یک)
از مسیر خانه تا اکبرآبادی فقط سوار هواپیما نمی شوم؛ اول یک پیاده روی بعد تاکسی
تا مترو بعد هفت ایستگاه مترو، بی آر تی و جاذبه های خاص توریستی خودش و در آخر هم
یک پیاده روی اجوکیشِنال از جهت انواع مواد و روشهای استعمالشان به انضمام رگ گیری
های اساسی و چندین نفر که روزانه در یک عرض خیابان رد کردن جای جای بدنت را می
لیسند و می خورند و عجیب خسته هم نمی شوند تا برسی به بیست و چهار پله ی بیمارستان
و مورنینگ و آمارهای مو سیخ کن زایمان چهل - پنچاه تایی هر شب که ترن اُور نوزاد در
اکبرآبادی از ترن اُور سلولهای بافت اسکوآموزال پوست ما بیشتر است و راند
و لیبر و اتاق عمل و کلاس درس بکش مرا و دوباره همان مسیر را بر عکس بخوان تا مرگ
در رختخواب خانه.
دو)
اکبرآبادی سیاهترین بیمارستان است. نه از ظاهر و امکانات که به قوت خود درهمان دهه
های پنجاه و شصتش مانده که به خاطر جوّش و ذات عملش که زاییدن باشد و عاملش همان
زائو. اینجا همه رقم سنی زائو می بینی از زنی سی و نه ساله بگیر تا دختر هفده ساله
که تا سینه در آورده اند و خونی دیده شوهر می کند و ایوان مداینی روی شکمش می آید
و هر سال بی آنکه ایوان مداین آیینه ی عبرت کنند دوباره و سه باره و ... بگیر و
برو که مریضی داشتم بیست و هشت ساله که حاملگی نهمش بود. رهای رها، بدون چرا بدون
حتی یک بار نه گفتن که لابد زندگی همین است. عجیب دلم برای اینها نمی سوزد، عجیب
از سیل فحشهایی که رزیدنتها بر سرشان روانه می کنند داغ نمی کنم که اینها با همه این
تحقیرها سال بعد باز گوشه ی تخت همین بیمارستانند و باز فحش می خورند و جیغ می
کشند. من حالم بهم می خورد از دیدن زنهایی که نمی دانند فرزند چندمشان است نمی
دانند از آن خیل تخم و ترکه ای که زاییده اند کدام مانده و کدام خوشبخت شده ای به
درک واصل شده، نمی دانند اولین روز آخرین پریودشان کی بوده، نمی دانند حاملگی های
قبلی چه قرصی می خوردند، نمی فهمند روش پیشگیری یعنی چه که مریضی داشتم قرص را می
داد شوهرش بخورد چون خودش حالت تهوع می گرفت!، نمی فهمند سن بالا بچه ی منگل یعنی
چه، برایشان مهم نیست این لامصب پس فردا چه می خواهد بشود و کدامین خوشه ی دولت می
تواند خرج نان و نمک این شود و مگر شوش و مولوی و خاک سفید و اطراف کم گل و فال و
دستمال فروش ندارد؟ مانده ام آستانه ی بی خیالی و جاج نکردن و تحقیر نکردن کجاست؟
آستانه ی تحمل کجاست؟ تا کجا باید این مردم را به خیال خود گذاشت؟ اینجا دیگر شات
گان و گوست داگ شدن اثر ندارد، اینها را که می بینی می خواهی بلند شوی ، کاوه وار،
هر که رسید و نرسید تی ال، تو بخوان بستن لوله، کنی بفرستی پی زندگی اش که اینها
با کرور کرور قرص و کاندوم مجانی مرخص می شوند و انگار نه انگار. که این چه بذر فکریست
که در جان اینها کاشته اند؛ زندگی زاییدن است و شیر دادن و شاید یک لیوان چای.
سه)
حکومت مردسالار، خانواده مرد سالار، باور مرد سالار یعنی همین. یعنی دختری که در
خانه خودش حرمت نداشته، الگو نداشته، هیچ نداشته و روانه میشود منزل مردی هزار بار
بدتر از پدر که خودش چیزی شود بدتر از مادرش. که مقاومت بلد نباشد، جنگیدن بلد
نباشد، نداند شجاعت حرف زدن چیست. خیلی درد دارد مریضت سی و دو ساله باشد و گریه
کند مرا هیسترکتومی یا همان برداشتن کامل رحم کنید. خیلی.
چهار)
دیگر جایی برای خنده نیست وقتی بیمارت مریضی نوزده ساله است که سابقه ی پنج سال
نازایی دارد و به یومن روشهای ای آر تی تو بخوان بارداری خارج رحمی
الان از هشت تخم کاشته چهار تخم در شکمش دارد و مادرش از خوشحالی اشک در چشمش حلقه
زده که دخترش از سرکوفت دخترهای فامیل راحت شده کهART دست خدا و قدرتش
را در به
منحصه ي ظهور رسانده كه اگر اين نازاست بي شك دختري پانزده ساله در فاميل است كه
بچه به دبستان مي برد. آخر بی انصافها برای رشد مغز و عقل فرصت بالندگی نمی دهید
محض رضای خدا برای رشد زهدان و دستگاه تناسلی فرصت بدید. دختر نوزده ساله چند
پریود دیده که پنج سال است مهر نازایی بهش زدید؟؟؟
پنج)
از عجایب اینجا کتابخانه اش است که کتابها دارد از احکام نفاس و استحاضه و
مراقبتهای بارداری و چه و چه و لابد چون اینجا تلفیقی از "اِجوکیشِن ایز دِ
ماست" و نرود میخ آهنین در سنگ است که در کتابخانه اش کتابی کوچک در قطع جیبی
و خنگ آموز دارد به نام " سلام من اینجا هستم / داستان پر ماجرای من از نطفه
تا تولد" که الحق به ظرافت همه ی مسایل را پوشانده حتی مقوله ی س
ک س در پرگننسی را آن هم با زبانی شیوا و گیرا از زبان جنین داخل شکم در سر فصلی
به نام " بابا جون، کمی صبر داشته باش" با این مضمون:
«
من بابا و مامان دیروز سه تایی پیش دکتر رفتیم. مثل اینکه بابا و مامان مشکلی
داشته اند. البته مشکل آنها به من مربوط نمی شد. دکتر با بابا حرف زد که همسر شما
موقعیت خاصی دارد و نمی تواند تکالیف همسری را که در حالت عادی است، انجام دهد. او
احتیاج به آرامش دارد و شما باید این آرامش را برای او فراهم کنید. بعد از زایمان
همه چیز رو براه می شود. »
ای
کاش حداقل محض خنده و با همین لحن در خانه بازگو می شد بلکم ما کمتر زائویی با جفت
سر راهی می دیدیم که به دلیل نزدیکی اش خون ریزی کرده و شوک و مرگ و ...
شش)
و من تا به امروز فکر می کردم آمار رای های ما کاملا تستیکولار و تخیلیست و از
ماتحت این دولت بیرون آمده و من خوبم و همه اطرافیان من همینند و لیک در این دو
ماه به عینه دیدم و خر فهم شدم که ملت بیچاره اند و توده این چند نفر دور بر من و
شما که کافی شاپ می رویم و کتاب می خوانیم و شعر می فهمیم نیستند و مردم بدبختند و
به پنجاه تومانِ اوتوبوسهای بی آر تی مسیر رحم نمی کنند و هجده هزار تومان سهام
عدالت رای که چه عرض کنم دنیا و آخرت را می خرد و این ماییم که کوریم که کریم و
نمی فهمیم و واقعیت قوممان را انکار می کنیم که این حماقت نیست در اینجا بیداد می
کند که حماقت هم حتی حد دارد و آنچه من در این مردم دیدم انتهایی برایش نیست که یک
زن با گراوید سیزده تو بخوان شکم سیزدهم به هر که بگوید سیب زمینی می دهم رای که
هیچ تن هم می دهد. خانه ها از پایبست ویران است . کی بود می گفت عالمی دیگر بباید
ساخت وز نو آدمی که تازه این اکبرآبادی ناف تهران است و پایتخت
کشور و وا مصیبتا به کوره دهاتهایمان...
هفت)
درد زایمان کجا بوده درد یعنی دیدن این چیزها. نمی دانم خدا کند روزی از یکی از
این بچه ها میلیونر زاغه نشینی در بیاید شاید دلمان آرام گیرد.
سحر
نیمه شب نوزدهم آبان هشتاد و نه – سهم من از استاژری زنان اکبرآبادی