چون است حال بستان ای باغ نو بهاری؟  


یک روز به شدایی در زلف تو آویزم

یک روز دو چشمم خیس

یک روز دلم چون گیس

آشفته و ریساریس

بردار دگر بردار

به دارم زن 

به دارم

دارم

زن


اگزاز 

و دیازپامی 

جز زلفت آرامی

چون زلف تو نارامم

رسوا و پریشان من



ای وااای ای وااای




نظامی بی غیرت دشمن خون ملت


از آنجایی که امسال سال جهاد است و باید در هر زمینه ای شمشیر را از رو ببندی تا مشتی محکم باشد بر دهان همگان مسئولان دلسوز وزارت ارشاد با کمک دلیرمردان نیروی انتظامی در یک بررسی شبانه بعد از نه قرن مادر تمامی فساد های بشریت و مانیفست تمامی تخمهای شر " منظومه ی خسرو و شیرین نظامی" را کشف و ضبط نمودند. یکی از دست اندکاران این پروژه ی سنگین اعلام کرد که در اصرع وقت با این اثر برخورد جدی  و قانونی خواهد شد و این سر نخی خواهد بود برای کشف سایر مفسدان این باند ِ بی پدر. همچنین ایشان فرمودند سراینده ی این اثر همچنان تحت تعقیب قانونی قرار دارد و به یابنده جوایز نفیسی ارائه می شود.

از انجا که پاک کردن چند کلمه ی ماچ و بوسه و چه و چه برای برخورد با این اثر ِ خانمان بر انداز کفایت نمی کند و ممکن است عده ای جوانان ِ بی حیا ناگهان این کلمات را حدس بزنند و از آنجا که مثلث عشقی از بن و ریشه منافی همه نوع منافعی است و به نوعی خود ِ دست ِ دخالت آمریکا بر ذهنهای جوانان ماست، به نظر من خیلی بهتر است منظومه به نام "نبرد خسرو و فرهاد بر سر شهادت" تغییر اسم پیدا کند و به جای باقی بیت ها بریده های شعر های روزنامه اطلاعات و پیام های تربیتی ِ شهرداری (از همان هایی که روی دستگیره های پل هوایی هم می نویسند) چاپ شود. بدین ترتیب هم نظامی به ادبیات مدارس وارد و فرهنگ سازی می شود و هم نفس عمل تمام و کمال تحقق پیدا کرده است. همچنین مردم آگاه از مسئولین درخواست کرده اند که هرچه سریعتر یک فکری به حال لیلی و مجنون و ویس و رامین و باقی پدرسوختگان بکنند چون هر لحظه ممکن است جوانان که از این فتنه رها شده اند بروند سراغ آنها و خدا می داند چه خسارت های جبران ناپذیری بر بنیاد ما وارد خواهد شد. به هر حال اعتیاد است و پدر مادر ندارد.

واحد مرکزی خبر – گورتپه

 

پی نوشت: برای حفظ یک گوشه از این اثر چند بیتی را اینجا می نویسم، چه می دونم شاید صد سال دیگه این تنها باز مانده باشد!


چو شیرین گشت شیرین‌تر ز جلاب              صلا در داد خسرو را که دریاب

بخور کاین جام شیرین نوش بادت                بجز شیرین همه فرموش بادت

به خلوت بر زبان نیکنامی                          فرستادش به هشیاری پیامی

که جام باده در باقی کن امشب                  مرا هم باده هم ساقی کن امشب

مشو شیرین پرست ار می پرستی              که نتوان کرد با یک دل دو مستی

چو مستی مرد را بر سر زند دود                  کبابش خواه‌تر خواهی نمکسود

دگر چون بر مرادش دست باشد                   بگوید مست بودم مست باشد

اگر بالای صد بکری برد مست                      به هشیاری هشیاران کشد دست

بسا مستا که قفل خویش بگشاد                به هشیاری ز دزدان کرد فریاد

خوش آمد این سخن شاه عجم را                بگفتا هست فرمان آن صنم را

ولیکن بود روز باده خوردن                           جگرخواری نمی‌شایست کردن

 

ادامه ی اینو حتما بخوانید




تصمیم کبری

مای گرامی کمی مریضیم البته این کمی از آنچه الان در ذهن شما نقش گرفت خیلی بیشتر است اما شما همان کم را در نظر بگیرید. این درخت ِ پُر پَروبال ِ مرض ما وجه های مختلفی دارد  که یکی از آنها دمدمی بودن ذات است. یعنی که هرچیزی را تا صد بار عوض نکنم آرام نمی گیرم (مثلا یادم میاد اولین روز که چه عرض کنم تا اولین ماههای مدرسه ده بار دفترهای هر درس را عوض می کردم و همیشه بیست صفحه ی اول تمامی آنها کنده شده بود چون مثلا ریاضی نوشته بودم و به این نتیجه رسیده بودم که نــــــــــــه این بدرد علوم می خورد!). این ویر های اساسی هم اساسا وقتی امتحانی، دد لاینی، دردی چیزی نزدیک هست بر من نازل می شود. این یک ور ماجرا. ور دوم این است که یکسری آدمها هستند دکمه که پیدا می کنند برایش پالتو می دوزند و انقدر کش و قوس می دهند تا پالتو به قواره ی آن دکمه بیاید. حالا این حکایت من است. یک سایت قالب وبلاگ پیدا کردم با کلی قالب مکش مرگ من و گیر داده ام، نه ببخشید گیـــــــــــــــــــــــــــــر* داده ام که اسم این وبلاگ افسردگی ست و به این قالبها که من خوشم آمده نمی آید! البته باز تاکید می کنم این سوسول بازی ها از روح لطیف و هنر پرور و زیبا دوست من آب نمی خورد بلکه رابطه ی مستقیم دارد با باسن گشاد و همت بی وفقه ی من در پیدا کردن زیر آبی از درس. خصوصا الان که شمارش معکوسش شروع شده است و همین ویر جدید برای حدودا یک هفته پیچاندن دلیل کافی ای بود.

طی هفته ی گذشته شغل شریف بنده همین شده. هی در این سایت و آن سایت (ماشالا یکی دو تا هم نیستند) قالب می بینم می زنم تنگ این وبلاگ. انقدر تغییر دادم هر کس هر موقعی از شبانه روز دکمه ی اف پنج را می زد با شمایل جدیدی رو برو می شد! به شخصه آمار وبلاگ را سه برابر کردم. بعد می روم مثلا هایپرتنشن می خوانم که دوز کم دیورتیک های تیازیدی خط اول درمان است بعد این ابر بالای سرم می شود قد اتاق که اسمش "دار" بماند؟ نماند؟ بگذارم "دو نقطه ایم" نه لوس است؟ "غار کبود می دود جیغ بنفش می کشد"!؟** طولانی ست؟ اصلا اسم نذارم؟ بشود "چیز"؟! "ممم"؟ "کوفت"؟ "نویسنده ی این مکان ایز نات کریاتیو اناف تو کام آپ وید وان"؟؟ امتحان پره چی میگه؟ اوه اوه بیست و دو روز؟؟ بله نکته: تیازیدها اگر همراه با بتابلوکرها و یا بلوک کننده های رسپتور آنژیوتانسین مصرف شود، تاثیر بیشتری در کاهش فشار خون دارد! و اینجوری روزهای اخیر من یکی پس از دیگری به چخ می روند. آخر سر با همچین قیافه ای "8-}" تصمیم گرفتم همین باشد تا ببینم این ره به کدام جالغوز آبادی می رود. بعد گفتم بیایم یک اعترافکی بکنم تا هم توضیحی باشد برای این رنگ عوض کردن های هر از دمی ِ اینجا ، هم کمی از بار شانه هایم کم شود و دو ذار (زار؟ ذار؟ ظار؟ ضار؟ - فارسی شکر است) فکرم برود سمت این سیصد و خورده ای مبحثی که باید تا ده روز دیگر خوانده شود! بلکم یک تکانی به خودم بدهم. حالا تا من این تصمیم کبری را بگیرم شما هم می توانید کمک دست باشید و کمی فکر کنید و راه مرا دنبال کنید. هر کس به نتیجه ای رسید و قال این قضیه را کند باعث و بانی ِ طبیب حاذق شدن بنده، نمره پره ی بالا، یک لاین ِ بیمارستان لوکس، غر ِ کمتر، وبلاگی زیبا، مقداری دنیا و آخرت و هزاران آیتم ارزنده ی دیگر شده است. امیدوارم "تمپتیتینگ" بوده باشد. با تشکر

 

سحر ِ 8-} – حوالی شهریور نود

 

 

* من این کار را تازه یاد نگرفتم! به جون مامانم!

** از آنجا که اگر ویری مرا بگیرد دودش چشم اطرافیانم را از حدقه در می آورد "دوست پسر گرامی" را کچل کرده ام بگردد برای اسم جدید! آن بنده خدا هم لیست بلند بالایی که اسمهای عجم و عرب و اینگلیش ردیف کرد که با لب و لوچه ی کج من روبرو می شد تا اینکه این شعر را با آهنگ "آب زنید راه را" خواند که از آن دم تا همین الان یک پای عنوان شدنست فقط من انقدر شل کن صفت کن در می آورم تا آخر جر بخورد. خودش هم که حجت را بر من تمام نمی کند خلاصم کند.


اینجا چراغی روشن است

فروغ می گفت "من از نهایت شب حرف می زنم، از نهایت تاریکی."

حالا من باید بنشینم و بگویم من از نهایت مزخرف حرف می زنم، از نهایت عرق و بی رمقی، از نهایت تکرار و بی حسی.

فروغ می گفت "من از جهان بي تفاوتي فکرها و حرف ها و صداها ميآيم".

حالا من باید بنشینم و بگویم اینجا تا چشم کار می کند تنهایی ست و صدای کامران احمدی از ده ها صدا آشنا تر است و برای همه در زندگی برهه ای هست که افسوس کرده ها و نکرده ها را بخورند و از یک جا به بعد دیگر هیچ چیز مثل قبل نباشد.

فروغ می گفت " و این جهان پر از صدای حرکت پا های مردمیست ..."

حالا من باید بنشینم و بگویم آدم رفیق را به وقتش می خواد نه هفتاد کاراکتر اس ام اس فارسی.

خلاصه که اینجا مرداد ماه نود به افق تهران است و بیست و چهار ساعته های خلسه ی خاکستری من در کوره ی آدم پزی ای می گذرد که همانا خانه نام نهادیم. به میمنت این هوای ِ ساکن ِ تهوع آور ِ چهل و چند درجه هر گونه کاردیو ای که هارت ریت را از هفتاد ِ نرمال به مثلا هفتاد و یک هم برساند منع مطلق دارد.این می شود که نهایت حرکت های روزانه ی من در این چند مورد خلاصه می شود: دراز کشیدن روی تخت، نشستن روی صندلی پشت کامپیوتر و نشستن روی صندلی پشت میز، نشستن روی صندلی پشت اُپن به صرف غذا، راه رفتن به سمت حمام و توالت!! و این نهایت خوشبختیست. اینجا نه از خشکی پا و لنگ به لنگ کردن های راندهای سه ساعته ی قلب خبری است، نه از مورنینگ های ده ساعته ی بی پایان جراحی، نه از دیر رسیدن ها به حضور غیابهای کله ی سحر بیمارستان علی اصغر فروردین ماه، نه از اعصاب خورد و صدای هوار ِ راننده های خط بی آر تی ِ آبان ِ اکبرآبادی. اینجا می شود تا خود ظهر غلت بزنی و تمام مشغله و دور و برت بشود: درس نامه ی جامع پیش کارورزی و پذیرش دستیاری، مشقهای شقه، شمردن روزهای باقی مانده تقسیم بر درسهای مانده، هفدهم شهریور ماه نود( کربلا منتظر ماست بیا تا برویم ) و یک سری نیروهای گریز از درس مگنتیک! مثل فیلم دیدن های مرض وار، یخچال و اگر نبود گاز برای خرج کردن هنر پنجه، گرمابه به صرف حمام زایمان، اینترنت، مشاهده پی در پی (در حد تحقیقاتی) از این جوجه کبوتری که توی بالکن ما از تخم در اومده و الان برای خودش گاوی شده، فروم گردی های چندین ساعته برای پرورش ذوق اخیرم برای خرید سگ و شاید پر کردن این خلاء و فال پیرامید با این ٥٢ ورق. تا نقطه ی عطف این هفته های اخیر بشود: دیدن بازی امید عراق و قطع امید ایران، دیدن اولین تاتر پارسا پیروزفر و کشف این واقعیت که لویز آرم استرانگ بهتر از "وات اِ واندرفول ورلد" باز هم آهنگ دارد و رفتن به جشن نیمه ی شعبان ِ سازمان نظام پزشکی و گذراندن شب با مشتاقان ظهوری که با تند شدن تنبک ِ آن برنامه ی زورخانه هم قر می دادند. به هر حال این بیست و چهار ساعته های خلسه ی خاکستری با اطفال و نفرو و نورو و زنان و چه و چه نیز بگذرد و چه می دانم بهر حال بودن به ز نبود شدن خاصه در تابستان و لابد فردا روز دیگریست و اینجا چراغی روشن است.