سام دَنس تو ریمِمبر، سام دَنس تو فُرگِت
امروز درمانگاه چشم جور دیگری بود. اینکه
می دانی این آخرین بار است که به راحتی و بی خیالترین حال ِ ممکن روی فن ِ گوشه ی دیوار
می شینی و هر که هر چه پرسید جوابت یا " نمی دانم" است و یا " دکترش
ایشونن من دانشجویم"، کمی آدم را می ترساند و این اتمام ِ بی مسئولیت ترین بُرهه
ی زندگی از آن حس های زیرپوستیست که باید باشی و بچشی تا بفهمی. اینجاست که آخرین روز
استاژری یک حادثه ست و حوادث را باید با جوهر قرمز، محکم، جوری که جا بندازد، روی چین
و شکنهای مغزت بنویسی که عین ِ خود تصویرش یادت بماند و هر چه می گذرد بیشتر به خورد
مغزت برود. همان قدر که اولین روز مدرسه با مانتوی بنفش و مقنعه ی سفید که یک گلابی
کاغذی گوشه اش چسبانده بودند که یعنی اول گلابی! حادثه بود یا اولین روز مهد کودکم،
اولین باری که توی همان مهد تنهایی بالانس زدم، اولین روز رفتن به قسمت عمیق استخر،
اولین روز کلاس زبان سیمین با آن بلوز و شلوارک زرد ِ فسفری که پوشیده بودم!، اولین
روز نوشتن مشق با خودکار، اولین روز وصل شدن تلفن ثابت خانه، اولین روز امتحانات
"نهایی". مثل غربت اولین روز راهنمایی و مدرسه ی جدید، مثل دویدن توی کوچه
برای رسیدن به بازی ایران استرالیا و شنیدن هوار مردم از خانه هاشان که یعنی یک گل
زدیم. مثل دبیرستان با آن مانتوهای یکسره ی بدون دکمه و گشاد و مقنعه هایی که سال به
سال رنگ عوض می کرد تا برسد به مشکی که یعنی تو بزرگترین فردی، مثل انتخاب تجربی، سه
ی دو با رقصیدن ها و شیشه شکستن ها و آب بازی ها و آخرین عکس ِ آخرین روز کنار آدمهایی
که بعدها به خورد زندگیم رفتند، چه آنهایی که هنوز می بینمشان و چه آنهایی که فیس بوک
تنها بهانست. آخرین روز استاژری یک حادثه ست، همان قدر
که علوم پزشکی ایران چه روز ثبت نام با آن فلش های مراحل هفت خانش چه آن شعار ها و
تحصن های انحلالش حادثه بود. همان قدر که اولین روز سالن تشریح و جسد های مجهوا الهویه،
لانست زدن ها و قورباغه گرفتن ِ فیزیو، کشیدن ادرار از پیپت های فوق ِ تمییز بیوشیمی،
لام های عین ِ هم ِ پاتو، کلاسهای تربیت بدنی ساعت 5 بعد از ظهر، لابراتوار زبان، کتلتهای
دمپایی وار ِ سلف و بگیر و بیا جلو تا امتحان علوم پایه، امتحان فارماکوی کوفتی، ذوق
ِ اولین روز روپوش سفید پوشی در " اسکیل لَب" ِ فیروزگر، گیس و گیس کشی انتخاب
لاین به تاریخ اسفند هشتاد و هفت، اولین روز هر بیمارستان، اولین شرح حال، اولین خون
ِ شریانی که از دست مریض بیچاره ی آی سی یو گرفتم (مریض طفلی هوشیاری در حد 0 داشت
ولی با سوزن زدن من دو سه باری فلکشن اساسی به همه جونش داد!) و هیپوس پادیاس ِ میس
شده که تشخیصش دادم و بند نافی که کلامپ کردم و اصلا بگو تک تک روزهای دو سال و نیم
استاژری که نفهمیدیم و شاید نفهمیدم چه جوری گذشت. آخرین روز استاژری یک بهانست برای فلش بک
تمام این اولین ها و آخرین ها و تمامی ِ آنهایی که بعدها می آیند تا این لیست را بلندتر
و رنگی تر کنند. شش سال پیش (یکم کمتر) آخرین روز استاژری یک رویای دیررس بود. باید
صبر می کردی، هی سال پشت سال می گذراندی تا برسی به اینجا. الان که به این خط ماراتن
رسیدم احساس می کنم من یک آدم دیگریم، اینجا
یک جای دیگریست و شش سال پیش همه چیز جور دیگری بود. حالا من می مانم و امتحان پره انترنی و
این مشقهای دو سال و نیمه که باید تا شهریور خط خطی شوند. من می مانم آن یک سال و نیمی
که قرار نبود انقدر سریع برسد. من می مانم و این علامت سوال بزرگ ته جاده که هی دارد
نزدیکتر می شود و بزرگتر. من می مانم و این حس ِ عجیب ِ خدا می داند فردا چه در انتظار
ماست. اما این نیز بگذرد. فقط نمی دانم چه مرگم است که این شعر فروغ بدجور اکو می شود
و کم کم دارم می فهمم آنجا که نوشت "می روم اما نمی پرسم ز خویش ره کجا؟ منزل
کجا؟ مقصود چیست؟" دقیقن منظورش چی بود.... سحر - سی و یکم خرداد نود