1) از هشت صبح اورژانس رسول از هر آنچه مریض و پرسنل و رفت و آمد است جارو شده بود. یک سکوت مطلق، انگار قرار است فاجعه ای اتفاق بیافتد. هشت و ربع شمارمو دادم اورژانس و با هزار دلبری قانعشون کردم اجازه دادن سال تحویل برم پاویون. جنگی خودم رو رسوندم بخش به خیل ِ خلاصه پرونده هایی که نیلوفر باید می نوشت کمک کنم. با سرعت یک پارگراف در ثانیه نوشتیم و دویدیم سمت پاویون. یک سری انسان ِ غریبه سینما وار جلوی تلویزیون بودن. نه سفره ای نه حالی نه صدای توپی. یکی گفت ثانیه شمارش تموم شدا، مثکه سال تحویل شد، و لابد شد و عید برای من خلاصه شد در یک سری زنگهایی که امسال بوی دیگری داشتند. یک عمر به هر ضرب و زوری بود واسه سال تحویل سفره جور می کردیم، چهل دقیقه دعا می کردیم و حس می گرفتیم، یه دور مقلب و قلوبش رو می خوندیم، تو 364 روز ِ آیندش اون بود وضعمون. امسال که به سفره و دعا و دیریم دیریم ِ ضرب آهنگ تحویلش هم نرسیدیم، دیگه چی می خواد سرمون بیاد! می گن سالی که نکوست .... (نمی دونم چرا از کشیک یکم فروردین انتظار دیگه ای داشتم.)

2) بنظر من مهم ترین اتفاق این سال تمام شدن اش بود و ای کاش مسئولان کاری می کردند که در همان مهر و آبان تمام می شد و کار به اینجاها نمی کشید

3) بالاخره از امروز در جواب سوالش می تونم بگم " سال ِ آخرم"! یعنی اگه روز انتخاب این رشته ی وزین زاییده بودم الان بچم داشت پیک شادیش رو رنگ رنگی می کرد.