نه سه نقطه ايم که يعني ادامه داريم، نه يک نقطه ايم که يعني تمام شديم، دونقطه ايم، مانده بين زمين و
نه که این زندگی را، این روزمره را، این وضعیت مبهم حال و آینده را، این
دم را فلان بشمار را، این مرض اخیرم در کارکرد سوپرپاور غدد لاکریمال را، نه که این
درس و مشق را، این آمدن و رفتنهای هرروزه به درمانگاه را، این دغدغه ی پره را، این
شش ساله رفته را، آن دوازده سال قبلش را، نه که این اتاق را، این خانه را، این پوزیشن
و این لایف را دوست نداشته باشم یا که دلزده باشم. فقط امروز بد می خواستم "اختر"
باشم. 25 ساله ام است و در خانه ام توی اون کوچه کج ِ کنار ِ مغازه
ی تخم مرغ و خیار شور فروشیِ مولوی (بله فقط همین دو قلم جنس رو بصورت بینهایت عمده!
می فروخت) با شوهرم ، جعفر آقا، و دو نوگل باغ زندگیمان، مینا و محمود، و مادر شوهرم
که تازه آب سیاه آورده و کم می بیند زندگی می کنیم. جعفر موتور دارد. موتور گازی نه،
از این موتورها که باکش قرمز است و گذر زمان (سال 77 بود که خریدش) هر چه مارک و اسم
و نوشته داشته از بین برده. گاهی جنس ِ مغازه
ها و گاهی مسافر جابجا می کند. درآمدش، ای بد نیست. گاهی دست را به دهان می رساند و
گاهی نه. میسازیم، شکر. خروس طلعت خانوم اینها که صبح هوار می زند بلند می شوم. این
چهار تا درخت و نیمه حوض را که مثلا حیاط است، میشورم. چادر سیاهی که زری (خواهر شوهرم)
از مشهد برایم سوغات آورده سر می کنم و می روم صف نون. از بس داغ است با چادر دودستی
نون ها رو چسبیدم، بالایش را هم با دندان گرفتم که در باد در نرود. هر که را هم سر
راه دیدم سری تکان می دهم و رد می شوم. تا من برسم جعفر زده است بیرون. این دو توله
را با هزار بدبختی بیدار می کنم و روانه. می نشینم به پاک کردن تلی از سبزی برای ناهار.
هر چه آبش و لوبیایش بیشتر، سیری اش زودتر. این چهار تا تکه گوشت را هم می اندازم بلکم
به هر کس یک تکه برسد. اما برنجم پر پیمانه است. روغن برقش انداخته و زعفرون که ندارم،
زردچوبه زردش کرده.سفره ای می چینم. برای دل خوش کنک دور دیس پلو را تزئین می کنم و
یک نیمچه لبخندکی هم می زنم. یک سینی را هم
می دهم به فاطمه خانوم، سرما خورده، جان ندارد. حوصله ندارم به ظهر و عصر آن زندگی فکر کنم که مطمئنم لباس مدرسه ی گلی
و پاره شده ی محمود و فکر شام و کار ِخانه ی همیشه کثیف که تمامی ندارد و جیغ و داد
برای گرفتن بچه ها از کوچه و نشاندنشان سر درسها به اندازه ی کافی است که نفهمی کی
شب شد. شب ظرفهای شام را جمع می کنم و می شورم. فکر می کنم فردا ناهار را چه کنم، انجمن
اولیا و مربیان را چه، لباس ها هم اتو نشده اند، وقت دکتر زنان هم دارم. سینکم را برق
می اندازم. دستم را خشک می کنم و می گویم " خدایا شکر، این هم از امروز". این نه یک زندگی راحت و بی دغدغه است، نه یک سرخوشی باد آورده در دقیقه
هایش دارد اما من به این یکجور امنیت خاطر، به طرز غریب ِ راحتی خیالی که برایش روز
به روز حادث می شود. به این زندگی اش که نمی دانم چطور آرام می گذرد غبطه می خورم.
نمی دانم، من هیچ وقت به خودم نمیگویم و نگفتهام “خدا را شکر، این هم از امروز.”
حالا هر روزی که باشد، هر جوری که گذشته باشد. حیف/ بقول صالحی حالا که فرصتِ فهمِ علاقه اين همه اندک است بايد ياد بگيريم که بیاعتنا به هر چه که هست با خوابِ عيش و بوی دوست و دوای آينه يکی شويم زحمتِ اسم و استعاره را جوری رها کنيم از آب و آفتاب سخن بگوئيم و برهنهتر باور کنيم که عشق، که ماه، که زندگی ...! به خدا فرصتِ فرا رفتن از پيچِ همين کوچه هم کم است بايد به يک جاهايی برويم يک درههای دوری پسين و ستاره را میگويم آواز نور و سايهروشنِ ريگ ... چقدر ديدن آب وُ عطرِ اين همه ريحان خوب است