کیشیک
های جراحی دو دسته اند. یکی کیشیک اورژانس است که بیست و چهار ساعتش را با همبندت
تقسیم می کنی و هر ساعتی قرعه ات افتاد فیکس میشینی در اورژانس تا مریضی چاقو
بخورد بیاید، تیر بخورد بیاید، آپاندیسش بترکد، معده اش سوراخ شده باشد و یا نه
خوش شانس باشی و فقط ویزیت اوکی ِ عمل ِ دادن های سرویس ارتوپدی برسد دستت. اما
دسته ی دوم کیشیک های بخش است که جور دیگری دهنت را صاف می کند. یک لیست مریض های عمل
فردا را به اسم پِره آپ می دهند دستت تو موظفی مثل قاصدک از این سو به آن سو بدوی
تا تک تک این ستون های مشاوره ها و آزمایش
ها و رزرو خونشان تیک بخورند، این وسط مریض جدید هم می آید و شرح حال می خواهد،
مریض آی سی یو می رود به شوک و بالای سرش فیکس می شوی، همه ی خونگیری ها و بعضا
دیده شده خونبری ها هم پای آچار فرانسه ی بیمارستان، تو بخوان انترن بخش است و
هزاران کار ِ دیگر که توصیف تک تک این جزئیات طلبتان برای بعد، بحث الان ِ من چیز
دیگریست.
یکی از
پایه های کیشیک های بخشِ جراحی تعویض پانسمان تمام مریضهای بستری یک بخش هشتاد و هشت تخت خوابیست. تو ِ انترن
موظفی صبح نشده، حدود ساعت 4-5 بروی بخش، یک سبد شنل قرمزی را پر از گاز و چسب و
سرم شستشو و دستکش کنی و از یک تخت به تخت دیگر مردم بدبخت رو از خواب بیدار کنی
که قوقولی قوقو پانسمان دارید؟ و اگر جواب نه باشد اکتفا نکنی و پتو و لباس را
کنار بزنی تا به چشم مطمئن بشی. این پانسمانها رنج مختلفی دارد از یک گاز ساده
گذاشتن روی بخیه ی مریض بگیرید تا تعویض پانسمان فیستول ِ شکم ِ قُل قُل جوشان ِ بهزاد
ابراهیم نژاد، تخت 541 ِ جراحی سه.
من سه
کیشیک بخش داده ام و در هر کیشیک از خیل ِ پانسمانها یکی روح و جسم مرا تروماتیزه
کرده.
1) کشیک
اولم ساعت 5 صبح رسیدم بالای سر احمد. یک آقای ِ سی ساله ی زندانی که با دستبند
بسته شده بود به لبه ی تخت. تابلوی بالای سرش نوشته بود پزشک معالج دکتر محجوبی
(استاد ِ کولورکتال مان) و جلوی تشخیص خالی بود. بیدارش کردم که آقای فلانی
پانسمان داری؟ - بعله. – کجاته؟ - با اشاره دست زیر شکمش را نشان می دهد. – من در
ذهن ِ ساده انگارم: ( اَه باز این محجوبی یه هموروئیدی چیزی عمل کرده) لباستو در
بیار آقا می خوام پانسمانت رو عوض کنم. مریض شلوار را می کشد پایین، زیر شلوارش شورت توری
ِ جراحیست با کلی گاز زیرش.
من:!!!!!
واه چرا انقدر گاز چپوندن اونجا!!!! مریض آن را هم بر می دارد و تمامیت فاجعه بر
من هویدا می شود ومن با دهانی باز، مُخی سوت کشیده و چشمانی از حدقه در آمده خر
فهم می شوم که جای خالی تشخیص را باید به نام "گانگرن ِ فورنیه" ذینت می
دادند. صحنه ی زیر دستم یک شومبول ِ قاچ خورده است که از زیرش تا برو و از آنال هم
بگذر و برس آنطرف، که استخوان دمبالچه باشد را قاچ داده اند و پوست کنده اند، به
معنای اعم و اخص کلمه. کانّه اطلس زوبوتا ی آناتومی تنه مان. تستیس های مریض مثل
دو توپ ِ صورتی جلوی رویم وایساده بودند. اگر کمی ریز می شدی عضلات
کرماستر و شبکه ی وریدی پَمپینیفورم و ما یتعلق به هم نمایان بود. با ترس و
لرز بیست گاز استریل دور تا دور پرینه اش می کشم، یک داد اساسی سر پدرش می زنم که
بیا این تور را برگردان سر جاش، جمع کردن باقی سبد را می سپارم به نیلوفر و با
سرعت تمام از اتاق خارج می شوم بلکم تا دیر نشده این تصویر را برای همیشه از ذهنم
پاک کنم که نشد و نمی شود و مطمئنم در رومانتیک ترین لحظه ی زندگیم هم جلوی چشمم
خواهد بود.
2)
کشیک دومم ساعت 11 شب پرستار مثل یک نوار ضبط شده تکرار می کند تخت 521 تعویض
پانسمان دارد، تخت 521 تعویض پانسمان دارد، تخت 521 ...! هزار خروار کار را
میندازم گردن نیلوفر و میرم ببینم چی شده. قاسم یک آقای سی ساله ی شمالیست. تابلوی
بالایش نوشته پزشک معالج دکتر ذوالفقاری ، تشخیص آمپیم ریه. به خیال خوشم خوشحالم
که نه چرک دارد نه زخم غریبیست. لابد دو تا گاز است دور یک دِرَن که چرک داخل ریه
را تخیله می کند. – سلام، چی شده پانسمانتون. – خیس شده چسبش داره باز میشه میشه
لطفا عوض کنید. – باشه الان میام. – فقط خانم دکتر تورو خدا آروم این دورش چسبیده.
میرم وسایل رو میارم. بلوزش رو که کنار می زنم یک گاز سمت چپ و بالای قفسه سینه اش
هی باد میشود، می خوابد! فکر می کنم چشمانم آلبالو گیلاس دیده. به زور ِ نرمال سالین
گاز های چسبیده را می کنم و همان قیافه ای می شوم که پارگراف بالا وصف کردم. بالای
قفسه سینه ی مریض مثل ِ در آوردن ِ در رُب ِ گوجه فرنگی! یک دایره به قطر 7 سانتی
متر را کنده اند و انداخته اند دور!!! این دایره خالیست و داخلش یک لوب ریه هی باد می
شود خالی می شود! من حتی فیشر ِ میانی ِ ریه و آن طرف ترش مدیاستن را هم می دیدم!!
انگار که تونل زده ای به داخل مریض. می پرسم این باید همین جوری باز باشد!! می
گوید بله گفته اند خودش پر می شود. من انقدر بهت زده ام که از مریض می پرسم با
چی؟؟!!!! سه گاز را لبه های برش که تمام دنده ها و عضلات بین دنده ای بطور اوریب
معلومند می چپانم، با یکی هم روی حفره را می پوشانم. دو تا چسب می زنم و باد و
خالی شدن گاز را نگاه می کنم. یاد این می افتم که من دستم را با چاقو می برم روزی
هزار بار نگاهش می کنم و ناز می کنم و درد می کشم. اگر این تونل بالای قلبم بود چه
می کردم.
3)
کشیک سومم ساعت 5 رزیدنت سال یک زنگ می زند که خانم دکتر چه نشسته ای که یک مریض
را داخلی یک خوابانده اند و پانسمانش مانده و ما غافلیم. بدو تا دیر نشده. می پرسم
پانسمان چیه؟ - پای دیابتیک. یک ساعت آیه می خوانم که وای نه این با ما نیست و من
نمی رم و از اون انکار و از من اصرار و آخر سر به شرطِ حضورش بالای سرم می روم
داخلی یک. یک آقای پنجاه ساله ی تقریبا بیهوش که احتمالا در شوک سپتیک به سر می
برد روی تخت خوابیده. ملافه را کنار می زنم. پای چپ مریض از بالای زانو قطع شده.
همه همراه ها را با یک داد اساسی بیرون می کنم و شروع می کنم به پوشیدن دستکش. دو
تا از همراهای مریض با هشت تا چشم بالای سر من وایستادن نگاه می کند، از رزیدنت هم
خبری نیست. می پرسم پسرشی؟ - بعله، خودم خونه پانسمانشو عوض می کردم. – اِ اِ
آفرین پس بیا دستکش بپوش کمکم کن. پای مریض را میگیرم دستم. چندشم نمیشود ولی یک حس
غریبی دارم. پا نرم است. انگار اصلا استخوان ندارد. یکم شل بگیرم سریع می افتد
زمین. ویبریل و گاز کشی را باز می کنم. گاز چسبیده به یک گوشت لُخم. به زور ِ سرم شستشو تمام گاز ها رو می کنم. پا را از بالای زانو قطع کرده اند. مفصل ِ لولا ای و
مایتعلق به را همه دور ریخته اند برای همین انتهای پا یک حفره ی خالیست که دست من
تا بند دوم شست داخلش می رفت. دور و برش هم بافت فیبرینی ِ سفیدی گرفته. بالای
زانو تا ران هم پوست کنده اند. با سرم وگاز هر چه بافت نکروتیک هست دور میریزم. مریض
جون ندارد آه بگوید ولی پایش زیر دستم می لرزد. اشک تو چشمام حلقه زده. آب توی حفره
را می گیرم، دو تا گاز فرو می کنم تا تهش، رویش را گاز پوشان ملافه می کنم، بعد
ویبریل و بعد باندکشی. از در اتاق که بیرون میام تا شب دعا می کنم خدا نصیب هرکی
می شناسم و نمی شناسم نکند که دیابت بیماری ِ قرن ِ ماست.
-
توضیح مرض ها پای
خودتان، گوگلش کنید ببینید چی چی هستند.
-
روده درازی کردم،
می دونم، اما این متن را فقط نوشتم شاید دو سه نفری که آواز دُهل پزشکی به گوششان
خوش آمده بود کمی دگرگون شوند. این رشته آدم را بد پوست کلفت می کند. بد.
سحر – هفتم اسفند ماه نود