اومد بهار و ....


 

 1) از هشت صبح اورژانس رسول از هر آنچه مریض و پرسنل و رفت و آمد است جارو شده بود. یک سکوت مطلق، انگار قرار است فاجعه ای اتفاق بیافتد. هشت و ربع شمارمو دادم اورژانس و با هزار دلبری قانعشون کردم اجازه دادن سال تحویل برم پاویون. جنگی خودم رو رسوندم بخش به خیل ِ خلاصه پرونده هایی که نیلوفر باید می نوشت کمک کنم. با سرعت یک پارگراف در ثانیه نوشتیم و دویدیم سمت پاویون. یک سری انسان ِ غریبه سینما وار جلوی تلویزیون بودن. نه سفره ای نه حالی نه صدای توپی. یکی گفت ثانیه شمارش تموم شدا، مثکه سال تحویل شد، و لابد شد و عید برای من خلاصه شد در یک سری زنگهایی که امسال بوی دیگری داشتند. یک عمر به هر ضرب و زوری بود واسه سال تحویل سفره جور می کردیم، چهل دقیقه دعا می کردیم و حس می گرفتیم، یه دور مقلب و قلوبش رو می خوندیم، تو 364 روز ِ آیندش اون بود وضعمون. امسال که به سفره و دعا و دیریم دیریم ِ ضرب آهنگ تحویلش هم نرسیدیم، دیگه چی می خواد سرمون بیاد! می گن سالی که نکوست .... (نمی دونم چرا از کشیک یکم فروردین انتظار دیگه ای داشتم.)

2) بنظر من مهم ترین اتفاق این سال تمام شدن اش بود و ای کاش مسئولان کاری می کردند که در همان مهر و آبان تمام می شد و کار به اینجاها نمی کشید

3) بالاخره از امروز در جواب سوالش می تونم بگم " سال ِ آخرم"! یعنی اگه روز انتخاب این رشته ی وزین زاییده بودم الان بچم داشت پیک شادیش رو رنگ رنگی می کرد.

 

Bitter Sweet Symphony


رهبر من آن طفل ِ17 ساله ایست که شانزده سالگی شوهرش داده اند و فی الفور حامله اش کردند و بعلت استرس زایمان ِ وارده بر بدنش کولیت اولسراتیو اش عود و فلیرآپ کرده است و دو ماه قبل مجبور به توتال کولکتومی (همان برداشتن کل روده بزرگ) شده است و الان بعلت بی اختیاری کامل در بخش بستری است. :|



جان من است او، هی مزنیدش، هی مزنیدش


کیشیک های جراحی دو دسته اند. یکی کیشیک اورژانس است که بیست و چهار ساعتش را با همبندت تقسیم می کنی و هر ساعتی قرعه ات افتاد فیکس میشینی در اورژانس تا مریضی چاقو بخورد بیاید، تیر بخورد بیاید، آپاندیسش بترکد، معده اش سوراخ شده باشد و یا نه خوش شانس باشی و فقط ویزیت اوکی ِ عمل ِ دادن های سرویس ارتوپدی برسد دستت. اما دسته ی دوم کیشیک های بخش است که جور دیگری دهنت را صاف می کند. یک لیست مریض های عمل فردا را به اسم پِره آپ می دهند دستت تو موظفی مثل قاصدک از این سو به آن سو بدوی تا تک تک  این ستون های مشاوره ها و آزمایش ها و رزرو خونشان تیک بخورند، این وسط مریض جدید هم می آید و شرح حال می خواهد، مریض آی سی یو می رود به شوک و بالای سرش فیکس می شوی، همه ی خونگیری ها و بعضا دیده شده خونبری ها هم پای آچار فرانسه ی بیمارستان، تو بخوان انترن بخش است و هزاران کار ِ دیگر که توصیف تک تک این جزئیات طلبتان برای بعد، بحث الان ِ من چیز دیگریست.

یکی از پایه های کیشیک های بخشِ جراحی تعویض پانسمان تمام مریضهای بستری یک بخش هشتاد و هشت تخت خوابیست. تو ِ انترن موظفی صبح نشده، حدود ساعت 4-5 بروی بخش، یک سبد شنل قرمزی را پر از گاز و چسب و سرم شستشو و دستکش کنی و از یک تخت به تخت دیگر مردم بدبخت رو از خواب بیدار کنی که قوقولی قوقو پانسمان دارید؟ و اگر جواب نه باشد اکتفا نکنی و پتو و لباس را کنار بزنی تا به چشم مطمئن بشی. این پانسمانها رنج مختلفی دارد از یک گاز ساده گذاشتن روی بخیه ی مریض بگیرید تا تعویض پانسمان فیستول ِ شکم ِ قُل قُل جوشان ِ بهزاد ابراهیم نژاد، تخت 541 ِ جراحی سه.

من سه کیشیک بخش داده ام و در هر کیشیک از خیل ِ پانسمانها یکی روح و جسم مرا تروماتیزه کرده.

1) کشیک اولم ساعت 5 صبح رسیدم بالای سر احمد. یک آقای ِ سی ساله ی زندانی که با دستبند بسته شده بود به لبه ی تخت. تابلوی بالای سرش نوشته بود پزشک معالج دکتر محجوبی (استاد ِ کولورکتال مان) و جلوی تشخیص خالی بود. بیدارش کردم که آقای فلانی پانسمان داری؟ - بعله. – کجاته؟ - با اشاره دست زیر شکمش را نشان می دهد. – من در ذهن ِ ساده انگارم: ( اَه باز این محجوبی یه هموروئیدی چیزی عمل کرده) لباستو در بیار آقا می خوام پانسمانت رو عوض کنم. مریض شلوار را می کشد پایین، زیر شلوارش شورت توری ِ جراحیست با کلی گاز زیرش.

من:!!!!! واه چرا انقدر گاز چپوندن اونجا!!!! مریض آن را هم بر می دارد و تمامیت فاجعه بر من هویدا می شود ومن با دهانی باز، مُخی سوت کشیده و چشمانی از حدقه در آمده خر فهم می شوم که جای خالی تشخیص را باید به نام "گانگرن ِ فورنیه" ذینت می دادند. صحنه ی زیر دستم یک شومبول ِ قاچ خورده است که از زیرش تا برو و از آنال هم بگذر و برس آنطرف، که استخوان دمبالچه باشد را قاچ داده اند و پوست کنده اند، به معنای اعم و اخص کلمه. کانّه اطلس زوبوتا ی آناتومی تنه مان. تستیس های مریض مثل دو توپ ِ صورتی جلوی رویم وایساده بودند. اگر کمی ریز می شدی  عضلات کرماستر و شبکه ی وریدی پَمپینیفورم و ما یتعلق به هم نمایان بود. با ترس و لرز بیست گاز استریل دور تا دور پرینه اش می کشم، یک داد اساسی سر پدرش می زنم که بیا این تور را برگردان سر جاش، جمع کردن باقی سبد را می سپارم به نیلوفر و با سرعت تمام از اتاق خارج می شوم بلکم تا دیر نشده این تصویر را برای همیشه از ذهنم پاک کنم که نشد و نمی شود و مطمئنم در رومانتیک ترین لحظه ی زندگیم هم جلوی چشمم خواهد بود.

2) کشیک دومم ساعت 11 شب پرستار مثل یک نوار ضبط شده تکرار می کند تخت 521 تعویض پانسمان دارد، تخت 521 تعویض پانسمان دارد، تخت 521 ...! هزار خروار کار را میندازم گردن نیلوفر و میرم ببینم چی شده. قاسم یک آقای سی ساله ی شمالیست. تابلوی بالایش نوشته پزشک معالج دکتر ذوالفقاری ، تشخیص آمپیم ریه. به خیال خوشم خوشحالم که نه چرک دارد نه زخم غریبیست. لابد دو تا گاز است دور یک دِرَن که چرک داخل ریه را تخیله می کند. – سلام، چی شده پانسمانتون. – خیس شده چسبش داره باز میشه میشه لطفا عوض کنید. – باشه الان میام. – فقط خانم دکتر تورو خدا آروم این دورش چسبیده. میرم وسایل رو میارم. بلوزش رو که کنار می زنم یک گاز سمت چپ و بالای قفسه سینه اش هی باد میشود، می خوابد! فکر می کنم چشمانم آلبالو گیلاس دیده. به زور ِ نرمال سالین گاز های چسبیده را می کنم و همان قیافه ای می شوم که پارگراف بالا وصف کردم. بالای قفسه سینه ی مریض مثل ِ در آوردن ِ در رُب ِ گوجه فرنگی! یک دایره به قطر 7 سانتی متر را کنده اند و انداخته اند دور!!! این دایره خالیست و داخلش یک لوب ریه هی باد می شود خالی می شود! من حتی فیشر ِ میانی ِ ریه و آن طرف ترش مدیاستن را هم می دیدم!! انگار که تونل زده ای به داخل مریض. می پرسم این باید همین جوری باز باشد!! می گوید بله گفته اند خودش پر می شود. من انقدر بهت زده ام که از مریض می پرسم با چی؟؟!!!! سه گاز را لبه های برش که تمام دنده ها و عضلات بین دنده ای بطور اوریب معلومند می چپانم، با یکی هم روی حفره را می پوشانم. دو تا چسب می زنم و باد و خالی شدن گاز را نگاه می کنم. یاد این می افتم که من دستم را با چاقو می برم روزی هزار بار نگاهش می کنم و ناز می کنم و درد می کشم. اگر این تونل بالای قلبم بود چه می کردم.

3) کشیک سومم ساعت 5 رزیدنت سال یک زنگ می زند که خانم دکتر چه نشسته ای که یک مریض را داخلی یک خوابانده اند و پانسمانش مانده و ما غافلیم. بدو تا دیر نشده. می پرسم پانسمان چیه؟ - پای دیابتیک. یک ساعت آیه می خوانم که وای نه این با ما نیست و من نمی رم و از اون انکار و از من اصرار و آخر سر به شرطِ حضورش بالای سرم می روم داخلی یک. یک آقای پنجاه ساله ی تقریبا بیهوش که احتمالا در شوک سپتیک به سر می برد روی تخت خوابیده. ملافه را کنار می زنم. پای چپ مریض از بالای زانو قطع شده. همه همراه ها را با یک داد اساسی بیرون می کنم و شروع می کنم به پوشیدن دستکش. دو تا از همراهای مریض با هشت تا چشم بالای سر من وایستادن نگاه می کند، از رزیدنت هم خبری نیست. می پرسم پسرشی؟ - بعله، خودم خونه پانسمانشو عوض می کردم. – اِ اِ آفرین پس بیا دستکش بپوش کمکم کن. پای مریض را میگیرم دستم. چندشم نمیشود ولی یک حس غریبی دارم. پا نرم است. انگار اصلا استخوان ندارد. یکم شل بگیرم سریع می افتد زمین. ویبریل و گاز کشی را باز می کنم. گاز چسبیده به یک گوشت لُخم. به زور ِ سرم شستشو تمام گاز ها رو می کنم. پا را از بالای زانو قطع کرده اند. مفصل ِ لولا ای و مایتعلق به را همه دور ریخته اند برای همین انتهای پا یک حفره ی خالیست که دست من تا بند دوم شست داخلش می رفت. دور و برش هم بافت فیبرینی ِ سفیدی گرفته. بالای زانو تا ران هم پوست کنده اند. با سرم وگاز هر چه بافت نکروتیک هست دور میریزم. مریض جون ندارد آه بگوید ولی پایش زیر دستم می لرزد. اشک تو چشمام حلقه زده. آب توی حفره را می گیرم، دو تا گاز فرو می کنم تا تهش، رویش را گاز پوشان ملافه می کنم، بعد ویبریل و بعد باندکشی. از در اتاق که بیرون میام تا شب دعا می کنم خدا نصیب هرکی می شناسم و نمی شناسم نکند که دیابت بیماری ِ قرن ِ ماست.

 

-          توضیح مرض ها پای خودتان، گوگلش کنید ببینید چی چی هستند.

-    روده درازی کردم، می دونم، اما این متن را فقط نوشتم شاید دو سه نفری که آواز دُهل پزشکی به گوششان خوش آمده بود کمی دگرگون شوند. این رشته آدم را بد پوست کلفت می کند. بد.

 

سحر – هفتم اسفند ماه نود

One day at a time--this is enough

 

پانگاشت)

از در میانی ِ ساختمان پاویونهای بیمارستان رسول که بیرون بیایی یک مسافت راهرو مانند کوچکی داری تا برسی به یک دو راهی. حالا دو هفته است به جای مسیر همیشگی ِ راست برای رسیدن به بخشها باید بپیچم به چپ، طبقه ی نروسرجری و الجناح الخاص! و چشم پزشکی را رد کنم تا وارد یک دنیای ِ دیوانه ی دیوانه بشوم. بیش از پنجاه اتاق با بیش از صد مریض، یک نریسینگ ِ ناز که کارشان هنوز برای من جا نیافتاده، رزیدنتهایی که با بالا رفتن ِ رَنکینگشان آستانه ی اعصابشان هم "نَرو" تر می شود، چندین اتند ِ بی چاک دهن و در آخر به نام خدا، به بخش ِ شهید پرور ِ جراحی خوش آمدید.

نگاشت)

کشیکهای جراحی دهن آدم را صاف می کند آنقدر که با آغوش باز برای مرگ دست تکان می دهی. بعد از این بیست و چهار ساعته های کشنده روزی آغاز می شود که دنیای دیگریست و در ترمینولوژی ِ بیمارستانی "پُست کیشیک" نام دارد. حالا اگر این روز را یک "سِلِبریشن" بخوانیم، پست کشیک مراسم ِ خاصی دارد که هر آنچه دهن صاف شده در شب قبل بوده را آرام برایت می شورد و پاک می کند اینطور که: شیفت را که تحویل می دهی مخصوصا اگر مورنینگ هم پایت نباشد، می روی منتها علیه سالن میشینی، توی نور تاریک شده ی سالن (برای کمک به دیدن اسلایدها) و پس زمینه ی صدای فحش و هوار اتندینگ ِ محترم چشمایت کم کم گرم می شود، لم می دهی و با روشن شدن چراغ از خواب می پری. مورنینگ و مورتالیتی و این کنفرانسهای بدتر از فحش ِ خواهرمادر ِ استاژرها تمام شده و باید کوچ کنی برای راند دوم مراسم در پاویون! میرسی طبقه ی چهارم، لیوان و تی بگ و خامه شکلاتی و نون به دست مستقیم به سمت ناهارخوری. یک ضیافت چند ساعته به صرف یک صبحانه ی خرکی و یکی دو جین غیبت رزیدنت ِ کشیک دیشب و غر زدن ِ حجم کاری و لوده بازی و چه و چه، تا بشود ظهر و منشی ِ عزیز اجازه ی رفتنت را صادر کند و تو عطای این بیمارستان را به لقایش ببخشی و بتپی توی آژانس و کوله ی ده کیلویی ات را پرت کنی صندلی بغل و تمام راه به بالش و تشکی که انتظارت را می کشند فکر کنی.

کلید در ورودی را که انداختی، پرواز می کنی. مقنعه را از سر میکشی، کلیپسی که متعهدانه نزدیک سی و چند ساعت موهایت را بالا نگه داشته می کنی، یک ماساژ محکم به موهای در هم گوریده ات می دهی، مانتو، کفش، حتی ساعت و جوراب هم در آسانسور استریپ می شود. تمام بند و بساط را پرت می کنی دم در و می روی سمت اتاق. کامپیوتر را روشن می کنی و در فاصله ی بالا اومدن و کانکت شدن این اینترنت ِ نفتی یک دوش دبش می گیری و هر آنچه بوی گند ِ زخم گانگرن شده و پانسمان ِ چست تیوب و بوی کیسه ی کولستومی و محتوی ژژنوستومی مریض و انگشت توشه رکتال و دستهای کاربنی و ساعد خونی و درد و آه هست به سیستم لوله کشی تحویل می دهی و تطهیر می شوی. ده دقیقه ای از دنیای خارج و روز رفته و اوضاع بقیه باخبر می شوی و با همان حوله و موی خیس کز می کنی زیر پتویی که هنوز یخ است و بالشی که هنوز خپل مانده. نیم ساعت اول بین خواب و بیداری (همان فاز نان رِم ِ خواب) تک تک شرح حالها و پروسیجر ها و رزیدنتها و فلان گرافی مریض و پاویون و اساتید و اُردرها و ریپورتها در کمال ناخواستگی در ناخودآگاهت مرور شود تا نفهمی کی به خواب مرگ رفتی و سه – چهار و حتی پنج ساعت بعد با صدای تلفنی، زنگ دری، صدای پدری از خواب بپری. ده دقیقه ی اول صرف شناخت مکان می شود و ده دقیقه ی دوم زمان. بین شب یا صبح بودنش هم کمی کلنجار می روی تا بالاخره اورینتیشن حلول می کند و خوشحالی که لااقل چند ساعتی وقت داری خانه و خانواده را دریابی. یک چایی داغ با کیک خرماهای شیرین عسل، دو سه تا کش و قوش برای ته مانده های خستگی و این می شود الف تا یای ِ مراسم گریز ناپذیر ِ پست کشیکهای من تا دوباره فردا یا پس فردایش عازم همان کارزار بشوم و همین مراسم.

پس نگاشت)

فردا و سه شنبه عازم جبهه ام. تنها دلخوشی ام می شود، نیلوفر ِ همسنگرم و سالادهای پر از لیمویش، رد دادنها و مسخره بازی های نیمه شبهایمان، وعده ی لوبیاپلوی ناهار و سالاد ماکارونی ِ شب* و این مهم که در اوج خستگی و خر کاری می تونم با رکیک ترین ادبیات تاریخ خستگی و کوفتگی و اعصاب خوردی را برایش دیکته کنم، بی خجالت و رودرباستی و لابد اینها بعدها همه خاطره می شوند. چه می دانم.

سحر، آخرین روزهای بهمن نود.

 

*برای رفاه حال ِ ما! غذای پاویون را پولی کرده اند ، از انجا که آن کوفت مجانی هم نمی ارزید ما مجبوریم از خانه قابلمه بقچه کنیم.

 

 

آره داشتیم چی می گفتیم؟ بنویس ..


حالا کی حوصله دارد اینجا بنویسد!

طبق مشاهدات بیست و پنج ساله ی خود به این نتیجه رسیدم که من هر چه بیکار تر و آزاد تر باشم گشادتر، خسته تر و تنبل تر می شوم. در اوج خستگی کشیک های زنان کابینت آشپزخانه تمیز می کردم و حالا یک جوراب شسته هم ندارم که صبح را به شب برسونم! بگذریم... بهداشتِ هفتم! این یعنی در هفت سال ِ پزشکی هفت بار بهمون بهداشت خوراندند و این دم آخری هم یقه ی ما را ول نمی کنند. هر چقدر مسئولین این درس فخیم بلک لیست و تهدید و چه و چه ارائه می دهند اما باز بهداشت برای ما درس نمی شود، یا حداقل برای من نشده و نخواهد شد، لذا کمر همت بستم یک ماه استراحت مطلق کنم بلکم پیشاپیش جبران ِ جراحی ِ آتی باشد. خواب، فیلم، شب بیداری تنها سه فعالیت قابل ذکر اخیرم شده و حتی غذا را هم خدا می رساند.  این وسط بوشهری هم رفتم تا بالندگی ِ رفیق گرمابه و گلستانم را ببینم. فقط سه روز دیگر از این ضیافت موقتی مانده تا بعدش بشینم به تعویض پانسمانهای آنچنانی و دوخت و دوز احشای ملت.

زندگی جایی که باید گازش را بگیرد ژیان می شود، حالا که باید کش بیاید رفته است روی دور تند.

"خوشبختانه زندگی آن قدرها دراز نیست، تا چشم به هم بزنی گذشته..."/زاهاریا استانکو/پابرهنه ها

 

آخ لیلی



یک)

میرزا کوچک خان برای هر کسی یادآور سردار ملی و بلندی های بادگیر ِ شمال کشور باشد برای من یکی یادآور تالاپ تولوپهای قلب جنین های نیامده و دادهای مادرها و دیلاتاسیون و افاسمان ِ کانال زایمانی و دی تی آر چک کردنهای ساعت سه صبح و اسپکلوم پشت اسپکلومهای درمانگاه ژنیکو و آژیر و ویراژهای آمبولانسهای اعزام ِ این یک ماه زنانی بود که بالاخره ، هرچند باورنکردنی گذشت و خاطره شد. خاطره ی سپیده که جای قلب دو قلوهایش را حفظ بود یا روناک پی آر او ام (تو بخوان پارگی زودرس کیسه آب)ی که پروب ان اس تی را خودش  نگه می داشت یا ترانس سکچوآل درمانگاه ژنیکو و ترس من از معاینه ی واژن ساخته شده اش، خاطره ی همه بند نافهایی که قیچی کردم و یک روزه هایی که بغل کردم و خاطره ی دست و پای مینیاتوری جنین های سقط شده.  زنان بد بخشیست، آدم هر چه باید و نباید را می بیند، انقدر که خوبی و بدیهاش یر به یر نمیشود. اولین بند نافی که کلامپ کردم، بچه ی کپلش را که از فشار کانالی که ازش رد شده بود حسابی شاکی بود گرفتم بغلم و به جای اذان برایش خواندم، "خوشکل خانوم لابد خوش آمدی به این دنیای دیوانه ی ما، از ما که گذشت شاید برای تو گل و بلبل شود. "

دو)

اینترنت ایران در دوران اوجش به سر می برد! و در راستای همسان سازی با صادرات اصلی کشورمان، صد در صد نفتی شده است. آنقدر استراتژیهای بکارگرفته شده غنی و پیشرفته شده که من برای دانلود کردن یک اتچمنت ِ ساده ی ایمیل سه روز است اسکل شده ام. ترجیح می دادم اگر قرار باشد ملی و بی تعلق شود لااقل یک حالی به ما میداد که با خاطره ای خوش از دنیای مجازی خداحافظی کنیم .


سه)

حماقت آدم رو تا نا کجا می بره، اینو تقریبا وقتی خر فهم شدم که بعد از یکسال غیبت صغرا دوباره دور میز اخرا جمع شدیم.

 

چهار)

از فردا تا یکماه انترن بهداشتم، اگر واجد شرایط آموزش تنظیم خانواده برای در و دهاتمان نباشیم، تقریبا بیکارم و بعد از یک ماه سگ دو این بیکاری عجیب می چسبد. آنقدر که تفریح نیمه ی شبم شده سرهم بندی کردن دیسکاشن ِ  مشق ِ کیس ریپورت و نوشتن این پست در متن صدای سینا حجازی آنجا که بخواند


داد می زد می گفت وضعش بده آخه اگه لیلی جوابش رو نده

میمیره و داغون می شه همه گفتن پاشو واسه مرد این کارا بده

زیر لب هی می گفت لیلی اگه نداشت به من هیچ میلی

ظرفمو شیکوند چرا ظرف من

هی وای لیلی آخ لیلی

آی لیلی آی لیلی لیلی آی لیلی آی لیلی لیلی آی لیلی آی لیلی لیلی آی لیلی آی لیلی لیلی

 

 

سحر -  نیمه ی دی ماه نود یا اولای ده دوازده میلادی

بخواب هلیا ، دیر است


یکم) بچه برای همه عزیز است، در این شکی نیست و مادر شدن در "to do list" بسیاری از زنان دنیا صدر نشین است.اما گاهی این موضوع یکurge  می شود و این باید ِ از پیش تعیین شده آدم را تا ناکجا می برد. امروز یک زن ِ پنجاه و دو ساله بعد از سی و نه سال نازایی با یک تخمک اهدایی سی هفته باردار است و به نظر من این تلخترین واقعیت یک زندگیست. اینجا بچه فقط یک لقب می شود، یک اسم برای خط خطی کردن ِ ستون پایین آن شناسنامه، که جز صرف وجودش هیچ چیز دیگری اهمیت ندارد. مهم نیست پدر چند سالش است؟ مهم نیست یک تن ِ پنجاه ساله صلاحیت رشد جنین و شیر دادن دارد یا نه؟ مهم نیست کی با بچه بازی کند؟ کی با ذوق لباس بپوشاند؟ مهم نیست بچه ی هشت ساله خجالت نمی کشد مادرش بیاید مدرسه معلم را ببیند؟ مهم نیست بچه که هجده ساله شد پدر و مادری برایش مانده یا نه؟ یعنی فقط زاییدن رستگاریست؟ اینکه یکی بماند فامیل را یدک بکشد یعنی ما ماموریت خودمان را به نحو احسنت انجام دادیم؟ جدا خودخواهی از این بالاتر هست؟

دوم) دهه شصت (حداقل تا 66ش را مطمئنم) برای هر نیم پله تفاوتی که خواست با نسلهای قبلش داشته باشد زور زد. نمی گم خیلی سختی کشید و بیچاره شد اما جنگید، حرف زد، سعی کرد قانع کند، سعی کرد دید های همه را مثل خودش کند، سعی کرد چرایی هر خواسته اش را توضیح دهد و این خیلی سخت بود و حتی هست چون ما و جامعه ی ما توضیح و بحث و منطق را خیلی سختر قبول می کند. نمی گم بقیه که خود من هم جزو همین آدمهام، اما اگر آن خواسته برود در پاچمان، اگر در معرض عمل انجام شده باشیم برای همین من و همین ما قبولش هزار برابر راحتر خواهد بود. به راحتی به وجودش عادت می کنیم انگار که از بن و پایه همین بوده. هر روز زندگیمان تکرار همین واقعیت است. هر چقدر دهه شصت زور زد، دهه ی هفتاد عمل کرد. نه تاییدشان می کنم نه تنبیه اما معتقدم EQ  آنها هزار برابر از ما بیشتر بود و هست. حداقل این رگ خواب جامعه را شناختند و راحتر جلو رفتند. از رو هوا حرف نمی زنم این را از دخترهای هفده هجده ساله ی single ای می گویم که هر روز با پدر و مادر و فک و فامیل می آیند درمانگاه تا من پروب بذارم روی شکمشان، صدای یورتمه وار قلب جنین را پخش کنم تا خانواده بشنود و ذوق کنند، یا مادرهایی که با دخترهای پانزده سالشان می آید آرایشگاه سوپروایزر باشند نکند رنگ پلاتینی که دخترشان می خواهد بشود زرد انی! یا دخترهای دبیرستانی که دیگه مجبور نیستند مقنعه را تا سپتوم بینی جلو بکشند نکند ناظم ببیند و بفهمد ابرو برداشته اند.

بینهایت مشتاقم ببینم اینها برای چه می جنگند تا یک پیش فرضی از چیزی که قراره بچه ی من بکند در پاچه ی من داشته باشم.

سوم) من فمینیست نیستم که فکر کنم دو ایکس بنیان خلقت است و بس اما معتقدم جامعه را، فرد را، زن است که می سازد. چه آنکه آدم می کشد و ریپ می کند و چه آنکه در چهل سالگی دختر می بیند لکنت می گیرد و گوشه ی خانه نشسته و چه تمام افراد این بین، اگر کاری می کنند، فکری دارند و زندگیشان ریشه در تربیت و خانواده دارد و این موضوع بر می گردد به نوک پیکان آن یعنی مادر. برای همین دارم هرروز در درمانگاهای بیمارستان ِ زنان، جامعه را مرور می کنم. من اکبرآبادی که بودم حرص می خوردم می دیدم دختر بیست ساله می آید برای حاملگی سوم و یا نوزده سالش است و پنج سال سابقه ی ناباروری دارد. تنها دل خوشیم هم مکان بیمارستان بود. اکبرآبادی جنوب شهر بود، مریض هایش هم از موازات جغرافیایی اش یا حتی جنوب ترش می آمدند پس حرجی بهشان نبود و نمی شد دیده ها را بست داد اما میرزا کوچک خان مرکز شهر است، مرکز جامعست، مراجعینش همین من و شما و همسایهامانند. پس خیلی درد دارد وقتی اینجا هم می بینم یک هجده ساله پنج سال است نازاست، وقتی اینجا هم برای سقط جنین منگل باید چونه بزنم، وقتی اینجا هم مادر سی و هفت هفته برای اولین بار می آید چک آپ، که حتی سونوگرافی ندارد، وقتی یکی حاملگی پنجمش است و فاصله سنی این بچه تا قبلی بیست و دو سال می شود، وقتی هنوز نود درصد افراد روش پیشگیری شان را می گویند طبیعی! خیلی.

اینهایی که گفتم اکثریت ما نبودند اما آنقدر اقلیت هم نیستند، آن بسیجی ای که از دیوار بالا رفت، آنکه فرش می بافد، ته چین می پزد یا فضا می رود، آن خانوم چهل ساله که برای در آوردن سرطان ِ رحمش با شوهر مشورت می کند که آیا آقا راضیند از امروز به بعد بچه نباشد، آن دختر هفده ساله ای که با مادرش می آیدOCP  بگیرد، آن اسید پاش، والیبالیست تیم ملی، آقای محترم قاچاقچی همه ماییم. من و تو تافته ی جدا بافته ی این گبه نیستیم، حتی همه آنهایی که رفته اند و از دور نچ نچ می کنند هم عضو همین خانواده اند. یک واقعیت ایرانی.

 

So play the game "Existence" to the end Of the beginning

  

انقدر فکرم درگیره که اصلا نمی تونم دو کلام از عفونی ای که یک یا حسین دیگه تا تمام شدنش بیشتر نمانده بنویسم. بینهایت دوست داشتم من هم مثل بقیه بزرگترین دغدغه ی حالم رنگ ریشه ی در آمده یا بلوند استرابری یا کلاس رقص ِ ترکی یا بوت پاشنه بلند یا وای چرا این عکس رو آپلود کرد من توش لبام قلوه نیست بود، اما نیست، خیالی هم نیست! هنوز انقدر ته تهای وجودیم امید و خوش بینی دارم که نخوام مثل ناصر ِ سی وسه ساله ی بخش چشم کلت زیر گلویم بذارم و یک سوم ِ میانی ِ صورتم را دود کنم برود هوا! اما احساس می کنم یک کامیون روی شونه هام حمل می کنم و خسته ام. خسته ی این بار ِ فکر ِ بی نهایت، خسته ی این انتظار ِ بی پدر ِ تعیین تکلیف شدن، خسته ی این بخش هایی که باید تکلیف شوند، خسته ی تمام درگیری هایی که با زمین و زمان دارم. از مراقبت های شش دستکشی موقع گرفتن ِ خون شریانی از مریضهای اچ آی وی مثبتم بگیر تا سروکله زدن با همه اهل و ایال دور و برم!

انترن عفونی بیمارستان ِ رسولم و انترن ِ داخلی در این بیمارستان خود ِ معنای حمّال است! مثل کک به تنبان افتاده ها این ور آن ور ِ استیشن می دود دنبال پرونده، در صف ِ کامپیوتر ِ آزمایش ها زنبیل می گذارد بلکم نوبتش شود، چاپار ِ حمل ِ مشاوره های اورژانس بیمارستان از این سو به اون سوست، دستگاه ِ پالس اکسی متری پنج کیلویی را بغل می کند مریض به مریض می رود سچوریشن چک کند، هر چه در برگه ی دستورات مکتوب شده گردن می گیرد، نبض رادیال پیدا می کند و سوزن ِ دو سی سی را فرو می برد تا میانه ی فحش و جیغ های مریض گاز خون شریانی بگیرد، کیلو کیلو مشاوره می نویسد، پرونده به قطر ِ پتوی هشت لا را هی زیر و رو می کند تا کلهم در یک برگ خلاصه شوند، بهیار اگر حال نکند نوار قلب گرفتن با انترن است، کمک بهیار اگر میخ ِ مسابقه ی وزنه برداری بود بردن نمونه ها تا آزمایشگاه با انترن است، پرستار اگر وقتش با لاس زدن با هر جنس مذکری پر باشد گرفتن خون با انترن است. (ماندم این ذات تمام بیمارستان های دولتیست یا فقط رسول که انترن ِ خانم دشمن قسم خورده و رقیب ِ از ازل تا ابدی پرستارهای داخلی محسوب می شود و تا وقتی بیدار است "میک شُر" می کنند انترن ِ موجود در بخش آرامش نداشته باشد). بگذریم، عفونی بد بخشیست چرا که از صدقه سر ِ قرارداد ِ ترکمن چای واری که بیمارستان ِ رسول با زندانهای تهران بسته هر چه زندانیه داغان شده بود و هست سرازیر می شود اینجا علی الخصوص بخش عفونی و یک ماه یکسری مریضهای همه چیز تمامی نصیبت می شود که موقع سوزن زدن باید صد و چهل و خورده ای پیغمبر رو صدا کنی شاید سوزن نرود به دستت، موقع معاینه تا جایی که می تونی نفس حبس کنی شاید یکی مایکوپلاسما کمتر برود ته حلقت، موقع باز و بسته کردن پانسمانها کوروش علیه رحمه رو یاد کنی تا از بویش خفه نشوی و از شمایلش ولو! اگر تمامی این مسایل هم اوکی بود و اصلا تو حق دست زدن به مریض هم نداشته باشی، لوده ترین متلک های ِ کفه چاله میدانیست که از زندانبانها نصیب هر ویزیتت می شود. تنها دلخوشی این بخش و نه اصلا بهتر است بگم کل انترنی دید و بازدید های دوستی های قدیم و جدید توی راهروها و پاویون است. انقدر که حرف زدنها و مسخره بازی ها و غیبت ها یکم خستگیت را در کند و ببینی "نه تو تنها نیستی". دو ماه بعدی اینجا نیستم و تنها چیزی که میس خواهم کرد همین خواهد بود و بس.

از چهارشنبه تا یک ماه انترن زنانم و از آنجایی که من شدیدا استعداد دارم یکی از ماماهای لکّاته ی شهر نو بشم! تصمیم دارم تمام این بی حالی ها و دق و دلی ها و اعصاب خوردی های داشته ام را سر ِ جیغ و داد زنان ِ زائو خالی کنم و بنشینم به انتظار ِ برگشتن ورق ِ زندگیم و یک" رویال استریت" ِ اساسی!

 

 

پی نوشت: بیمارستان رسول اکرم، بیمارستان ِ مادر ِ دانشگاه ِ ایران سابق من بود. جالبه هنوز انقدر به این کوچ عادت نکردم که همچنان در جواب دانشگاه محل تحصیل مکث می کنم و می مانم خودم را متعلق به کدام بدانم و نتیجه این می شود که سابق بر این یک ایران می گفتم و نیم ساعت آدرس می دادم بدانند کجاست، حالا ایران می گویم و یک ساعت توضیح می دهم که چه برسرش رفت و چه شد و الان کجاست. بگذریم، بیمارستان ِ رسول بیمارستان ِ نود درصد ِ دوران استاژریم بود و این بازگشت به بخشهایش درست مثل بازگشت به مام وطن با تمام آشناها و کوچه باغهای خاطره اش بعد از ماهها غربت بود.


پی نوشت دوم: شاه ایونت ِ  این هفته و هفته های بعد و هفته های قبل من این کتابی می شود که زنگ ِ پستچی ِ چند ساعت قبل که از 10588.1 کیلومتر آنور دنیا برایم آورد. همین  318 صفحه عجیب کلاف ِ حال ِ من بشدت به هم گوریده ی من را سامان داد.



در دلم آرام تصور مکن    وز مژه‌ام خواب توقع مدار


من یک مریض ِ سی ساله ی نادر نامی دارم که بسیار شیک و تر و تمیز است. همیشه ریشش شیش تیغه شده و صورتش برق می زند، پانسمان ِ پای سراسر نکروز شده اش هم به بلور می ماند. خیلی متشخص میشیند و هر چه سوال کنی جواب می دهد فقط کمی (15 سال!) معتاد ِ تزریقی ِ شش سیلندر بوده. ساق پای راستش یکدست سیاه شده و بین قطع کردنش از ساق یا از زانو بین علما اختلاف افتاده. امروز مانده بودیم بیخیالیه بی حدی که دارد حاصل ِ متادون ها و پتدین های بخش است یا بی خبری از اوضاع و احوال خودش این شد که پرسیدیم شما می دونی چرا اینجایی و پات چی می خواد بشه.

خیلی خونسرد، در حالی که لم داده بود روی تخت، با یک صدای بسیار کشدار گفت :آره می دونم بابا،  بُکُشیدم راحتم کنید دیگه، من که اچ آی وی دارم، اچ وی سی دارم (منظورش اچ سی وی یا همان هپاتیت سی بود)، دبلیو بی سی دارم!! (اسم مختصر مفید ِ گلبول های سفید خون!!)، آر بی سی دارم (اینم گلبول قرمز خونه) پامم که قطعیه. بیرون روزی پنج گرم تزریق می کردم اینجا یه پیس هم پتدین بیشتر بهم نمی زنن، یه لورازپام هم نمی دید بلکم بخوابم نفهمم!! می خواین عملم کنید چی بشم آخه!

پ ن 1) ادای تمام این جملات دقیقا چهل و پنج دقیقه طول کشید.

پ ن 2) انقدر بالای سر مریض آزمایش می خوانیم و بحث می کنیم ملت فکر می کنند هر چی از دهان من و تو ی پزشک خارج میشه یه درد و مرض ِ جدیده. این " دبلیو بی سی دارم" ِ نادر تا آخر عمرم یادم نمیره :))


I'd rather be a comma, than a full stop

 

یک) سوانح هم با تمام ِ خدشه هایی که به روح و جان من انداخت تمام شد. از فردا کوچ می کنم به بیمارستان ِ آشنای ِ استاژری، همان رسول اکرم خودمان. تا چه قبول افتد.


دو) من با یک نیمچه دانسته ی تورنتم تا به حال هزاران رزیدنت و فِلو و استاد را انگشت به دهان گذاشته و یک سری نمره های بخش را سِکیور کردم! و لابد با یک ویندوز عوض کردن پروردگار ِ دو عالم بشوم!

حالا تا صب از این مریض به آن مریض کوچ کنم، از اِی بی جی فمورال بگیر تا تی کشیدن ِ خون ِ زیر تخت انجام بدهم، آخرش سر راند ِ صبح فردا محکومم به تنبلی و دودر کردن!

بخدا من انقدر در برهه های مختلف زندگیم به حال شما فنی ها غبطه خوردم که دیگه اقرار بهش هم برایم مسخره شده است   ! :-<


سه) برای منی که در تمامی دوران زندگیم انواع و دسته های دوست در اقصی نقاط ِ دور و برم داشتم، میس شدن ِ کنسرت ِ رضا یزدانی به دلیل ِ صرف ِ بی دوستی غم ِ عالم حساب می شود.  


چهار) یک حبه قند برای من یک بغل باقلوا بود. از همانهایی که در دهن آب می شد. کلا این ذات فیلمهای میرکریمی ست. فیلمهایش ادویه ی خاصی دارد که بسیار به مزاج من خوش می آید و ته مزه اش مدتها در خاطر من می ماند. رضا میرکریمی برای من حکم ِ "جی نیِ س" ِ سینمای ایران را دارد و امکان ندارد من را راضی روانه ی خانه نکند. بسیار راضیم. از میرکریمی، از تک تک لیست بازیگرانش، و مخصوصا از سینمای این چند وقت ِ اخیر ایران.

پنج) انسان بودن ِ من یکی کاملا بیهودست که من حتما باید عروسک خیمه شب بازی یا چیزی که اختیار برایش معنا نداشته باشه، می بودم. کلا هر چه بیشتر می گذرد بیشتر مطمئن می شم ذات درونیم با جبر سازگاری بیشتری دارد. هر تصمیم گیری برایم شده زایمان آن هم از نوع بریچ! تقریبا هر روز دعا می کنم دست خدا از ابرها بیاید یک انگشت حواله ام کند که "ای نمودی منو تو، از این طرف بابا جان، از این طرف"
هنوز در خواب هم لنگ ِ تصمیم گیریم و یک بوم و بی هوا!
 
شش) کُلد پلی همیشه می داند کی آلبوم دهد و مرا نجات!


 I turn the music up,
Got my records on
I shut the world outside until the lights come on
Maybe the streets alight,
Maybe the trees are gone
I feel my heart start beating to my favorite song

حالا بیا برویم از رگبار واژه ها ویران شویم

 

" اصلا چه فرقی دارد 
هنوز باد می‌آيد،‌ باران می‌آيد 
هنوز هم می‌دانم هيچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد 
حالا کم نيستند، اهلِ هوای علاقه و احتمال 
که فرقِ ميان فاصله را تا گفتگوی گريه می‌فهمند 
فقط وقتشان اندک و حرفشان بسيار و 
آسمان هم که بارانی‌ست ...! "

 

این شر شر باران،  یک لیوان بزرگ چای داغ می خواهد، بنشینی کنار معبر شلوغ خیابان و هی همه چیز رو نظاره کنی.



گاه می گویم فغانی برکشم، باز می بینم صدایم کوته ست ..  

 

کشیک اولم الهام بیست و سه ساله اعصابش خورد می شود، دلش تنگ می گیرید، شیشه ی الکل میریزد تمام جونش وکبریت....

کشیک دیشبم، هواپیمای مهرآباد سه مسافرِ شانزده ساله برایم از زاهدان دلیوِر کرده، حاصل اتصالی ِ چیزی در اتاق خوابگاه. یکی نود و پنج درصد سوختگی (به همین برکت قسم) یکی هفتاد درصد و ریزه میزشان که فرز از بالکن در رفته شانزده درصد.

بخش زنانش زیوری خوابیده که اسید هر آنچه که بود ( تو بخوان پوست و گوشت و استخوان) را شسته، دخترش را به ایزد ِ منان سپرده و همین روزاست که دو پسر ِ کوچکش را هم یتیم کند.

آی سی یو ی بیمارستان یک خرمالوی بیست و دو ماهه دارد که حسابی رسیده! نمی دانم به کدامین غفلت و گناه سماور وارانه شده است سرش و کار من این شده بالای تختش برایش جوجه جوجه طلایی بخوانم.


همین یک هفته کافی بود که تا آخر ِ سریال سوانح و سوختگی برایم روشن شود.  اینجا رُستنگاه ِ فجیعُ الشَّمایل ترین زخم های تاریخ است. زخمهایی که مثل عکس برگردان می چسبند روی چینهای مغزت و حالاحالا ها بیرون نمی روند و آدم را غرق در هزاران چرای فلسفی، روزی هزار بار شاکر سلامتی اش می کند. اینجا صدا فقط صدای ناله است و جیغ و سوختم سوختم هایی که عادت نمی شود که قصه ی سوختن هر مریض از دیگری دوتاست و این " خانم دکتر سوختم، یه کاری کن" هایی که با هالوپریدولهای پرستاری خفه می شوند هیچ وقت تکراری نمی شود.

بیمارستان سوختگی مطهری همین ور ِ دلمان است. روبروی بیمارستان خاتم الانبیا. اینجا ریز و درشت، بچه و پیر، مفلس یا میلیاردر ندارد، که ذات سوختگی همین است. نمی رود سراغ ِ یک دسته ی خاص. فرق ندارد معتادی سر ِ کشیدن خوابش برده روی منقل یا کارگری بیخیال ِ دستکش و کفش ایمنی اش سیم به دست گرفته، خانه ی آخر تمام اینها اینجاست. آمار و ارقام ِ کتابها اینجا به عینه برایت تصویر می شود. چه آمار ِ خود سوزی ِ زنان ِ کتابهای روان پرشکی، چه آمار ِ سوختگی با آب ِ جوش اطفال، چه آمار ِ سوختگی های استنشاقی.

 

قدم زدن در اورژانس و بخش های اینجا کم کم چند چیز را برایت بی اندازه عادی می کند.

اول بوی گوگرد و موی سوخته ی مریض های تازه رسیده به اورژانس است که تقریبا نزدیک به نود درصد مریضها یا سوختگی با آتش اند یا برق گرفتگی، و از بین این دو دسته بوی گوگرد ِ دست و پای جزغاله شده ی برق گرفتگی ها - حتی بعد از بستری در بخش، حتی بعد از آمپوته کردن ِ عضو ِ ترکیده با برق – تا مغز استخون آدم هم نفوذ می کند، آنقدر که حتی گاهی توی خانه هم رد بویش را حس می کنم.

دوم بوی پانسمان های مریض های بخش است. اینجا مریض ها لباس ندارند، کلهم (زن و بچه و مرد ندارد) مزینند به یک بانداژ ِ صورتی ِ چرک که حکم لباسشان را دارد و اگر سوختگی سرتاسری باشد سر و دست و پا و همه پیچیده می شود. این بانداژ در واقع جزئی از پانسمانهای اینهاست. پوست ِ سوخته مثل بی در بودن دیگ ِ در حال جوش است. هی از سطحش این آب بدن تبخیر می شود، از طرفی بستر ِ زخمهای قرمز آلبالویی ِ درجه دو یا حتی سیاه ِ درجه سه و چهار، همان مدینه ی فاضله ی باکتری های مقیم بخش است. لذا این پانسمانها مخلوط چند چیز است، اپیدرم ِ سوخته، پماد ِ نیتروفورانتوئین، وازلین و عفونت، که ترکیب بوی اینها رایحه ی عجیبی دارد که توصیفش می شود بوی بخش سوختگی، بوی مریض سوخته یا بوی پانسمان اینها.

اما گاهی این پوست ِ ور آمده باید جوری دیگر جایگزین شود مخصوصا اگر صورت باشد یا جایی حساس و ظریف. به مدد جبر جغرافیایی و تحریمهای دولت وقت پانسمان سنتتتیک یا سمی سنتتیک یافت می نشود. اما چون زندگی باید کرد یا شاید چون خدا بالاخره به رحمت گشاید در دیگری چیز دیگری در این بخش به عنوان ِ پانسمان و جهت ترمیم سریعتر و معجزه گر ِ قسمتهایی مانند صورت استفاده می شود که چشمان من یکی را گرد کرده. این پانسمان ِ خدادای پرده ی آمنیوتیک (تو بخوان کیسه آب) ِ مادرانیست که زایمان سزارین کرده اند. این پرده ها را انرژی اتمی استریل می کند و اینجا روی زخم سوخته را می پوشانند و معجزه ی ترمیم و قدرت خدایش را چند ماه بعد به به می گویند.

سوم جیغها و خون گریه کردن های صبحگاهی ِ مریض های بخش به وقت تعویض پانسمان است. هر کدام از چهار بخش ِ این بیمارستان حمامی دارد به نام ِ اتاق پانسمان که نرس و بهیار (سابق بر این حتی انترن ِ بیچاره) لباس دلّاک ها بر تن می کنند و چکمه های گاوی می پوشند تا با زور ِ تیغ بیسوری و سابیدن ِ فشار ِ آب هر چه زخم ِ داغان ِ گذشته و پماد ِ پانسمان ِ قبلی است بشورند و دبرید کنند. گرافتهای مریض ها را تر گل ور گل کنند، با باد و فوت مریض را خشک کنند و دوباره از نو لباس ِ پانسمان بپو شانند و راهی تختش کنند.

چهارم و بدترین هم اسکاروتومی ِ این بیماران است. بیماران ِ سوخته ی درجه سه یا بیماران ِ درجه دوی عمقی در روز دوم و بعد، پوستشان سفت و چرمی می شود. این چرمی که می گویم عین خود ِ واقعیت است که پوستشان در لمس با کفش ِ چرم ِ پشت ویترین ذره ای توفیر ندارد. حالا اگر این سوختگی حلقوی یا دورتادور باشد، یک چرم ِ سفت ِ براق ِ بی انعطاف دور ِ یک بافت ِ نرم ِ در حال اِدِمی که هی دارد آب زیرش اضافه تر می شود * را گرفته و اپسیلونی منعطف نمی شود. حاصل می شود فشار بی نهایت بالای آن منطقه و اگر دیر بجنبی به دنبالش عدم خونرسانی ِ انتها ها و نکروز شدن ِ انگشتان و آسیب عصب و هزاران بلای دیگر که پزشکی برایش یک لقب نهاده به نام "سندرم کمپارتمان". درمان  یا بهتر بگویم پیشگیری از این فاجعه خودش پروسه ی فاجعه ناک یست. انترن و پرستار تیغ بیسوری به دست می افتند به جان پوست بیمار تا چاکش دهند. دقیقا به همین ادبیات. یعنی باید دست یا پای درگیر را چنان برش دهی که چربی زیر پوست رخ بنمایاند و فشار زیر دست را ریلیز کند. اگر سوخته مان درجه سه باشد دردی ندارد و چیزی نمی فهمد اما درجه دو های عمقی ِ هوشیار عربده ای می کشند که دست ِ من یکی را به رعشه می انداخت. برای من اینکار حتی به صرف ِ نجات مریض، حتی روی آن درجه سه ی بی عصب تلخترین کار زندگیم بود و هست.

در این بیمارستان دو موجود شانه به شانه ی تو کار می کنند و اکثر اوقات در همت مضاعف و کار مضاعف گوی سبقت را از کل تیم پزشکی می ربایند. یکی عزرائیل که حتی گاهی انقدر نزدیک است که جابجایی هوا از عبورش را هم حس می کنی و دوم سودوموناسهای اینجا که موجودات ِ منحصر به فردی اند، علارغم کرور کرور آنتی بیوتیک توی رگهای این بندگان خدا و تاکتیک های ترکیبی ِ چهار سه سه یا چهار چهار دوی انواعش، خم به ابرو نمی آورند و آخ نمی گویند بر عکس مقاو تر هم می شوند. این می شود که متاسفانه گاهی مریض های بخش سوختگی یا بهتر بگویم بانداژهای آنها هر روز آب می روند. شما روز اول یک انسان ِ کامل ِ بانداژ شده می بینی که مانند مومیایی های فیلمهای هالیوود در بخش با آرامی با حرکات منقطع قدم می زند که مبادا چسبندگی پیدا کند یا اندام و مفصلش بی کفایت شود. فردایش که می آیی دو دست از آرنج به پایین غیب شده است، به هفته نمی کشد که در بازوی آویزانشان یک عصا جای یکی از پا ها را گرفته و همین طور پیش می رود تا آخر.


هشت روز دیگر مهمان این بخشم. فعلا هر روز دعا می کنم برق کارها بی دستکش جایی نروند، بچه ها کاری به آشپزخانه نداشته باشند، در این هوای بارانی کسی هوس ِ کباب کردن ِ پیکنیکی نکند، همه در اوج مانیای زندگی باشند و در آخر حداقل همین چند روز بفهمندآتیش چیز است. تا چه قبول افتد.

 سحر - آبان نود


* توضیح: مریض اول ِ آمده آب بدنش رفته و رگهایش به اصطلاح باز است. پزشک در اولین قدم با فرمولهای سوختگی مایع سرازیر می کند بر رگهایش. این رگها درست بیست و چهار ساعت بعد بسته می شوند و این مایع جمع شده در بافت سرعت بازگشتش به رگ کم شده و ادم می کند یا بهتر بگویم مریض سوختگی فردای خوابیدنش مثل بادکنک باد می کند.

 

قصر فردوس به پاداش عمل می بخشند

ما همان فیس بوکمان را ادامه بدهیم مارا بس

برو ای زاهد و دعوت مكنم سوی بهشت


سریال ِ "گریز آناتومی" اپیزودی دارد که یکی از رزیدنهای جراحی آن برای فرار از میدان ِ جنگ ِ بخشش می رود به بخش درماتولوژی. توصیف این سریال از آن بخش یک دنیای نورانی بود با کارکنان آرام و خندانی که یا دارند انگور و آب پرتقال می خورند و یا دارند به دست و پای هم کرم می مالند و لطیف می شوند! از آنجا که دوره ی پوست ِ استاژری ِ من در خانه گذشته بود (بخشی که حاضر غایب ندارد عاقبتش همین می شود) برای من این اپیزود یک شوخی و اغراق ِ مسخره و بیش از حد بود تا اینکه برای شروع انترنی ِ مان به مدد ادغام هنرمندانه ی مرضیه جان! دو هفته مهمان قطب علمی پوست کشور، تو بخوان بیمارستان رازی، میانه های وحدت اسلامی و بطور دقیق پایین تر از شاپور سابق بودم.

در نگاه اول اینجا برکه ای آرام به نظر می رسد! یعنی لود مریض و قیافه ی بیمارستان و رفت و آمدهایش درست شبیه هر بیمارستان دولتی دیگری است. همه چیز عادیست! تا اینکه روپوش را می پوشی و وارد دنیای رزیدنتها و اتندها می شوی و این واقعیت که ذات بخش پوست شیک و لاگژری است تالاپی می افتد روی سرت. فرق ندارد سومالی باشد یا مولوی یا مطبی در بالاهای شهر، حتی برای منی که پوست را خوش نمی آیدم هم اینجا بهشت برین محسوب می شود. اینجا همه آرامند، خوشحالند، هی قربان صدقه ی من و ما می روند. ابیوز کردن انترن معنا ندارد که رزیدنت من معذرت خواهی می کرد که وقت مرا گرفته و دارد نسخه ی فلان بیماری را به من یاد می دهد. انگار کلا چیزی به نام استرس در این بخش وجود ندارد. حتی کریه ترین ضایعات دنیا هم به چشمت نمی آید. شاید اوج غم و غصه ات فریادهای مریض های پمفیگوسی باشد  که تاولهای تمام وجودشان را با پانسمانهای بنفش و گُلی تزئین می کنند و این تنها سه درصد زندگیت را تشکیل می دهد که باقی دیفرین و داکسی سایکلین های جوش و کرم ها و ضد آفتابهای برند های مختلف و لیزر و کرایو و چه و چه است. با اعما و احشایم درک کردم که چرا قبولی اینجا و این رشته به رتبه ای زیر یک رقم احتیاج دارد.

انقدر عادت کردم و کردیم و یا عادتمان دادند از بدبختی بنویسیم که وقتی چیزی اوکی و یا یک پله بالاتر است کم می آوریم، همین می شود که ساعتهاست هی سعی می کنم و در واپس های ذهنم می گردم چیزی پیدا کنم در توصیف این بخش بنویسم، اما واقعا حرف زیادی از بخش پوست ندارم که راهگشای آیندگان باشد. در واقع اصلا گفتن ندارد فقط اینکه با این شروع انترنی کاملا لوس بار آمدم و عجیب خوش خوشانم شده. از فردا تا دو هفته انترن سوانح سوختگی ام. به روایت تاریخ دو جا کمر انترنی شکسته می شود : یکی زنان اکبرآبادی که به سند احادیث تاریخ هجرت انترنی محسوب شده و زندگی انترن به دو فاز تقسیم می شود" قبل از اکبرآبادی و بعدش" و دیگری همین سوانح ِ فردای ما. خدا بخیر کند.


سحر- مهر ماه نود

ما را به لذت آخ


یک) روی هیکل ایرانی جماعت یک خراش بردارد خدا را بنده نیستند و داد و هوارشان دنیا را بر می دارد، بر این اساس اولین  کشف ِ دوره ی انترنی می شود:

آستانه ی درد هموطنان افغانی ما (بدون اغراق) کره ی ماه است! وقتی این موضوع را کاملا خر فهم می شوی که ریحانه ی 5 ساله با 30% سوختگی را جلوی رویت می سابند و اون فقط با چشمای درشتش به قربان صدقه رفتن ِ تو گوش می کند و یک آخ هم نمی گوید.

دو) خدایا خر و شناختی شاخ ندادی واقعا بچه از شاخ کمتر است؟؟؟

سه) من فقط چهار ساعت مهمان ِ بخش سوختگی بودم این شده وضعم! وای به حال دو هفته ی آینده

 

And so it is. Life goes easy on me most of the time…

 

یک) زندگی حال ِ حاضر من چهار وجه دارد، یکی خانواده، یک لاو لایف، یکی خودم و دیگری درسم. اون مساحت خالی وسط هم هرچه بین اینها بگنجد. همین حالایی که دارم اینها را می نویسم هر چهار ضلعش دارد می لرزد. تقریبا در هر وجه قبلا یک اتفاق ِ ضلع برانداز افتاده و از آنجایی که تمامی حادثه های زندگی ِ من پاتکش از خودش بزرگتر است و خودشان که با عذابی رد شدند پس لرزه هایش دست از سر من بر نمی دارند، پس لرزه ها و ماجراهای هر کدام از اینها هم دارد دیوانه ام می کند و هر لحظه ممکن است همه چیز را از هم بپاشند یا بپاشانم! تمام سعیم را می کنم ببیخیال باشم، حتی اگر این سعی شستن تمام کفشهایم با دست!، ریفرش کردن گوگل کروم هر ده ثانیه و دیدن دوباره تمام سریالها از اول باشد. آنقدر که حتی دارم درس می خوانم!!

می گویند All things will be ok in the endIf its not okthen its not yet the end دارم به خودم می قبولانم که باورش کنم و اگر این پروژه ی مثبت اندیشی اثر کرد یک سور به بنی بشر می دهم.

دو) با هر مصیبتی بود شش سال را تمام بستم گذاشتم کنار. از فردا پایم به یک سیاره ی جدید باز می شود که حتی دلم نمی خواهد پیش فرضش کنم. فقط می دانم برای همه گذشته برای ما هم می گذرد و این سر پایینی بودنش است که همه چیز را کمی دور تند تر و ذره ای راحت تر می کند. فعلا باید مثل فلفلی ِ کتاب ِ زرد ِ کوچک ِ کودکی که رفت بود دنبال دزد مرغ زرد کاکُلیش ، بقچه م را جمع کنم از این دوا خانه به آن یکی، خاطره جمع کنم و شاید دو خطی بزرگتر شوم. از همین جا قول می دم راقم تک تک ِ واقع الاتفاقیه اش باشم.

سه) بی نهایت دلم دکمه ی فلش فروارد می خواهد. بروم ببینم آخرش کدام ترکستان است.

چهار) یک باید ِ دسته چوبی ِ بسیار گنده ای داخل مغزم فشار می آورد. انگار که قرارداد بسته باشم یا مشق کلاس انشایم باشد، انگار که قرض و دین داشته باشم که باید ادا شود و چون حالا اول ماهش شده دوم فکرش خلاصم نمی کند! کلا نمی دانم چرا انقدر پس ذهنم چیزی اصرااررر داشت که باید خطی از این همه ناگفته ها و نانوشته ها بنویسم! یک زودپز شده ام با فشار ماکسیمم که این مولکولهای فکر هی می خورد درو دیوارش و عنقریب است که کله ام بشود شکل "هکتور" ِ "گرین لنترن".  این را نوشتم بلکم یکی کمتر، جایی بیشتر شود. نمی دانم شد یا نه.

 

 



خواهم شدن به میکده گریـان و داد خـواه

                           کز دست غم خلاص من آنجا مگر شـوم

آدمیزاد را «فکر و خیال» است که نابود می کند روزی…

 

بالاخره گسستم، از بند همه چیز. امتحان و صدها غلطی که دارم، دوگانگی قبولی یا اسفند ماه، پر کردن عدم حضور این چند ماهم برای خاله و خاله زاده، بالا بلندی های ریلیشن ِ گرامی، تمیزی طویله ای که از اتاقم ساختم و هزاران بند و بساط دیگر. فعلا در یک "استیت" ِ بی همه چیزیم! از آنها که حتی در یک ساعت برگشت از فرودگاه  فکر هم نداری که بکنی! و فعلا تمامی آن آیاها و اماها و اگرها و چه می شودها یک جای دیگه خودشان را گم و گور کردند. تا یکشنبه مطمئنم همین خواهم بود. فقط امیدوارم طوفان بعد از اینم سونامی نشود.

 

پی نوشت به یونیورس: راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد

 

درد ما را نیست درمان الغیاث

 

یک سری زخم ها مرهم دارند، یک سری درمان، یک سری هم میشود علی الحساب با باندی چیزی بست. اما یک سری زخمند که علاج ندارند، نه چیزی آرومش می کند نه فراموش، هی هستند و هی نبض می زنند. از اینجا تا ناکجای آدم را می لرزانند و از پا درت می آورند.  اینها با زخمهای موقتا بی علاج دیگه که خاک ایام کمرنگش می کند هم فرق دارند. اینجا حتی به گذر زمان هم نمی توان دلبست و امیدوار بود مثل زخم آبله می مانند با این تفاوت که همیشه تازه اند همیشه آتیش می زنند و زوق زوق می کنند و می دانی که حفره ی خالیش را هیچ چیز، مطلقا هیچ چیز پر نمی کند. حالا هی بشین و سر خورت را گرم کن، هی فیلم بازی کن و قوی نمایی کن. مهم درد است که از ساعت استارت خوردنش مدام می ماند و ضابطه اش از قضا تصاعد هندسیست تا شاید ، آن هم تازه شاید، یک روز با حضورش و نبود عاملش کنار بیایی.

که آن هم برای من بعید است

 

نمی دونم کجای گریز آناتومی بود می گفت

 

Pain, you just have to ride it out, hope it goes away on its own, hope the wound that caused it heals. There are no solutions, no easy answers, you just breath deep and wait for it to subside. Most of the time pain can be managed but sometimes the pain gets you where you least expect it. Hits way below the belt and doesn't let up. Pain, you just have to fight through, because the truth is you can't outrun it and life always makes more.  

 

تا عاقبت ما چه شود

 

معرفت


می نویسم  " من "


بخوانید  " خر "




چه کشکی چه پشمی


من همیشه با دیدن فیلمهای برگرفته از کتابها حرص می خوردم که چرا کارگردان مربوطه ذره ای به متن اصلی کتاب پایبند نمی ماند و برای خودش یک جایی رو دست کاری می کند، کم می کند یا هرچی. این مورد تقریبا در مورد کتاب "هری پاتر" خیلی کم بود یا حداقل از نظر من اگر چیزی کم شد از قسمتهایی بود که میشد در نظر نگرفت، البته جز کتاب پنجم و مرگ سیریوس بلک که من را اون فیلم تحقیقا دق داد! اما سوای آن فیلم باقی فیلمها به جا و زیبا درست شده بود تا این فیلم آخر که باز آخرش غافل گیر کرد و رسما گند زد به همه چیز!

قبول دارم فیلم بسیار قشنگی بود و می دانم دیگه چی از جون یک فیلم می خوایم اما واقعا برایم سوال است Yates ِ عزیز اصلا چرا اسم فیلم را deathly hallow گذاشته! یعنی ماندم چه فکری با خودش کرده که از اولین دقایق قسمت اول هی این ماجرای سه برادر  و تلاش این سه شخصیت اول برای فهمیدن آن را کش داده و اصلا چرا این به تصویر کشید شده وقتی قرار است کلا نتیجه ی این بُعد از کتاب حذف شود و کسی که حال خواندن آن چند صد صفحه کتاب را ندارد به هیچ عنوان با دیدن این فیلم نفهمد اصلا ماجرا چه بود و چه ربطی به هری و کل داستان داشته و خب در واقع خانم رولینگ گویا مریض بودند! و لابد آن دو سه صفحه ی آخر کتاب و تمام آشکار سازی های نویسنده از زبان هری یا چه می دانم چندین و چند فصل مربوطه ی دیگر که به راحتی چشم پوشی شد کشک بوده و قابل اغماض! و همین کافی ست که بدانیم پسر شجاع قصه ی ما سنگ را در آورد تا چهار تا دوست و آشنای مرده را ببیند، آن شنل نامرئی که اصلا هیچی، آن چوب دستی هم که توضیحش را داد و برای همین با نگاه معصومانه آمد دستش و لابد ولدرمورت ضایع شد که پودر شد! کاش لااقل اسم کتاب همین نمی بود بلکم دلم کمتر می سوخت!

به شدت ترجیح می دادم اگر قرار بود چیزی به کل حذف شود آن 19 سال بعد می بود. هم در کتاب و مخصوصا در فیلم تا دست یک پسر و دختر نهایت بیست و خورده ای ساله (با همان قیافه های دو ثانیه پیش ماجرا!) یک پسر یازده ساله نمی دادند، اصرار هم کنند باور کنید این بالای سی سالش است! و لابد کارگردان محترم خیلی مطمئن بود که همه می خواهند بدانند هری پاتر معروف اسم پسر اولش را از چه ترکیبی می سازد اما خیلی واجب نیست روشن شود که چرا آن کتاب داستان از دامبلدور به یادگار رسیده.

دقیقا نمی دانم چرا دارم حرص می خوردم، شاید چون آرزو به دل ماندم یک فیلم را همان طوری ببینم که دوست دارم و خواندم

و حتما هم با همین آرزو به گور می روم.


چون است حال بستان ای باغ نو بهاری؟  


یک روز به شدایی در زلف تو آویزم

یک روز دو چشمم خیس

یک روز دلم چون گیس

آشفته و ریساریس

بردار دگر بردار

به دارم زن 

به دارم

دارم

زن


اگزاز 

و دیازپامی 

جز زلفت آرامی

چون زلف تو نارامم

رسوا و پریشان من



ای وااای ای وااای




نظامی بی غیرت دشمن خون ملت


از آنجایی که امسال سال جهاد است و باید در هر زمینه ای شمشیر را از رو ببندی تا مشتی محکم باشد بر دهان همگان مسئولان دلسوز وزارت ارشاد با کمک دلیرمردان نیروی انتظامی در یک بررسی شبانه بعد از نه قرن مادر تمامی فساد های بشریت و مانیفست تمامی تخمهای شر " منظومه ی خسرو و شیرین نظامی" را کشف و ضبط نمودند. یکی از دست اندکاران این پروژه ی سنگین اعلام کرد که در اصرع وقت با این اثر برخورد جدی  و قانونی خواهد شد و این سر نخی خواهد بود برای کشف سایر مفسدان این باند ِ بی پدر. همچنین ایشان فرمودند سراینده ی این اثر همچنان تحت تعقیب قانونی قرار دارد و به یابنده جوایز نفیسی ارائه می شود.

از انجا که پاک کردن چند کلمه ی ماچ و بوسه و چه و چه برای برخورد با این اثر ِ خانمان بر انداز کفایت نمی کند و ممکن است عده ای جوانان ِ بی حیا ناگهان این کلمات را حدس بزنند و از آنجا که مثلث عشقی از بن و ریشه منافی همه نوع منافعی است و به نوعی خود ِ دست ِ دخالت آمریکا بر ذهنهای جوانان ماست، به نظر من خیلی بهتر است منظومه به نام "نبرد خسرو و فرهاد بر سر شهادت" تغییر اسم پیدا کند و به جای باقی بیت ها بریده های شعر های روزنامه اطلاعات و پیام های تربیتی ِ شهرداری (از همان هایی که روی دستگیره های پل هوایی هم می نویسند) چاپ شود. بدین ترتیب هم نظامی به ادبیات مدارس وارد و فرهنگ سازی می شود و هم نفس عمل تمام و کمال تحقق پیدا کرده است. همچنین مردم آگاه از مسئولین درخواست کرده اند که هرچه سریعتر یک فکری به حال لیلی و مجنون و ویس و رامین و باقی پدرسوختگان بکنند چون هر لحظه ممکن است جوانان که از این فتنه رها شده اند بروند سراغ آنها و خدا می داند چه خسارت های جبران ناپذیری بر بنیاد ما وارد خواهد شد. به هر حال اعتیاد است و پدر مادر ندارد.

واحد مرکزی خبر – گورتپه

 

پی نوشت: برای حفظ یک گوشه از این اثر چند بیتی را اینجا می نویسم، چه می دونم شاید صد سال دیگه این تنها باز مانده باشد!


چو شیرین گشت شیرین‌تر ز جلاب              صلا در داد خسرو را که دریاب

بخور کاین جام شیرین نوش بادت                بجز شیرین همه فرموش بادت

به خلوت بر زبان نیکنامی                          فرستادش به هشیاری پیامی

که جام باده در باقی کن امشب                  مرا هم باده هم ساقی کن امشب

مشو شیرین پرست ار می پرستی              که نتوان کرد با یک دل دو مستی

چو مستی مرد را بر سر زند دود                  کبابش خواه‌تر خواهی نمکسود

دگر چون بر مرادش دست باشد                   بگوید مست بودم مست باشد

اگر بالای صد بکری برد مست                      به هشیاری هشیاران کشد دست

بسا مستا که قفل خویش بگشاد                به هشیاری ز دزدان کرد فریاد

خوش آمد این سخن شاه عجم را                بگفتا هست فرمان آن صنم را

ولیکن بود روز باده خوردن                           جگرخواری نمی‌شایست کردن

 

ادامه ی اینو حتما بخوانید




تصمیم کبری

مای گرامی کمی مریضیم البته این کمی از آنچه الان در ذهن شما نقش گرفت خیلی بیشتر است اما شما همان کم را در نظر بگیرید. این درخت ِ پُر پَروبال ِ مرض ما وجه های مختلفی دارد  که یکی از آنها دمدمی بودن ذات است. یعنی که هرچیزی را تا صد بار عوض نکنم آرام نمی گیرم (مثلا یادم میاد اولین روز که چه عرض کنم تا اولین ماههای مدرسه ده بار دفترهای هر درس را عوض می کردم و همیشه بیست صفحه ی اول تمامی آنها کنده شده بود چون مثلا ریاضی نوشته بودم و به این نتیجه رسیده بودم که نــــــــــــه این بدرد علوم می خورد!). این ویر های اساسی هم اساسا وقتی امتحانی، دد لاینی، دردی چیزی نزدیک هست بر من نازل می شود. این یک ور ماجرا. ور دوم این است که یکسری آدمها هستند دکمه که پیدا می کنند برایش پالتو می دوزند و انقدر کش و قوس می دهند تا پالتو به قواره ی آن دکمه بیاید. حالا این حکایت من است. یک سایت قالب وبلاگ پیدا کردم با کلی قالب مکش مرگ من و گیر داده ام، نه ببخشید گیـــــــــــــــــــــــــــــر* داده ام که اسم این وبلاگ افسردگی ست و به این قالبها که من خوشم آمده نمی آید! البته باز تاکید می کنم این سوسول بازی ها از روح لطیف و هنر پرور و زیبا دوست من آب نمی خورد بلکه رابطه ی مستقیم دارد با باسن گشاد و همت بی وفقه ی من در پیدا کردن زیر آبی از درس. خصوصا الان که شمارش معکوسش شروع شده است و همین ویر جدید برای حدودا یک هفته پیچاندن دلیل کافی ای بود.

طی هفته ی گذشته شغل شریف بنده همین شده. هی در این سایت و آن سایت (ماشالا یکی دو تا هم نیستند) قالب می بینم می زنم تنگ این وبلاگ. انقدر تغییر دادم هر کس هر موقعی از شبانه روز دکمه ی اف پنج را می زد با شمایل جدیدی رو برو می شد! به شخصه آمار وبلاگ را سه برابر کردم. بعد می روم مثلا هایپرتنشن می خوانم که دوز کم دیورتیک های تیازیدی خط اول درمان است بعد این ابر بالای سرم می شود قد اتاق که اسمش "دار" بماند؟ نماند؟ بگذارم "دو نقطه ایم" نه لوس است؟ "غار کبود می دود جیغ بنفش می کشد"!؟** طولانی ست؟ اصلا اسم نذارم؟ بشود "چیز"؟! "ممم"؟ "کوفت"؟ "نویسنده ی این مکان ایز نات کریاتیو اناف تو کام آپ وید وان"؟؟ امتحان پره چی میگه؟ اوه اوه بیست و دو روز؟؟ بله نکته: تیازیدها اگر همراه با بتابلوکرها و یا بلوک کننده های رسپتور آنژیوتانسین مصرف شود، تاثیر بیشتری در کاهش فشار خون دارد! و اینجوری روزهای اخیر من یکی پس از دیگری به چخ می روند. آخر سر با همچین قیافه ای "8-}" تصمیم گرفتم همین باشد تا ببینم این ره به کدام جالغوز آبادی می رود. بعد گفتم بیایم یک اعترافکی بکنم تا هم توضیحی باشد برای این رنگ عوض کردن های هر از دمی ِ اینجا ، هم کمی از بار شانه هایم کم شود و دو ذار (زار؟ ذار؟ ظار؟ ضار؟ - فارسی شکر است) فکرم برود سمت این سیصد و خورده ای مبحثی که باید تا ده روز دیگر خوانده شود! بلکم یک تکانی به خودم بدهم. حالا تا من این تصمیم کبری را بگیرم شما هم می توانید کمک دست باشید و کمی فکر کنید و راه مرا دنبال کنید. هر کس به نتیجه ای رسید و قال این قضیه را کند باعث و بانی ِ طبیب حاذق شدن بنده، نمره پره ی بالا، یک لاین ِ بیمارستان لوکس، غر ِ کمتر، وبلاگی زیبا، مقداری دنیا و آخرت و هزاران آیتم ارزنده ی دیگر شده است. امیدوارم "تمپتیتینگ" بوده باشد. با تشکر

 

سحر ِ 8-} – حوالی شهریور نود

 

 

* من این کار را تازه یاد نگرفتم! به جون مامانم!

** از آنجا که اگر ویری مرا بگیرد دودش چشم اطرافیانم را از حدقه در می آورد "دوست پسر گرامی" را کچل کرده ام بگردد برای اسم جدید! آن بنده خدا هم لیست بلند بالایی که اسمهای عجم و عرب و اینگلیش ردیف کرد که با لب و لوچه ی کج من روبرو می شد تا اینکه این شعر را با آهنگ "آب زنید راه را" خواند که از آن دم تا همین الان یک پای عنوان شدنست فقط من انقدر شل کن صفت کن در می آورم تا آخر جر بخورد. خودش هم که حجت را بر من تمام نمی کند خلاصم کند.


اینجا چراغی روشن است

فروغ می گفت "من از نهایت شب حرف می زنم، از نهایت تاریکی."

حالا من باید بنشینم و بگویم من از نهایت مزخرف حرف می زنم، از نهایت عرق و بی رمقی، از نهایت تکرار و بی حسی.

فروغ می گفت "من از جهان بي تفاوتي فکرها و حرف ها و صداها ميآيم".

حالا من باید بنشینم و بگویم اینجا تا چشم کار می کند تنهایی ست و صدای کامران احمدی از ده ها صدا آشنا تر است و برای همه در زندگی برهه ای هست که افسوس کرده ها و نکرده ها را بخورند و از یک جا به بعد دیگر هیچ چیز مثل قبل نباشد.

فروغ می گفت " و این جهان پر از صدای حرکت پا های مردمیست ..."

حالا من باید بنشینم و بگویم آدم رفیق را به وقتش می خواد نه هفتاد کاراکتر اس ام اس فارسی.

خلاصه که اینجا مرداد ماه نود به افق تهران است و بیست و چهار ساعته های خلسه ی خاکستری من در کوره ی آدم پزی ای می گذرد که همانا خانه نام نهادیم. به میمنت این هوای ِ ساکن ِ تهوع آور ِ چهل و چند درجه هر گونه کاردیو ای که هارت ریت را از هفتاد ِ نرمال به مثلا هفتاد و یک هم برساند منع مطلق دارد.این می شود که نهایت حرکت های روزانه ی من در این چند مورد خلاصه می شود: دراز کشیدن روی تخت، نشستن روی صندلی پشت کامپیوتر و نشستن روی صندلی پشت میز، نشستن روی صندلی پشت اُپن به صرف غذا، راه رفتن به سمت حمام و توالت!! و این نهایت خوشبختیست. اینجا نه از خشکی پا و لنگ به لنگ کردن های راندهای سه ساعته ی قلب خبری است، نه از مورنینگ های ده ساعته ی بی پایان جراحی، نه از دیر رسیدن ها به حضور غیابهای کله ی سحر بیمارستان علی اصغر فروردین ماه، نه از اعصاب خورد و صدای هوار ِ راننده های خط بی آر تی ِ آبان ِ اکبرآبادی. اینجا می شود تا خود ظهر غلت بزنی و تمام مشغله و دور و برت بشود: درس نامه ی جامع پیش کارورزی و پذیرش دستیاری، مشقهای شقه، شمردن روزهای باقی مانده تقسیم بر درسهای مانده، هفدهم شهریور ماه نود( کربلا منتظر ماست بیا تا برویم ) و یک سری نیروهای گریز از درس مگنتیک! مثل فیلم دیدن های مرض وار، یخچال و اگر نبود گاز برای خرج کردن هنر پنجه، گرمابه به صرف حمام زایمان، اینترنت، مشاهده پی در پی (در حد تحقیقاتی) از این جوجه کبوتری که توی بالکن ما از تخم در اومده و الان برای خودش گاوی شده، فروم گردی های چندین ساعته برای پرورش ذوق اخیرم برای خرید سگ و شاید پر کردن این خلاء و فال پیرامید با این ٥٢ ورق. تا نقطه ی عطف این هفته های اخیر بشود: دیدن بازی امید عراق و قطع امید ایران، دیدن اولین تاتر پارسا پیروزفر و کشف این واقعیت که لویز آرم استرانگ بهتر از "وات اِ واندرفول ورلد" باز هم آهنگ دارد و رفتن به جشن نیمه ی شعبان ِ سازمان نظام پزشکی و گذراندن شب با مشتاقان ظهوری که با تند شدن تنبک ِ آن برنامه ی زورخانه هم قر می دادند. به هر حال این بیست و چهار ساعته های خلسه ی خاکستری با اطفال و نفرو و نورو و زنان و چه و چه نیز بگذرد و چه می دانم بهر حال بودن به ز نبود شدن خاصه در تابستان و لابد فردا روز دیگریست و اینجا چراغی روشن است.

 

سام دَنس تو ریمِمبر، سام دَنس تو فُرگِت

 

امروز درمانگاه چشم جور دیگری بود. اینکه می دانی این آخرین بار است که به راحتی و بی خیالترین حال ِ ممکن روی فن ِ گوشه ی دیوار می شینی و هر که هر چه پرسید جوابت یا " نمی دانم" است و یا " دکترش ایشونن من دانشجویم"، کمی آدم را می ترساند و این اتمام ِ بی مسئولیت ترین بُرهه ی زندگی از آن حس های زیرپوستیست که باید باشی و بچشی تا بفهمی. اینجاست که آخرین روز استاژری یک حادثه ست و حوادث را باید با جوهر قرمز، محکم، جوری که جا بندازد، روی چین و شکنهای مغزت بنویسی که عین ِ خود تصویرش یادت بماند و هر چه می گذرد بیشتر به خورد مغزت برود. همان قدر که اولین روز مدرسه با مانتوی بنفش و مقنعه ی سفید که یک گلابی کاغذی گوشه اش چسبانده بودند که یعنی اول گلابی! حادثه بود یا اولین روز مهد کودکم، اولین باری که توی همان مهد تنهایی بالانس زدم، اولین روز رفتن به قسمت عمیق استخر، اولین روز کلاس زبان سیمین با آن بلوز و شلوارک زرد ِ فسفری که پوشیده بودم!، اولین روز نوشتن مشق با خودکار، اولین روز وصل شدن تلفن ثابت خانه، اولین روز امتحانات "نهایی". مثل غربت اولین روز راهنمایی و مدرسه ی جدید، مثل دویدن توی کوچه برای رسیدن به بازی ایران استرالیا و شنیدن هوار مردم از خانه هاشان که یعنی یک گل زدیم. مثل دبیرستان با آن مانتوهای یکسره ی بدون دکمه و گشاد و مقنعه هایی که سال به سال رنگ عوض می کرد تا برسد به مشکی که یعنی تو بزرگترین فردی، مثل انتخاب تجربی، سه ی دو با رقصیدن ها و شیشه شکستن ها و آب بازی ها و آخرین عکس ِ آخرین روز کنار آدمهایی که بعدها به خورد زندگیم رفتند، چه آنهایی که هنوز می بینمشان و چه آنهایی که فیس بوک تنها بهانست.

آخرین روز استاژری یک حادثه ست، همان قدر که علوم پزشکی ایران چه روز ثبت نام با آن فلش های مراحل هفت خانش چه آن شعار ها و تحصن های انحلالش حادثه بود. همان قدر که اولین روز سالن تشریح و جسد های مجهوا الهویه، لانست زدن ها و قورباغه گرفتن ِ فیزیو، کشیدن ادرار از پیپت های فوق ِ تمییز بیوشیمی، لام های عین ِ هم ِ پاتو، کلاسهای تربیت بدنی ساعت 5 بعد از ظهر، لابراتوار زبان، کتلتهای دمپایی وار ِ سلف و بگیر و بیا جلو تا امتحان علوم پایه، امتحان فارماکوی کوفتی، ذوق ِ اولین روز روپوش سفید پوشی در " اسکیل لَب" ِ فیروزگر، گیس و گیس کشی انتخاب لاین به تاریخ اسفند هشتاد و هفت، اولین روز هر بیمارستان، اولین شرح حال، اولین خون ِ شریانی که از دست مریض بیچاره ی آی سی یو گرفتم (مریض طفلی هوشیاری در حد 0 داشت ولی با سوزن زدن من دو سه باری فلکشن اساسی به همه جونش داد!) و هیپوس پادیاس ِ میس شده که تشخیصش دادم و بند نافی که کلامپ کردم و اصلا بگو تک تک روزهای دو سال و نیم استاژری که نفهمیدیم و شاید نفهمیدم چه جوری گذشت.

 

 

 

آخرین روز استاژری یک بهانست برای فلش بک تمام این اولین ها و آخرین ها و تمامی ِ آنهایی که بعدها می آیند تا این لیست را بلندتر و رنگی تر کنند. شش سال پیش (یکم کمتر) آخرین روز استاژری یک رویای دیررس بود. باید صبر می کردی، هی سال پشت سال می گذراندی تا برسی به اینجا. الان که به این خط ماراتن رسیدم  احساس می کنم من یک آدم دیگریم، اینجا یک جای دیگریست و شش سال پیش همه چیز جور دیگری بود.

حالا من می مانم و امتحان پره انترنی و این مشقهای دو سال و نیمه که باید تا شهریور خط خطی شوند. من می مانم آن یک سال و نیمی که قرار نبود انقدر سریع برسد. من می مانم و این علامت سوال بزرگ ته جاده که هی دارد نزدیکتر می شود و بزرگتر. من می مانم و این حس ِ عجیب ِ خدا می داند فردا چه در انتظار ماست. اما این نیز بگذرد. فقط نمی دانم چه مرگم است که این شعر فروغ بدجور اکو می شود و کم کم دارم می فهمم آنجا که نوشت "می روم اما نمی پرسم ز خویش ره کجا؟ منزل کجا؟ مقصود چیست؟" دقیقن منظورش چی بود....

سحر - سی و یکم خرداد نود 

 

نه سه نقطه ايم که يعني ادامه داريم، نه يک نقطه ايم که يعني تمام شديم، دونقطه ايم، مانده بين زمين و

 

نه که این زندگی را، این روزمره را، این وضعیت مبهم حال و آینده را، این دم را فلان بشمار را، این مرض اخیرم در کارکرد سوپرپاور غدد لاکریمال را، نه که این درس و مشق را، این آمدن و رفتنهای هرروزه به درمانگاه را، این دغدغه ی پره را، این شش ساله رفته را، آن دوازده سال قبلش را، نه که این اتاق را، این خانه را، این پوزیشن و این لایف را دوست نداشته باشم یا که دلزده باشم. فقط امروز بد می خواستم "اختر" باشم.

25 ساله ام  است و در خانه ام توی اون کوچه کج ِ کنار ِ مغازه ی تخم مرغ و خیار شور فروشیِ مولوی (بله فقط همین دو قلم جنس رو بصورت بینهایت عمده! می فروخت) با شوهرم ، جعفر آقا، و دو نوگل باغ زندگیمان، مینا و محمود، و مادر شوهرم که تازه آب سیاه آورده و کم می بیند زندگی می کنیم. جعفر موتور دارد. موتور گازی نه، از این موتورها که باکش قرمز است و گذر زمان (سال 77 بود که خریدش) هر چه مارک و اسم و نوشته داشته از بین برده.  گاهی جنس ِ مغازه ها و گاهی مسافر جابجا می کند. درآمدش، ای بد نیست. گاهی دست را به دهان می رساند و گاهی نه. میسازیم، شکر. خروس طلعت خانوم اینها که صبح هوار می زند بلند می شوم. این چهار تا درخت و نیمه حوض را که مثلا حیاط است، میشورم. چادر سیاهی که زری (خواهر شوهرم) از مشهد برایم سوغات آورده سر می کنم و می روم صف نون. از بس داغ است با چادر دودستی نون ها رو چسبیدم، بالایش را هم با دندان گرفتم که در باد در نرود. هر که را هم سر راه دیدم سری تکان می دهم و رد می شوم. تا من برسم جعفر زده است بیرون. این دو توله را با هزار بدبختی بیدار می کنم و روانه. می نشینم به پاک کردن تلی از سبزی برای ناهار. هر چه آبش و لوبیایش بیشتر، سیری اش زودتر. این چهار تا تکه گوشت را هم می اندازم بلکم به هر کس یک تکه برسد. اما برنجم پر پیمانه است. روغن برقش انداخته و زعفرون که ندارم، زردچوبه زردش کرده.سفره ای می چینم. برای دل خوش کنک دور دیس پلو را تزئین می کنم و یک نیمچه لبخندکی هم می زنم.  یک سینی را هم می دهم به فاطمه خانوم، سرما خورده، جان ندارد.

حوصله ندارم به ظهر و عصر آن زندگی فکر کنم که مطمئنم لباس مدرسه ی گلی و پاره شده ی محمود و فکر شام و کار ِخانه ی همیشه کثیف که تمامی ندارد و جیغ و داد برای گرفتن بچه ها از کوچه و نشاندنشان سر درسها به اندازه ی کافی است که نفهمی کی شب شد. شب ظرفهای شام را جمع می کنم و می شورم. فکر می کنم فردا ناهار را چه کنم، انجمن اولیا و مربیان را چه، لباس ها هم اتو نشده اند، وقت دکتر زنان هم دارم. سینکم را برق می اندازم. دستم را خشک می کنم و می گویم " خدایا شکر، این هم از امروز".

 

این نه یک زندگی راحت و بی دغدغه است، نه یک سرخوشی باد آورده در دقیقه هایش دارد اما من به این یکجور امنیت خاطر، به طرز غریب ِ راحتی خیالی که برایش روز به روز حادث می شود. به این زندگی اش که نمی دانم چطور آرام می گذرد غبطه می خورم. نمی دانم، من هیچ وقت به خودم نمی‌گویم و نگفته‌ام “خدا را شکر، این هم از امروز.” حالا هر روزی که باشد، هر جوری که گذشته باشد. حیف/

 بقول صالحی

 

حالا که فرصتِ فهمِ علاقه اين همه اندک است

بايد ياد بگيريم

که بی‌اعتنا به هر چه که هست

با خوابِ عيش و بوی دوست و دوای آينه يکی شويم

زحمتِ اسم و استعاره را جوری رها کنيم

از آب و آفتاب سخن بگوئيم

و برهنه‌تر باور کنيم که عشق، که ماه، که زندگی ...!

به خدا فرصتِ فرا رفتن از پيچِ همين کوچه هم کم است

بايد به يک جاهايی برويم

يک دره‌های دوری

پسين و ستاره را می‌گويم

آواز نور و سايه‌روشنِ ريگ ...

چقدر ديدن آب وُ

عطرِ اين همه ريحان خوب است

 

The Perfect Day

 


بچه که بودم بالا پشت بام خونمون یک خورشید فلزی داشتیم با شعاع یک متر (شایدم بیشتر) که یک ال ام بی وسطش بود اندازه ی یک دمبل دو کیلویی که با چندین متر سیم می آمد می خورد پشت تلویزیون بیست و یک اینچی و آن رسیور بُشکه ای زیرش و از صدقه سر ِ این تکنولوژی قاچاقی و آن شبکه های به اصطلاح ماهواره ی آمریکایش سحر ِ کوچک ِ دهه ی نود فهمید جهان ِ دیگری هست که مایکلی دارد که با پاهایش حرکات محیرالوقوع می کند، یک سری آدمهای شش سیلندری هستند که موی هم رو می کشند و روی هم می افتند و به اصطلاح کج کشتی می گیرند، ام تی وی هر سال جشن می گیرد و به خواننده ها جایزه می دهد و به غیر از گلنار و پاتال فیلمهای رنگی و سیاه سفید و زبان دیگری هم هست و در آخر یک سری وقایع تاریخی جهان را لایو دید مثل گزارش لحظه به لحظه ی رفتن تلسکوپ هابل یا آن پَد فایندر ِ ناسا روی کره ی مریخ (که حتی شکل و شمایلش هم هنوز یادمه) و بحث های تازه داغه چرنویل و مرگ ِ مادر ترزا و زندگی رفته اش و جشنهای میلیونیوم جهانی و تمام شدن کانال ِ مانش و چه و چه. شاه اون ایونتهای تاریخی مرگ پرنسس دایانا بود که هنوزم که هنوزه تمام جزئیاتش، از فلش دوربین عکاسها توی اون تونل فرانسه، جنازه ی ماشین سیاهش، آخرین تصاویر دوربین ِ هتلی که شب قبل انجا بود، تا خیل مردم بریتانیا و اشکها و گلها و تابوت قرمز و آهنگ التون جان و تکه های زندگی ِ رفته و رقص ِ با جان تراولتایش و حتی سحر ِ یازده ساله ای که دنبالش می کرد، جلوی چشممه. چیزی که بیشتر از همه یادم میاد احساس همدردی با اون پسر ِ لاغر ِ قد بلندی بود که به زور سرش رو بلند می کرد و مجبور بود پشت ِ تابوت مادرش رو بگیرد و اشک می ریخت. اینجا بود که من اولین بار با واژه ی پرنس ویلیامز آشنا شدم و او یکی از ابتدایی ترین سبلریتی های زندگی من بود و حتی یادمه خیلی هم ازش بدم نمی اومد!! امروز که بعد از بیشتر از یک دهه از اون آشنایی اولی، باز با همون تکنولوژی ِ هنوز قاچاق ِ خونمون عروسی ِ اون بچه ی حالا بیست و نه ساله شده رو می دیدم کمی یه جوریم شد. نه که بخوام جای این دختر ملوسی باشم که امروز لباس سفید پوشیده بود که بیشتر انگار به مدد همین تکنولوژی خیلی میشناسمش و خوشحالم که داره عروسی می کند.

بگذریم، به هر حال امروز یک "پرفکت دی" به معنای واقعی بود، نه بخاطر نفس ِ عروسی بودنش، نه بخاطر رویال فمیلی بودنش، نه حتی بخاطر شور حال مردم و این پوشش خبری وسیع که فقط و فقط بخاطر حال و هوا و شاید رویای کودکی ِ دختری که کیت وارد ِ در کلیسا شد و Her Royal Highness Duchess of Cambridge ازش بیرون اومد و اگر عمر من قد بدهد چندین سال ِ دیگه The Queenبیرون می آید و نمی دانم شاید این واقعا یعنی یک سیب که میندازی هوا هزار چرخ می خوره تا برسه زمین. 


زندگی هنوز خوشگلیاش و داره

 

به جان شریف قسم تمام زورم را زدم تا این آرشیو وبلاگ یک سکته در تاریخ فروردین ِ نود نداشته باشد که نشد! یعنی نه که نشود ولی هی که نمی نویسی گفته ها و نا گفته هایت معلق می ماند در هوا، حس های آنی ات هم که بنا می بود با همین کلمات نقاشی کنی به قولی به "چوخ" می روند. بعد این مثل یک چرخه ی معیوب هی پشت سر ِ هم علت و معلول می شود تا اینکه به اینجا می رسی که هر چه شد بنویسی تا بلکم اردیبهشت هم به سرنوشت فروردین دچار نشود. این یک درد است، " موود رگولیتوری" بودن ِ اینجا هم حکایت غریبیست. یعنی من حقیقتا نمی دانم چرا وقتی صفحه ی این بلگفا را باز می کنم تا چیزی بنگارم، یک فیلتر ِ تور توری ِ خال خال ِ اندوه ِ عظمی "زارپ" می افتد به روی تمامیتم و حتی اگه در حال ِ بشکن و حرکات موزون هم باشم، مرثیه خوان و نوحه سرای شش سیلندر می شوم . بگذریم،

اینجا تهران، ابتدای اردیبهشت ماه است با این ویارانه ی هوایش که هر روز صبح تا ظهر آفتابش هی خنگ تر و خنگ ترت می کند و شب با سه ملافه و یک روتختی باز هم کز می کنی و تریک تریک می لرزی.

اینجا تهران انتهای فروردین ماه با آسمان ملس ابرآلود است و منی که تمام زندگیم را و آن خیر سرم تصمیمات کبرای ِ سال تحویلم را ول کرده ام و برای خودم کار تراشیده ام! عکس می گیرم و از آنجا که نزده می رقصم این کار رفته در صدرِ امور زندگی ِ روزمره ام. 

اینجا تهران اواسط فروردین ماه با هوایی داغ ِ داغ است و همان مینی بوس ِ بخش روان با همان هایده خوانی هایش که اینبار به توفیق اجباری ِ بخش بهداشت ما را می برد دونغوز آباد ِ سفلا (تو بخوان ده ِ رامین ته ِ ته ِ تهِ شهریار). به جز آفتاب ِ فرق سرم و خواب ِ موقع رفتن و بر گشتنم و" خودت یه روز می فهمی من واسه تو چی هستم" و اینکه زنان ِ آنجا مرده نمی زایند و از زایمان نمی میرند و بچه ها همه یه تنه دو سال شیر مادر می خورند و آنجا دهات نمونه ی کشوری و خاورمیانه ای است و کی گفته ما بهداشت نداریم و همه با هم قربان ِ قد و بالای مرضیه جان برویم، و دهاتهایمان نیویورک است و شهرهایمان افغانستان، هیچ حرف ِ خاصی از آن دیار ندارم. خلاصه که همه با هم: " این جدایی ها قصه ی روزگاره   زندگی هنوز خوشگلی هاشو داره   زندگی هنوز خوشگلی هاشو داره"

اینجا تهران هفته ی دوم فروردین ماه، هوا بس بهاری، تهران بس سوت و کور و دوست داشتنی. خرید نکردیم، عید دیدنی نرفیتم،  آمدیم برای کاهش تصادفات جاده ای کمکی باشیم و سفر هم نرویم که دیدیم نه تقدیری، نه تشکری، نه یکی جایزه ای داد نه یکی مصاحبه ای کرد. این شد که با امیر به جاده زدیم تا شاید اینجوری خدمات ارزنده ای به مملکت کرده باشیم و به شرافتم قسم من یک روز یکی از این دوربینهای سرعت سنج ِ راهنمایی رانندگی را با آن مسئولان ِ پشت سرش زیر می کنم. ببینید کی گفتم.

اینجا تهران اول فروردین ماه است که در میان شگفتی همگان بعد از زمستان بهار آمد و شمشادها جوان شدند و پرندگان مهاجر کمی ترانه خوان شدند. 

 

بهار بازم بیا عشقُ بیارش


صفر) یکی مثل آن خدا بیامرز می نشیند صنعت نفت کشورش را ملی می کند، یکی مثل من می نشینید تصمیم بگیرد مو رنگ کند یا پازل بخرد یا الخ. در کل 29 اسفند ماه روز جالبیست و من درش دچار تلفیقی از حسهای موجود بشیریت می شوم. در عین حال هم خوشحالم، هم غمگینم و هم می ترسم، با یک پا، سال جدید را پس می زنم و با یک دستم سال گذشته را دو دستی گرفته ام که در نرود که اگر برای ثانیه ای آنقدر خرافاتی شوم که رجوع کنم به طالع بینی چینی، سال ببر ِ رفته را برای ِ من ِ ببر بهترین سال می دانست و دست زدن به هر کاری را عین شگون که الحق هم پُر بیراه نگفته بود و این هشتاد و نه رفته خود ِ واژه ی سال خوب بود و شاه علامتش بشود اس ام اس ِ "سلام، چطوری؟" ِ "چهار دی" ماه ش ساعت 12 شب و به دنبال آن امیری که هبوط کرد و پوم تاک های قلبی و لبخند ِ بر لب و حسهای زیر پوستی من و شب و روزی که سر شد و این دو ماه و خورده ای که رقم زد و همین یک ایونت ِ تاریخی برای من کافیست که سال هشتاد و نه را خوب بدانم و بر وفق مراد، حیف که مثل برق و باد گذشت و من نفهمیدم از کجا رفت. کاش لااقل تکرار شود.

یک) به مستند ِ ذهن ِ ناقصم می توانم با قطعیت بگویم که من هر سال اوضاعم بدتر شده و سه چهار پله پیرتر و بی حوصله تر می شوم. یادم است سالیان پیش عید نشده قر ِ خانواده را قاشق می کردم که برویم برایم لباس ِ چین چین و کفش ِ پاشنه سناری و جوراب تور و کیف ِ کوچکی که درش چسبی بود و فلان و بهمان بخریم و تا جنسم جور نمی شد و "آوت فیت "ِ این چهارده روزم ست نمی شد ولکن ِ ماجرا نبودم. بماند که تخم مرغ رنگ کردن و خانه تکانی و بوی وایتکس و چیدن ِ هفت سین از مقدسات هم ارزشمندتر بودند. بعد که هی قد کشیدم و اگر مذکر بودم می شد: پشت لبم سبز شد! قید خرید عید تو این بازار ِ شام تهران را زدم و همه موکول شد به بعد از چهارده. به دبیرستان و دانشگاه که رسید خانه تکانی ها شد یک ساعته آخر سال به نیت پاک کردن خاک ِ روی وسایل برای حفظ آبرو و بعدها شد فقط خرید سفره و چیدنش در دقیقه ی آخر و امروزی که پشت این کامپیوتر نشسته ام یکم فروردین برایم با بیستم مهر هیچ توفیری ندارد و حتی حال ِ خرید و چیدن ِ سفره را ندارم و عزا گرفته ام بشینم سر سفره که این خیلی بد است و می ترسم که سال بعد می خواهم چه بشوم و خدا کند هر چه زودتر برود که من همیشه معتقد بودم نشستن سر سفره ی هفت سین از نون ِ شب واجب تر است، که این تنها زمانیست (البته بغیر از زمان پیروزی تیم ملی فوتبال در مقدماتی جام جهانی) که تمام ایرانیان یک کار می کنند و سر یک میز نشسته اند و یک دعای مشترک دارند و این زیباترین خاصیت عید است و من حوصله ی این کار را هم ندارم و حتی مطمئنم برای سال تحویل بیدار هم نخواهم شد و این عین مرگ سنتهاست  و *یده شده است در ارزش نهادن برای مقدسات یا مقدس داشتن ِ ارزشها و یا از وسط به دو طرف. اما شما متنبه شوید و خرید عید کنید و خانه بتکانید و سفره بچینید و بلند شوید و استفاده برید و فکر نکنید که عید بی رونقیست و قرار است چه کلاهی سرتان برود که به هر حال بودن به ز نبود شدن خاصه در بهار.

دو) پدرم دستم را کشانده و با لگدی فرستاده پی ِ خرید ماهی و سبزه و سایر مخلفات. این بازار خرید عید در نوبه ی خود موزه ایست. با سنبل دانه ای هفت هزار تومان شروع می شود و طی یک دور دو فرمان به پنج نزول می کند و ساعت یازده دوازده شب که برسی با هزار تومان هم صاحب می شود. هر سال هم شکلی تازه و مدلی نو برای تزئین هفت سین یا سفره های از پیش آماده ی بهتری عرضه می شود. خدا می داند چه ادایی در آوردم تا از آن تنگ پلاستیکی این دو ماهی را سوا کنم. به یاد فروردین ِ هشتاد و چهار اسمشان را گذاشتم تیمور و مقداد، اما اینبار تیمورش لنگ نیست ( آن سال ماهیمان یک باله کم داشت) اما مقدادش به همان میزان زیر و فرز و جانور است. ما که اسم ها را کشکی گذاشتیم اما اگر دری به تخته بخورد و نر و ماده باشند و این وسط تصمیم بر تخم ریزی کنند نه که حاصل بشود ماهی ِ بلوری اما سال بعد ماهی سفرمان جور است. البته بعید بدانم اینها به تحویل سال هم برسند که همیشه یا یکی میمیرد و یا یکی خالصانه خودش را به بیرون از تنگ پرت می کند. یادم است بچه که بودم یک ماهی برای سال نو خریدم که سه سال مهمان سفره ی هفت سینمان بود و آخرش هم بنده خدا نمرد و ما انداختیمش در حوض پُر ماهی ِ پارک ِ شهر آن زمان. ماهی هم ماهی های آن دوره ها. راستی چرا به ماهی قرمز ِ شب ِ عید یارانه تعلق نگرفت.

سه) خلاصه که هشتاد و نه هم با حمام و سوپرایز پارتی و کوچه ی بستی صمد و بیست و هشت دی ماه و امیرش، ایکس باکس و مهمانی و شب مانی و ستاره پرانی و سحر ِ از فرنگ برگشته و بازگشته اش، مستند کُروکُندیل و مــــــــــحـــــــــمـــــــــد گفتن هایش، انحلال دانشگاه ایران و بخش اطفال و زنان و ای اِن تی و پوست و رادیو و روان و آخرین درس تئوری پزشکی و امتحانات ِ به مدد ایزد پاس شده اش، رزیستنس ِ میوز و " تو که چشمات خیلی قشنگه" و " آی بری باخ" ش، جام جهانی و اسپانیا و نشان المپیک 2010 و حذف تیم ملی اش، آلودگی هوا و تعطیلی هایش، توقیف چهلچراغ و برکناری وزیر و فیلم قتل میدان کاج و اعدام شهلایش، قهوه ی تلخ و کینگز اسپیچ و ناتالی پورمن و جدایی نادر از سیمین اش، برتولوچی و جعفر پناهی اش، ترور ابراهیم تاتلیس و کتک خوردن دایی اش، دود و مه آتش فشان و برف و یخبندان ِ اروپایش، سه شنبه های اعتراض و خیل دستگیری ها و بیست و پنج بهمن و مبارک – بن علی – نوبت؟ - اش، مصرو لیبی و بحرین و لبنان و تانک و مسلسل ِ قذافی و تفسیر های سیمای جمهوری اسلامی اش، هشت و نه دهم ریشتر و سونامی ِ ژاپن و راکتور فوکوشیمایش، بنزین هفتصد تومانی و بُن ِ مواد غذایی و یارانه ی هدفمند شده و کرایه ی پانصد تومانی یوسف آباد – ونک و تخم مرغ شانه ای شش هزار تومانش تمام شد و من و شما و هیلاری و اندی و فرناندو تورس و خروس ِ تازه خریده ی همسایه پشتیمان یک سال پیرتر شدیم و خدا کند این سال نود به از این هشتاد و نه سال ِ گذشته باشد و احوال تمام بشریت حول بشود به احسن الحال.

ای دل من گرچه در اين روزگار
جامه‌ی رنگين نمی‌پوشی به کام
باده‌ی رنگين نمی‌نوشی به جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جام‌ات از آن مِی که می‌بايد تهی است
ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مست‌ام نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار

گر نکوبی شيشه‌ی غم را به سنگ
هفت رنگ‌اش می‌شود هفتاد رنگ

 

 عید مبارک