فروغ می گفت "من از نهایت شب حرف می زنم، از نهایت تاریکی."

حالا من باید بنشینم و بگویم من از نهایت مزخرف حرف می زنم، از نهایت عرق و بی رمقی، از نهایت تکرار و بی حسی.

فروغ می گفت "من از جهان بي تفاوتي فکرها و حرف ها و صداها ميآيم".

حالا من باید بنشینم و بگویم اینجا تا چشم کار می کند تنهایی ست و صدای کامران احمدی از ده ها صدا آشنا تر است و برای همه در زندگی برهه ای هست که افسوس کرده ها و نکرده ها را بخورند و از یک جا به بعد دیگر هیچ چیز مثل قبل نباشد.

فروغ می گفت " و این جهان پر از صدای حرکت پا های مردمیست ..."

حالا من باید بنشینم و بگویم آدم رفیق را به وقتش می خواد نه هفتاد کاراکتر اس ام اس فارسی.

خلاصه که اینجا مرداد ماه نود به افق تهران است و بیست و چهار ساعته های خلسه ی خاکستری من در کوره ی آدم پزی ای می گذرد که همانا خانه نام نهادیم. به میمنت این هوای ِ ساکن ِ تهوع آور ِ چهل و چند درجه هر گونه کاردیو ای که هارت ریت را از هفتاد ِ نرمال به مثلا هفتاد و یک هم برساند منع مطلق دارد.این می شود که نهایت حرکت های روزانه ی من در این چند مورد خلاصه می شود: دراز کشیدن روی تخت، نشستن روی صندلی پشت کامپیوتر و نشستن روی صندلی پشت میز، نشستن روی صندلی پشت اُپن به صرف غذا، راه رفتن به سمت حمام و توالت!! و این نهایت خوشبختیست. اینجا نه از خشکی پا و لنگ به لنگ کردن های راندهای سه ساعته ی قلب خبری است، نه از مورنینگ های ده ساعته ی بی پایان جراحی، نه از دیر رسیدن ها به حضور غیابهای کله ی سحر بیمارستان علی اصغر فروردین ماه، نه از اعصاب خورد و صدای هوار ِ راننده های خط بی آر تی ِ آبان ِ اکبرآبادی. اینجا می شود تا خود ظهر غلت بزنی و تمام مشغله و دور و برت بشود: درس نامه ی جامع پیش کارورزی و پذیرش دستیاری، مشقهای شقه، شمردن روزهای باقی مانده تقسیم بر درسهای مانده، هفدهم شهریور ماه نود( کربلا منتظر ماست بیا تا برویم ) و یک سری نیروهای گریز از درس مگنتیک! مثل فیلم دیدن های مرض وار، یخچال و اگر نبود گاز برای خرج کردن هنر پنجه، گرمابه به صرف حمام زایمان، اینترنت، مشاهده پی در پی (در حد تحقیقاتی) از این جوجه کبوتری که توی بالکن ما از تخم در اومده و الان برای خودش گاوی شده، فروم گردی های چندین ساعته برای پرورش ذوق اخیرم برای خرید سگ و شاید پر کردن این خلاء و فال پیرامید با این ٥٢ ورق. تا نقطه ی عطف این هفته های اخیر بشود: دیدن بازی امید عراق و قطع امید ایران، دیدن اولین تاتر پارسا پیروزفر و کشف این واقعیت که لویز آرم استرانگ بهتر از "وات اِ واندرفول ورلد" باز هم آهنگ دارد و رفتن به جشن نیمه ی شعبان ِ سازمان نظام پزشکی و گذراندن شب با مشتاقان ظهوری که با تند شدن تنبک ِ آن برنامه ی زورخانه هم قر می دادند. به هر حال این بیست و چهار ساعته های خلسه ی خاکستری با اطفال و نفرو و نورو و زنان و چه و چه نیز بگذرد و چه می دانم بهر حال بودن به ز نبود شدن خاصه در تابستان و لابد فردا روز دیگریست و اینجا چراغی روشن است.