ما کاشفان کوچه‌های بن‌بستیم

  

اینها می آیند برای 33 سال قبل راه می روند ، داد می زنند. آنها می آیند برای 33 سال آینده راه می روند، داد می زنند، کتک می خورند. اینها می آیند برای جواب آنها راه می روند، داد می زنند، جر می دهند. دوباره آنها می آیند برای حرص اینها راه می روند، داد می زنند، جر می خورند، تیر می خورند، کتک می خورند، زندان می روند و ... یاد حیاط مدرسه ی کودکی می افتم.. اینها و آنها روبروی هم صف می کشیدند و با بلندترین صدا و کوبان ترین پا ها می رفتند که - ما اومدیم جنگ جنگ جنگ - چرا اومدین جنگ جنگ جنگ - دختر شاه و می خوایم شمش طلا رو می خوایم - دختر شاه و نمی دیم شمش طلا رو نمی دیم  اگه نمی دین .... حالا آیا زورکی بیشتر است؟ آیا ما آمده ایم جنگ؟ آیا انقلاب جنگ است؟ آیا جنگ پس ِ انقلاب است؟ آیا جنگ کار انگلیسی هاست؟ آیا انگلیس همان آمریکاست؟ آیا این انگشت ماست در ماتحت آمریکا یا چشم آنهاست به دهان ما؟ آیا از مرگ بر گفتن های ما نیم قرن می گذرد؟ آیا رژیم غارتگر غرب از اینطرف نگاه کنی راست نمی شود؟ آیا اشکال از غرب است؟  آیا جنگ در خون و رگهای ماست؟ آیا جنگ تحمیلی فقط با غیر هموطن بود؟ آیا جنگ تحمیلی فقط جنگ خاک است؟ آیا خون جنگ نیست؟ آیا جنگ با قلم حساب است؟ آیا گاز اشک آور چه؟ آیا عاشورای پارسال کمتر از حلبچه بود؟ آیا جنگ شریعت است؟ آیا جنگ قومیت است؟ آیا جنگ گرفتن ِ حق است؟ آیا حق ِ گرفتن ِحق، حق است؟ آیا شهید رفت بمیرد که حق بگیرد؟ آیا شهید رفت بمیرد که هر سال با مفقوده آوردن دست علی بلند شود بر سر ملت؟ آیا برای چه فاطمه ی کلاس ما فرزند شهید بودنش را انکار می کند؟ آیا این درد نیست؟ آیا پس زهر چیست؟ آیا من بابای شهید داشتم تخم چشم عالم و آدم را در نمی آوردم؟ آیا به صورت ملت تف نمی انداختم؟ آیا من بابای شهید داشتم می نشستم الله و اکبر ِ انفجار نور می گفتم؟ آیا فاطمه 22م پرچم می بندد یا سیاه می پوشد؟ آیا من اگر فرزند شهید بودم با بطالت پدرم بیعت می کردم؟ آیا فرزندان مجاهدین بابای خود را شهید نمی دانند؟ آیا "بین شهامت وشقاوت ، فاصله به درازای يك تفنگ است، تا در کدام سوی آن ایستاده باشی"؟ آیا من و ما مجاهد می شناسیم؟ آیا من و ما تاریخ خوانده ایم؟ آیا منافق کیست؟ آیا غرب همان منافق است؟ آیا منافق مردم است؟ آیا مردم توده است؟ آیا توده نظاره گر است؟ آیا منافق تیر می اندازد؟ آیا منافق کتک می خورد؟ آیا منافق می آید سطل آشغال آتیش بزند برود؟ آیا منافق می خوابد ماشین پلیس از رویش رد شود؟ آیا منافق اگر 22م بیرون می آمد موافق بود؟ آیا مرز بین توافق و تنافق فقط یک تفسیر است؟ آیا تفسیر بر اساس زیر شکم است؟  آیا آنکه امروز منافق است دیروز رئیس مجلس بود؟ آیا ملا همان روحانیست؟ آیا روحانی همان حجت الاسلام است؟ آیا حجت الاسلام حجتِ اسلام است؟ آیا حجت ِ اسلام منافق هم هست؟ آیا هر که منافق است قبلا صلاحیت داشته است؟ آیا صلاحیت بند تنبان است؟ آیا که صلاحیت دارد بگوید صلاحیت چیست؟ آیا مجلس صلاحیت دارد؟ آیا مجلس روز ِ روزش چرخ پنجم گاریست حالا که شعار می دهد صدر اخبار است؟ آیا تشخیص مصلحت صلاحیت دارد؟ آیا خداوندگار سخن، ابتدای به ساکن قوم پارس را مرگ داد بل با خلقت رفسنجانی ایشان به تب راضی شوند؟ آیا دفع افسد به فاسد سوپاپ است؟ آیا اینجا کسی وجدان دارد؟ آیا وجدان همان چغندر است؟ آیا وجدان را می توان کشت؟ آیا حیوان بودن کود خاصی می خواهد؟ آیا پاسدار وجدان را پاس می دارد؟ آیا سگ را زدن وجدان می خواهد یا مثل سگ زدن؟ آیا مردم را؟ آیا به هر آدم به ازای تعداد آدم ِ زده ساندیس می دهند؟ آیا اینها هم درجه دارند؟ آیا آنکه باتومش برقیست حقوقش کمتر است از آنکه کُلت دارد؟ آیا به کجا چنین شتابان؟ آیا زندان های ما هنوز جا دارد؟ آیا زیر زمین قنات است یا سلول؟ آیا سربازهای امام زمان زودتر ظهور می کنند؟ آیا مملکت را امام زمان می گرداند؟ آیا امام زمان هم فرمانده ی کل سپاه است؟ آیا تا انقلاب مهدی نهضت ادامه دارد؟ آیا بیست و دو خرداد هشتاد و هشت ، تاریخ انتقام اش را از من و ما گرفت؟ آیا تاریخ از چه دل تنگ بود؟ آیا آقای احمدی نژاد همان دل خوشی ِ موعود ِ سهراب است یا مصلح آخر الزمان نویسنده ی قرآن مجید؟ آیا محمود همان مرز مویی ِ جنون و نبوغ است؟ آیا محمود را باید کلون کرد؟ آیا محمود را باید کاریوتایپ کرد؟ آیا محمود اول فکر می کند وانگی ملت را حساب شده به گا می دهد یا فی البداهه  ملت را کَت بسته روی تشک تقدیم می کند بعد شروع می کند به فکر کردن؟ آیا پدر مادر محمود در بچگی او را ابیوز کردند؟ آیا لبخند محمود خنجر است؟ آیا کلام محمود نیش است؟ آیا هاله نیش هم می آورد؟  آیا ممه را هنوز لولو پس نیاورده است؟ آیا روح فردوسی شاد؟ آیا لبخند بهتر است یا چیز؟ آیا همان چیز در ماتحت ما نمی رفت؟ آیا ما به بد بهتر از بدتر عادت داریم؟ آیا میر حسین موسوی همان دندان لق همای کتاب فارسی بود؟ آیا جنبش سبز را موش خورد؟ آیا گندمو کی می خوره؟ گندمو موش می خوره. موشَ رو کی می خوره؟ موشو گربه می خوره. گربه رو کی می خوره؟ گربه رو سگ می خوره. سگ َ رو کی می خوره؟ سگ َ رو گرگ می خوره. گرگ َ رو کی می خوره؟ گرگ َ رو شیر می خوره. شیرَ رو کی می خوره؟ شیرو شمشیر می خوره. شمشیر و کی می خوره؟ شمشیر و سنگ می خوره. سنگَ رو کی می خوره؟ سنگ َ رو آب می خوره... حالا همه با هم با صدای مرحوم پوران: گندم و موشه و گربه و سگه و گرگه و شیره و شمشیر و سنگه و آبه و گندمو «  گندم، گل گندمه خدا، دختر مال مردمه خدا » ... گندم گل گندمه خدا ... دختر مال مردمه خدا ... آیا من چه مرگ ام شده است؟ آیا اگر ایران به جز ویران سرا نیست، من این ویران سرا را دوست دارم؟ آیا در ِ این خاک را گل گرفته اند؟ آیا من نشسته ام به گل بازی؟ آیا من اگر برخیزم همه بر می خیزند؟ آیا چه کسی برخیزد؟ آیا هر که بر خیزد هدف دارد؟ آیا هر که هدف داشت زنده است؟ آیا شهیدان زنده اند و در بارگاه خدایشان مرزوق؟ آیا « بِایِّ ذَنب ٍ قُتِلَت »؟  آیا خونت را پس می گیرم؟ آیا رای من کجاست؟ آیا درد من همان یک ورق بود؟ آیا درد مصر از ما بدتر بود؟ آیا ارتش مصر ارتش بود؟ آیا ارتش ما انسان است؟ آیا ما چند تا ارتش داریم؟ آیا سرباز گمنام بالاتر از ارتش است؟ آیا گمنام هم یارانه می گیرد؟ آیا پدر من با یارانه در جیب بی خر و پُف می خوابد؟ آیا پول امام زمان شب عید هم برکت دارد؟ آیا این چه ربطی داشت به اول ِ متن ِ من؟ آیا من ز هر دری می گویم؟ آیا این همان تشنج است؟ آیا زندگی ما کمتر از سرگیجست؟ آیا من اگر مثل لاکپشت لاک داشتم هوا بهتر بود؟ آیا با 86 تومن می شود لاک خرید؟ آیا لاک هم دم خانه ی احمدی نژاد ارزان تر است؟ آیا اسکیزوفرنی واگیر دارد؟ آیا من و تو خر شده ایم؟ یا آیا خر آدم شده است؟


-          طوطی: خر که شاخ و دم ندارد آقا جان!

-          خر :بیبینم؟!

-          بــ… بـ… بله؟ شـ.. شــــما؟؟

-          -من خرم!

-          خو.. خو.. خوشبختم!

-          آخه من خیــــــــــلی خرم…

-          بدبختم!

-          خب حالا گوش میکنی؟

-          گو.. گو.. گوشم با شماست!

-          د منو نیگا بکن!

-          نیــ… نیــگاهم به شماست!

-          چی‌چی گاتون؟!

-          نیــنیـــگاهم!

-          ززششششک!


ساقی امشب مثل هر شب اختیارم دستته


پوزیشن شب:

  نشسته ام روی سنگ سرد اتاق و تکیه داده ام به کنج دیوار ِ منتهی به در و از این زاویه ی حاده کل اتاقم را برانداز می کنم. آن سیگار ِ سیاه ِ خوش بوی ِ خشک شده ی نمی دانم کدامین مارک را در دست می رقصانم به هوای بویش که مست می کند به نیت خالی کردن هر آنچه در پی کنکاش از شکنج های مغزم بیرون می ریزد از مسیر پیرامیدال ِ حرکتی.


سفره ی شب:

ساقه طلایی با لیوان چایی ِ برای بار پنجم گرم شده که آن به قولی مزه ی علفش  اینبار به لجن می ماند.


مرثیه ی شب:

صدای گرم ِ استاد محمد در پسِ حالیته گفتن های خریش پیش ِ میمونِ  عریضه نویس ِ شهر قصه. اینکه چه حکمتیست در تک تک کلمه های این شهر قصه نمی دانم اما من اگر هی این ریپیت را بزنم هی این چهار تِرَک را تکرار کنم خسته نمی شم. انگار عمر من پی گوش دادن به این تئاتر نمی گذرد. بیژن مفید از آن دسته افرادیست که خدا رحتمی نمی خواهد اگر او رحمت نشود باید مومن شد کُلَّهُم رحمتی در کار نیست. هی به گوشم می خوانم و چه بیراه هم نیست:

اما راستش چی بگم؟ تقصیر ما که نبود.
هرچی بود، زیر سر چشم تو بود.
یه کاره تو راه ما سبز شدی.
مارو عاشق کردی.
ما رو مجنون کردی.
ما رو داغون کردی. حالیته؟
آخه آدم چی بگه قربونتم؟
حالا از ما که گذشت.
بعد از این اگه شبی نصفه شبی به کسونی مث ما- قلندر و مست و خراب - تو کوچه برخوردی، اون چشا رو هم بذار.
یا اقلن دیگه اینریختی بهش نیگا نکون.
آخه من قربون هیکلت برم! اگه هر نیگا بخواد اینجوری آتیش بزنه. پس باهاس تموم دنیا تا حالا سوخته باشه. حاليته؟


مووی شب:

بدنبال سکه ام برای شیر و خط ِ یک لیست بلند بالا از ندیده ها که این وسط «توریست»ش عجییب وسوسه می انگیزد.


آهنگ شب:

نوا نمی خواهم که هنوز از همین دنگ دنگ ِ  " بیا کنارم سرو ناز بی تاب بیا کنارم زیر طاق مهتاب عطش ببازیم به نسیم دریا غزل برقصیم تا طلوع فردا "ِ ناخودآگاه ذهنم مستِ مستم.


حال شب:

چشمانم را بسته ام. حال امشب من می ماند به تمنای آن مبل چرم نارنجی، تلفیق عطر و سیگار، آن آغوش امن، آن نیمچه لرزهای پسِ سرما، یک سمبوسه ی داغ و تند در دست و فرانک سیناترا که بخواند

And now, the end is near, 
And so I face the final curtain. 
My friends, I'll say it clear; 
I'll state my case of which I'm certain. 

I've lived a life that's full - 
I've travelled each and every highway. 
And more, much more than this, 
I did it my way. 

Regrets? I've had a few, 
But then again, too few to mention. 
I did what I had to do 
And saw it through without exemption. 

I planned each charted course - 
Each careful step along the byway, 
And more, much more than this, 
I did it my way.

بله، تکرار می‌کنم « آی فِیسد ایت آل اَند آی سْتود تال اَند دید ایت مای و ِی »

 

خشت می زنم به نیت بالا آوردن مغزم، قربتن الی الله...

 

صفر- این به لاله ی در خون خفته نوای غریبیست، امکان ندارد با شنیدنش سلولهای مغزم شروع به حفاری کردن خاطرات کودکی نکنند. فلش بک هایی از آذین بندی ها و کاغذدیواری ها، از یک سری شور و شوق های بی پایه که به شرافتم قسم هیچ کدام از آن توله هایی که آذین می بستند و شرشره می کشیدند نمی دانستند برای کی یا برای چی، از گروه های سرود و تواشی و یک سری تئاترهای صد تا یه غاز که یکی فرحش می شد و آن یکی شاهش که بد بود و خبیس بود و دماغی داشت به قواره ی بشریت و از پس ِ عینک ته استکانیش ایران را تاراج کرده بود و از منِ کودک که کل ذوقم روی مبل پریدن ها با بیس آهنگهایش بود و تعجب پس ِ دیدن آن صحنه ی خیل مردم روی ساختمان نیمه کاره حوالی ميدان ازادی و قطعا تعطیلی بادآورده اش. من هیچ وقت کاغذ دیواری ای نساختم، یا دستی به برنامه های مفرح و خر رنگ کن این دهه نداشتم ، کلا به وریم! نبود و الانم نیست. اما اینکه چرا هنوز بیس ِ  الله الله الله ش اپی نفرین می انگیزد، نمی دانم.

یک- بازار مقایسه عجیب داغ است. هر که از راه می رسد دارد ریشه یابی می کند تونس را ، مصر را، ایران را، هشتاد و هشت را، پنجاه و هفت را و کلا گلوکزهاست که می سوزد و من برایم جالب است. من نیم متر قد داشتم این ریشه یابی ها بود حالا 3 برابر سن و قد دارم و هنوز گره اش کور است. ملت ما انقلابی کردند به دو لحاظ متمایز از سایر انقلاب های تاریخی، یکم آن که در بهمن ماه پنجاه و هفت غم نان معنی نداشت، دوم آن که به شهادت تاریخ در هیچ کدام از خیابان های منتهی به میدان آزادی چی توز و ساندیس و کوفت و زهر ماری در کار نبود که به حکم ِ سندیت ِاسناد ِ ملی، نود و هشت و هشت دهم درصد اهالی ِ آبادی خودجوش و رونده شاید نه از سر سیری اما بی شک در اوج سیری شوریدند. اما الان دهه ی هشتاد است، الان مردم  برای نان تن می دهند و آن نود درصد توده ی مردمی که باید شور بیانگیزند، اسکناس کنار هم می گذارند ماه سر آید. آن هشت در صد دیگر هم که دیدید آمدند، جر هم خوردند و برگشتند دنبال همان مانیفست نوشتن ها و کتاب خواندن هایشان. خط اول تونس و مصر دانشجو و روشن فکر نیست، کارگرِ به اینجا رسیده اش است که تنگ آمده. کارگرهای ما دنبال سیب زمینی ها و ساندیس ها رفنتد به باور اینکه یک مو از خرس کندن غنیمت است. آن مردمی که کار از دستشان بر می آید هنوز راضی اند. به خداوندی خدا قسم.

دو - زن بابای تناردیه ی ما باز دایه ی عزیز تر از مادرِ دیگری شدست و این نُچ نُچ کردنِ پس ِ مداخلات دولت مصرش زبان مرا لال کرده. من یک روز این سنگ پای ضرغامی را تقدیر می کنم، به جان عضو شریف، یکی از همین روزها...

سه – بعد از مدتها به صحن مبارک دانشگاه قدم رنجه کردم. همان دم که پا به حیاط گذاشتم حس یک انقلاب فرهنگی زده را داشتم آن قدر که همه چیز کن فیکون شده، آنقدر که از در و دیوار دانشگاه آرم دانشگاه تهران می بارد، انقدر که خبر شماره های هویت جدید بند نمی آید، انقدر که شنیدم اکبرآبادی و علی اصغر  را از سانتر آموزشی بر می دارند که بدانیم اکبرآبادی درس زندگی بود و مراحل زایمان و پاپ اسمیر و تنگی واژن را با دو بار گاید خواندن از بری اما دو ماه اکبرآبادی از من سحری دیگر ساخت  و حیف باشد ، حیف باشد و یا علی‌اصغر؟ علی‌اصغر NICU ِ پنجاه تختخوابی مرزهای پرگهر را داشت، می‌رفتی توش، پنجاه تا آدم که عمدتن سن‌شان به ساعت هم نمی‌رسید، مدل ِ مرغ ِ سوخاری توی سفینه‌هاش می‌چرخیدند که مهتابی‌ها زردی‌‌شان را سفید کند. می‌ایستادی به تماشا و پر می‌شدی از زندگی... خدا داریم؟؟ خدا نداریم؟؟ خدا هست؟؟ خدا نیست؟؟ مهم نیست.  تا به امروز یک واقعیت اینجوری به گوشم سیلی نزده بود.

چهار- پی دی اف جشواره تئاتر فجر جلویم باز است، حتی تئاتر هم دیگر وسوسه نمی انگیزد. امید آن که به زودی ِ زود - خواندنی فرهاد در روزهای آخر اسفند - قصه ی زندگی ورق بخورد .

پنج- انسانها به مدد روابطشان یک چمدان به قواره ی آن خاطرات، به قواره ی آن احساسات به دوش می کشند که در طی هر قد کشیدنی هی این چمدان پُر تر و بزرگ تر می شود و سنگین تر می شود و هل دادنش جانکاه تر. اینجاست که واقعیت دو حال است، یا به دست تقدیر هرکولی هم مسیر می شود و این بار را با هم تقسیم می کنند و هَپیلی اِور اَفتر که به شخصه این پایان ها را همان در حد والت دیسنی و پیکسار شُرت می دانم و معتقدم حال دوم پر محتملتر است و بس بهتر که آدمی به تنگ بیاید که چکی به صورتش بخورد و بیدار شود و چمدان را ببیند که آدمی به نقطه ی عطفی از زندگیش برسد که ببُرد، بکَند، بتکاند و آن چمدان را جا بگذارد  تا رهاتر برود و من استیت الانم همین است و حالم سبک است و دست در جیب کرده ام و سوت زنان می روم، گویی که در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمی‌کرد. که بود می گفت چِنچ ایز این اِویتیبِل

شش- هی خواستم ننویسم یا این افسار گسیخته افکار را سامانی دهم بعد تا بلکم فضاحت نیافریند اما فوج کلمات از یمین و یسار امان ندادند و نوشتن به زایمان می ماند و دست خود آدم نیست بخصوص هنگامه ی درس خواندن آن هم این درس خواندن ِ هر دم بیل من که هنوز ذهنیت ام به عینیت مطلب دل نداده که هر آن عقده ی فروخفته و تمایل ِ به خواب رفته و چشمان نیمه باز و تمنای سالیان ِخاموش است از عمقی ترین ِ لایه های درون نیش می زند و من هم که نه گفتن نمی شناسم و  بای دِ وِی نوشتیم و  آی فیل ماچ لایتر ناو

« کلمه خوب است

همین کلمات ساده ی کوچکی

که گاه یادمان می رود

برای هر حرف زیر پا مانده ی بی شکایت اش

چه مشکلات مزخرف بی منظوری کشیده ایم..»

 

سید علی صالحی

 

سحر – کمی مانده به نیمه شب دوازده بهمن ماه