بهار بازم بیا عشقُ بیارش
صفر) یکی مثل آن خدا بیامرز
می نشیند صنعت نفت کشورش را ملی می کند، یکی مثل من می نشینید تصمیم بگیرد مو رنگ
کند یا پازل بخرد یا الخ. در کل 29 اسفند ماه روز جالبیست و من درش دچار تلفیقی از
حسهای موجود بشیریت می شوم. در عین حال هم خوشحالم، هم غمگینم و هم می ترسم، با یک
پا، سال جدید را پس می زنم و با یک دستم سال گذشته را دو دستی گرفته ام که در نرود
که اگر برای ثانیه ای آنقدر خرافاتی شوم که رجوع کنم به طالع بینی چینی، سال ببر ِ
رفته را برای ِ من ِ ببر بهترین سال می دانست و دست زدن به هر کاری را عین شگون که
الحق هم پُر بیراه نگفته بود و این هشتاد و نه رفته خود ِ واژه ی سال خوب بود و
شاه علامتش بشود اس ام اس ِ "سلام، چطوری؟" ِ "چهار دی"
ماه ش ساعت 12 شب و به دنبال آن امیری که هبوط کرد و پوم تاک های قلبی و لبخند ِ
بر لب و حسهای زیر پوستی من و شب و روزی که سر شد و این دو ماه و خورده ای که رقم
زد و همین یک ایونت ِ تاریخی برای من کافیست که سال هشتاد و نه را خوب بدانم و بر
وفق مراد، حیف که مثل برق و باد گذشت و من نفهمیدم از کجا رفت. کاش لااقل تکرار
شود.
یک) به مستند ِ ذهن ِ ناقصم می توانم با قطعیت بگویم که من هر سال اوضاعم بدتر شده و سه چهار پله پیرتر و بی حوصله تر می شوم. یادم است سالیان پیش عید نشده قر ِ خانواده را قاشق می کردم که برویم برایم لباس ِ چین چین و کفش ِ پاشنه سناری و جوراب تور و کیف ِ کوچکی که درش چسبی بود و فلان و بهمان بخریم و تا جنسم جور نمی شد و "آوت فیت "ِ این چهارده روزم ست نمی شد ولکن ِ ماجرا نبودم. بماند که تخم مرغ رنگ کردن و خانه تکانی و بوی وایتکس و چیدن ِ هفت سین از مقدسات هم ارزشمندتر بودند. بعد که هی قد کشیدم و اگر مذکر بودم می شد: پشت لبم سبز شد! قید خرید عید تو این بازار ِ شام تهران را زدم و همه موکول شد به بعد از چهارده. به دبیرستان و دانشگاه که رسید خانه تکانی ها شد یک ساعته آخر سال به نیت پاک کردن خاک ِ روی وسایل برای حفظ آبرو و بعدها شد فقط خرید سفره و چیدنش در دقیقه ی آخر و امروزی که پشت این کامپیوتر نشسته ام یکم فروردین برایم با بیستم مهر هیچ توفیری ندارد و حتی حال ِ خرید و چیدن ِ سفره را ندارم و عزا گرفته ام بشینم سر سفره که این خیلی بد است و می ترسم که سال بعد می خواهم چه بشوم و خدا کند هر چه زودتر برود که من همیشه معتقد بودم نشستن سر سفره ی هفت سین از نون ِ شب واجب تر است، که این تنها زمانیست (البته بغیر از زمان پیروزی تیم ملی فوتبال در مقدماتی جام جهانی) که تمام ایرانیان یک کار می کنند و سر یک میز نشسته اند و یک دعای مشترک دارند و این زیباترین خاصیت عید است و من حوصله ی این کار را هم ندارم و حتی مطمئنم برای سال تحویل بیدار هم نخواهم شد و این عین مرگ سنتهاست و *یده شده است در ارزش نهادن برای مقدسات یا مقدس داشتن ِ ارزشها و یا از وسط به دو طرف. اما شما متنبه شوید و خرید عید کنید و خانه بتکانید و سفره بچینید و بلند شوید و استفاده برید و فکر نکنید که عید بی رونقیست و قرار است چه کلاهی سرتان برود که به هر حال بودن به ز نبود شدن خاصه در بهار.
دو) پدرم دستم را کشانده و با لگدی فرستاده پی ِ خرید ماهی و سبزه و سایر مخلفات. این بازار خرید عید در نوبه ی خود موزه ایست. با سنبل دانه ای هفت هزار تومان شروع می شود و طی یک دور دو فرمان به پنج نزول می کند و ساعت یازده دوازده شب که برسی با هزار تومان هم صاحب می شود. هر سال هم شکلی تازه و مدلی نو برای تزئین هفت سین یا سفره های از پیش آماده ی بهتری عرضه می شود. خدا می داند چه ادایی در آوردم تا از آن تنگ پلاستیکی این دو ماهی را سوا کنم. به یاد فروردین ِ هشتاد و چهار اسمشان را گذاشتم تیمور و مقداد، اما اینبار تیمورش لنگ نیست ( آن سال ماهیمان یک باله کم داشت) اما مقدادش به همان میزان زیر و فرز و جانور است. ما که اسم ها را کشکی گذاشتیم اما اگر دری به تخته بخورد و نر و ماده باشند و این وسط تصمیم بر تخم ریزی کنند نه که حاصل بشود ماهی ِ بلوری اما سال بعد ماهی سفرمان جور است. البته بعید بدانم اینها به تحویل سال هم برسند که همیشه یا یکی میمیرد و یا یکی خالصانه خودش را به بیرون از تنگ پرت می کند. یادم است بچه که بودم یک ماهی برای سال نو خریدم که سه سال مهمان سفره ی هفت سینمان بود و آخرش هم بنده خدا نمرد و ما انداختیمش در حوض پُر ماهی ِ پارک ِ شهر آن زمان. ماهی هم ماهی های آن دوره ها. راستی چرا به ماهی قرمز ِ شب ِ عید یارانه تعلق نگرفت.
سه) خلاصه که هشتاد و نه هم با حمام و سوپرایز پارتی و کوچه ی بستی صمد و بیست و هشت دی ماه و امیرش، ایکس باکس و مهمانی و شب مانی و ستاره پرانی و سحر ِ از فرنگ برگشته و بازگشته اش، مستند کُروکُندیل و مــــــــــحـــــــــمـــــــــد گفتن هایش، انحلال دانشگاه ایران و بخش اطفال و زنان و ای اِن تی و پوست و رادیو و روان و آخرین درس تئوری پزشکی و امتحانات ِ به مدد ایزد پاس شده اش، رزیستنس ِ میوز و " تو که چشمات خیلی قشنگه" و " آی بری باخ" ش، جام جهانی و اسپانیا و نشان المپیک 2010 و حذف تیم ملی اش، آلودگی هوا و تعطیلی هایش، توقیف چهلچراغ و برکناری وزیر و فیلم قتل میدان کاج و اعدام شهلایش، قهوه ی تلخ و کینگز اسپیچ و ناتالی پورمن و جدایی نادر از سیمین اش، برتولوچی و جعفر پناهی اش، ترور ابراهیم تاتلیس و کتک خوردن دایی اش، دود و مه آتش فشان و برف و یخبندان ِ اروپایش، سه شنبه های اعتراض و خیل دستگیری ها و بیست و پنج بهمن و مبارک – بن علی – نوبت؟ - اش، مصرو لیبی و بحرین و لبنان و تانک و مسلسل ِ قذافی و تفسیر های سیمای جمهوری اسلامی اش، هشت و نه دهم ریشتر و سونامی ِ ژاپن و راکتور فوکوشیمایش، بنزین هفتصد تومانی و بُن ِ مواد غذایی و یارانه ی هدفمند شده و کرایه ی پانصد تومانی یوسف آباد – ونک و تخم مرغ شانه ای شش هزار تومانش تمام شد و من و شما و هیلاری و اندی و فرناندو تورس و خروس ِ تازه خریده ی همسایه پشتیمان یک سال پیرتر شدیم و خدا کند این سال نود به از این هشتاد و نه سال ِ گذشته باشد و احوال تمام بشریت حول بشود به احسن الحال.
ای دل من گرچه در اين روزگار
جامهی رنگين نمیپوشی به کام
بادهی رنگين نمینوشی به جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامات از آن مِی که میبايد تهی است
ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستام نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکوبی شيشهی غم را به سنگ
هفت رنگاش میشود هفتاد رنگ
عید مبارک