در دلم آرام تصور مکن وز مژهام خواب توقع مدار
من یک مریض ِ سی ساله ی
نادر نامی دارم که بسیار شیک و تر و تمیز است. همیشه ریشش شیش تیغه شده و صورتش
برق می زند، پانسمان ِ پای سراسر نکروز شده اش هم به بلور می ماند. خیلی متشخص
میشیند و هر چه سوال کنی جواب می دهد فقط کمی (15 سال!) معتاد ِ تزریقی ِ شش
سیلندر بوده. ساق پای راستش یکدست سیاه شده و بین قطع کردنش از ساق یا از زانو بین
علما اختلاف افتاده. امروز مانده بودیم بیخیالیه بی حدی که دارد حاصل ِ متادون ها
و پتدین های بخش است یا بی خبری از اوضاع و احوال خودش این شد که پرسیدیم شما می
دونی چرا اینجایی و پات چی می خواد بشه. خیلی خونسرد، در حالی که لم
داده بود روی تخت، با یک صدای بسیار کشدار گفت :آره می دونم بابا، بُکُشیدم راحتم کنید دیگه، من که اچ آی وی دارم،
اچ وی سی دارم (منظورش اچ سی وی یا همان هپاتیت سی بود)، دبلیو بی سی دارم!! (اسم
مختصر مفید ِ گلبول های سفید خون!!)، آر بی سی دارم (اینم گلبول قرمز خونه) پامم
که قطعیه. بیرون روزی پنج گرم تزریق می کردم اینجا یه پیس هم پتدین بیشتر بهم نمی
زنن، یه لورازپام هم نمی دید بلکم بخوابم نفهمم!! می خواین عملم کنید چی بشم آخه! پ ن 1) ادای تمام این جملات
دقیقا چهل و پنج دقیقه طول کشید. پ ن 2) انقدر بالای سر مریض
آزمایش می خوانیم و بحث می کنیم ملت فکر می کنند هر چی از دهان من و تو ی پزشک
خارج میشه یه درد و مرض ِ جدیده. این " دبلیو بی سی دارم" ِ نادر تا آخر
عمرم یادم نمیره :))