Endless Vision
به روایت ویکیپدیا، رولت
روسی یک بازی مرگبار است که طی آن، شرکت کنندگان یک گلوله در هفتتیری
که ظرفیت معمولاً شش گلوله دارد قرار میدهند و بعد از چرخاندن اتفاقی خشاب و
قراردادن لوله هفتتیر بر روی شقیقه خود، ماشه را میکشند. حالا این حکایت من
است. هر بار کسی از درد خانه ها و خاندان های متلاشی، از تکه تکه های صحنه
های هوارها یا بچه های گیر ِ این میدان چیزکی می سازد شش دنگ ِ تن من می لرزد،
انگار که با ناخن افتاده باشند به جان روح من، انگار که تُن تُن گاز اشک آور پمپ
کرده باشند روی صورتم، انگار که با چنگک بیافند به جان چین و شکن های مغزم و زنده
زنده هی خاطره پشت خاطره هی یاد پشت یاد نبش قبر کنند که اگر یکی اِسکار از گذار ِ
بی گدار ِ ایّام روی دل ِ من هنوز سنگینی کند از همین کانال آب می خورد، از
همین داغ نان می خورد. دیدن فیلم آخر اصغر فرهادی برای من ِ به اصطلاح
زخم دیده به همین خشاب چرخاندن کُلت می مانست. از ابتدای فیلم بگیر تا پایان،
دیالوگهایش ، صحنه هایش، آن نگاه های ترمه اش هی ماشه پشت ماشه کشاند تا برسد به
صحنه ی آخر فیلم، تا گلوله شلیک شود. اصغر فرهادی عادت دارد در فیلمهایش جان
بیننده را بگیرد، عادت دارد طوری مخاطب را بکشد به داخل ماجرا و طوری آن خروار
بدبختی ِ شخصیتها را بر سرش هوار کند که آخرش بیننده نا نداشته باشد قد صاف کند،
بایستد و شاید برایش کمی کف بزند. این را من می گذارم در راسته ی هنر ِ بی نقصش،
اما این آخری دیگر دو سه سور به جمع فیلمهای خودش و مخملبافش و مجیدیش با هم زده
بود، نمی گذاشت تماشاچی نفس بگیرد، نمی گذاشت یک لحظه آب دهان بر غلیان درون
بریزد. اینجاست که باید فریاد شد که بس است، نکنید آقا، نکنید. به جان مادرتان، به
ارواح ِ اموت تان قسم نکنید. ملت کم غم ِ هم نمی خورند شما دیگر این انگولک های
تیز را نکنید. البته نانگفته نماند که در برهوت سینمایی آخرین روزهای دهه ی هشتاد،
دیدن "جدایی نادر از سیمین" ِ اصغرفرهادی به یک ایو ِنت ِ خجسته ی
فرهنگی خواهد مانِست. باشد
که این ایوِنت ها تداوم یابد.