، وقتی یکی حاملگی پنجمش است و فاصله سنی این بچه تا قبلی بیست و دو سال می شود، وقتی هنوز نود درصد افراد روش پیشگیری شان را می گویند طبیعی! خیلی.

اینهایی که گفتم اکثریت ما نبودند اما آنقدر اقلیت هم نیستند، آن بسیجی ای که از دیوار بالا رفت، آنکه فرش می بافد، ته چین می پزد یا فضا می رود، آن خانوم چهل ساله که برای در آوردن سرطان ِ رحمش با شوهر مشورت می کند که آیا آقا راضیند از امروز به بعد بچه نباشد، آن دختر هفده ساله ای که با مادرش می آیدOCP  بگیرد، آن اسید پاش، والیبالیست تیم ملی، آقای محترم قاچاقچی همه ماییم. من و تو تافته ی جدا بافته ی این گبه نیستیم، حتی همه آنهایی که رفته اند و از دور نچ نچ می کنند هم عضو همین خانواده اند. یک واقعیت ایرانی.

 

So play the game "Existence" to the end Of the beginning

  

انقدر فکرم درگیره که اصلا نمی تونم دو کلام از عفونی ای که یک یا حسین دیگه تا تمام شدنش بیشتر نمانده بنویسم. بینهایت دوست داشتم من هم مثل بقیه بزرگترین دغدغه ی حالم رنگ ریشه ی در آمده یا بلوند استرابری یا کلاس رقص ِ ترکی یا بوت پاشنه بلند یا وای چرا این عکس رو آپلود کرد من توش لبام قلوه نیست بود، اما نیست، خیالی هم نیست! هنوز انقدر ته تهای وجودیم امید و خوش بینی دارم که نخوام مثل ناصر ِ سی وسه ساله ی بخش چشم کلت زیر گلویم بذارم و یک سوم ِ میانی ِ صورتم را دود کنم برود هوا! اما احساس می کنم یک کامیون روی شونه هام حمل می کنم و خسته ام. خسته ی این بار ِ فکر ِ بی نهایت، خسته ی این انتظار ِ بی پدر ِ تعیین تکلیف شدن، خسته ی این بخش هایی که باید تکلیف شوند، خسته ی تمام درگیری هایی که با زمین و زمان دارم. از مراقبت های شش دستکشی موقع گرفتن ِ خون شریانی از مریضهای اچ آی وی مثبتم بگیر تا سروکله زدن با همه اهل و ایال دور و برم!

انترن عفونی بیمارستان ِ رسولم و انترن ِ داخلی در این بیمارستان خود ِ معنای حمّال است! مثل کک به تنبان افتاده ها این ور آن ور ِ استیشن می دود دنبال پرونده، در صف ِ کامپیوتر ِ آزمایش ها زنبیل می گذارد بلکم نوبتش شود، چاپار ِ حمل ِ مشاوره های اورژانس بیمارستان از این سو به اون سوست، دستگاه ِ پالس اکسی متری پنج کیلویی را بغل می کند مریض به مریض می رود سچوریشن چک کند، هر چه در برگه ی دستورات مکتوب شده گردن می گیرد، نبض رادیال پیدا می کند و سوزن ِ دو سی سی را فرو می برد تا میانه ی فحش و جیغ های مریض گاز خون شریانی بگیرد، کیلو کیلو مشاوره می نویسد، پرونده به قطر ِ پتوی هشت لا را هی زیر و رو می کند تا کلهم در یک برگ خلاصه شوند، بهیار اگر حال نکند نوار قلب گرفتن با انترن است، کمک بهیار اگر میخ ِ مسابقه ی وزنه برداری بود بردن نمونه ها تا آزمایشگاه با انترن است، پرستار اگر وقتش با لاس زدن با هر جنس مذکری پر باشد گرفتن خون با انترن است. (ماندم این ذات تمام بیمارستان های دولتیست یا فقط رسول که انترن ِ خانم دشمن قسم خورده و رقیب ِ از ازل تا ابدی پرستارهای داخلی محسوب می شود و تا وقتی بیدار است "میک شُر" می کنند انترن ِ موجود در بخش آرامش نداشته باشد). بگذریم، عفونی بد بخشیست چرا که از صدقه سر ِ قرارداد ِ ترکمن چای واری که بیمارستان ِ رسول با زندانهای تهران بسته هر چه زندانیه داغان شده بود و هست سرازیر می شود اینجا علی الخصوص بخش عفونی و یک ماه یکسری مریضهای همه چیز تمامی نصیبت می شود که موقع سوزن زدن باید صد و چهل و خورده ای پیغمبر رو صدا کنی شاید سوزن نرود به دستت، موقع معاینه تا جایی که می تونی نفس حبس کنی شاید یکی مایکوپلاسما کمتر برود ته حلقت، موقع باز و بسته کردن پانسمانها کوروش علیه رحمه رو یاد کنی تا از بویش خفه نشوی و از شمایلش ولو! اگر تمامی این مسایل هم اوکی بود و اصلا تو حق دست زدن به مریض هم نداشته باشی، لوده ترین متلک های ِ کفه چاله میدانیست که از زندانبانها نصیب هر ویزیتت می شود. تنها دلخوشی این بخش و نه اصلا بهتر است بگم کل انترنی دید و بازدید های دوستی های قدیم و جدید توی راهروها و پاویون است. انقدر که حرف زدنها و مسخره بازی ها و غیبت ها یکم خستگیت را در کند و ببینی "نه تو تنها نیستی". دو ماه بعدی اینجا نیستم و تنها چیزی که میس خواهم کرد همین خواهد بود و بس.

از چهارشنبه تا یک ماه انترن زنانم و از آنجایی که من شدیدا استعداد دارم یکی از ماماهای لکّاته ی شهر نو بشم! تصمیم دارم تمام این بی حالی ها و دق و دلی ها و اعصاب خوردی های داشته ام را سر ِ جیغ و داد زنان ِ زائو خالی کنم و بنشینم به انتظار ِ برگشتن ورق ِ زندگیم و یک" رویال استریت" ِ اساسی!

 

 

پی نوشت: بیمارستان رسول اکرم، بیمارستان ِ مادر ِ دانشگاه ِ ایران سابق من بود. جالبه هنوز انقدر به این کوچ عادت نکردم که همچنان در جواب دانشگاه محل تحصیل مکث می کنم و می مانم خودم را متعلق به کدام بدانم و نتیجه این می شود که سابق بر این یک ایران می گفتم و نیم ساعت آدرس می دادم بدانند کجاست، حالا ایران می گویم و یک ساعت توضیح می دهم که چه برسرش رفت و چه شد و الان کجاست. بگذریم، بیمارستان ِ رسول بیمارستان ِ نود درصد ِ دوران استاژریم بود و این بازگشت به بخشهایش درست مثل بازگشت به مام وطن با تمام آشناها و کوچه باغهای خاطره اش بعد از ماهها غربت بود.


پی نوشت دوم: شاه ایونت ِ  این هفته و هفته های بعد و هفته های قبل من این کتابی می شود که زنگ ِ پستچی ِ چند ساعت قبل که از 10588.1 کیلومتر آنور دنیا برایم آورد. همین  318 صفحه عجیب کلاف ِ حال ِ من بشدت به هم گوریده ی من را سامان داد.