آخر چرا ملت؟؟  


الیوم، به تاریخ سی ِ هشت ِ هشتاد و نه، ساعت نه و پنجاه و نه دقیقه ی صبح به سند آمار پرشین استات وبلاگ سابقمان، یک کاربر اینترنت ِ ایرانی به کدامین هدف تعالی را خدا هم نمی داند اما قطعا به اضطرار آناتومیکی و شاید فرط زور فلسفی خفته در پس پرده ی این ماجرا، "نیو تب" ی در "اینترنت اکسپلورِر" خود باز کرده و سِرچ نموده : « شکوندن قلنج الاغ » !! و در پی یافتن جوابی برای این معضل خانمان برانداز و تحقیق حیاتی ِ بشریت راهی ِ وبلاگ سابق ِ بنده تو بخوان دخمه شده تا شاید دوای دردش را در لابلای دست نوشته های من بیابد. بی شک اگر شخص یا ارگان و نهادی می شناختم که آی پی دنبال می کنند و آدم می یابند پی اش را گرفته، پیدایش می کردم، می بوسیدمش که تنها او بود که می توانست بعد از مسافرت روزانه م به اکبرآبادی و امتحان ِ "فیس تو فیس" آن اینچنین روزم را بسازد. کاش این سایت آماردهی پرشین بلاگ " دیگر امکانات" ی چون لیست کلمات سرچ شده و به دنبال آن به وبلاگتان رهنمود شده را داشت شاید کمی بیشتر خاطرمان منبسط می شد.

سحر - وصف حالم با "ایمَجینیشِن" خودتان

 

بالش زر؟؟ خشت؟؟  


یکی از بلایای خانمان سوز نقص ژنتیکی است که از خفیف تا شدیدش در نهایت روزی گریبان فرد حامل را می گیرد. حال این هنگام تولد باشد، هنگام بلوغ باشد و بزرگسالی باشد یا هنگام بارداری توفیری نمی کند. شاه بلای این دسته بیماری ها که عجیب هم عمر دارد و سالها گریبان والدین را ول نمی کند سندرم داوون همان که در جامعه مُنگلی می شناسیمش می باشد. برای جلوگیری از تولد نوزاد با این نقص ژنتیکی در زوجهایی که ریسک فاکتورهایش را دارند و فلان و بهمان آزمایششان مثبت شده باید کاریوتایپ جنین انجام شود تا اگر قرعه ی بخت سیاه طبیعت به نامشان افتاده قبل از ردیف کردن خواهران و مادرانشان تخم را بر چینند. کاریوتایپ جنین که البته در زمان انجام این تست بیشتر به موجودی می ماند که اگر شتر- گاو- پلنگش ننامیم قطعا چیزیست در مایه های اسب دریایی – قورباغه – حلزون، عبارتست از فرو بردن یک سوزن دراز به داخل شکم مادر و برداشتن پرزی، قطره ی خونی، تُفی، چیزی از جنین مذکور و بررسی کروموزومهای آن. حال تا اینجا هر چه گفتم پاورقی یا پیش درآمد بود و قصد من بررسی اتیولوژی و درمان و توضیح روشهای تشخیص و چه و چه ی این سندرم نیست و صرفا این همه صغری کبری چیدم که وقتی می گویم هر انسانی که پزشکی می خواند را باید داد کاریوتاپ کنند بفهمید از کجا آب می خورد. در واقع متن من از همین جمله شروع شده با این مضمون که بر عقل هر که پزشکی می خواند یک علامت سوال بزرگ بگذارید شروعش هم با راقم این سطور. البته این آیه اخیرا بر من نازل نشده و شان نزولش تقریبا برمی گردد به بعد از هر امتحان، کشیک، فحش های اتندین محترم و بعضا محترمه بر سر راندها و خواندن متون سخیف و برون مایه ی کتب این رشته و آنکه هر زمان سر را بلند کنی جوانیِ هدر رفته می بینی و جدا ماندن از اجتماع دورت و اطراف همسن و همسنگرت، که بماند از آینده ی نداشته یا به خون جگر داشته و سن ورودت به اجتماع و چه و چه چیزی نگفتم که احوالات به "دیتیل"مان بماند برای محفلی دیگر. هر که هم غیر این می گوید یا ترم یک و دو است و تنش گرم و یا رویش نمی شود و یا که شانس دیگری در زندگی ندارد. حتی در خارج "سیچوئیشن" های فوق الذکر و آنچه همه را کشته هم پزشکی شمشیریست سه پهلو یک پهلو و پهلوی باریک و نحیف و ستاره ی سهیلی اش می شود آب دهان قورت دادن فک و فامیل و نهایتا پسری که در یک مهمانی می فهمد پزشکی می خوانی و یک مکث کوتاه که غلط نکنم در ذهن طرف همانا صاعقه ی فکریست که این بابا چه بیکاریه یا اَ اَ اینها مگه مهمانی هم می آیند و "بیلیو می" اینها دو بارش خوش است و بعدش ناخن روی تخته کشیدن است و پهلوی دوم می شود خانوم دکتر خانوم دکتر کردن در و همسایه و سوپر محل که تا به امروز نفهمیدم از کجا فهمیده که دهان مرا سرویس کرده و نتیجه می شود آلرژی به این لقب و پیدا کردن حربه ای برای دور زدن این افراد که هر چه ما می کشیم از همین نسب هاست و بخدا من این همه نیستم و "دِ لَست ساید" می شود پوزخند بعضی به وقت پی بردن به این خطیر و باور نکردنها که لابد باید خال زنخدان داشته باشی یا چشم شهلا که در این جرگه شماره شوی و این کرختی حال و خستگی جسم و روحت برای اینان کافی نیست و حالا تو هی داد بزن تو هی روشن سازی کن که این بازار شام آواز دُهلی است که همان دورش هم گوش کر کن است که ما داخلش جان می دهیم، کیست که باور کند که مریضی داشتم که با چشم غمزه کرده ای می گفت من دلم برای پزشک جماعت نمی سوزد که مرفهی اند بی درد و مردم تیغ زن، که لابد در چهره های خندان  و بشکنها و قرهای کمرمان دیده بود و چشم بصیرت را او داشت و بس. خدا را شکر از روپوش سفید پوشیدنمان هم یا حاج خانوم نصیبمان شده یا خانوم پرستار و لابد روزی می رسد که یکی بیاید یک "تیپ"ی هم به ما بدهد. دیگر طلا و مس شدن از سر من یکی گذشته که بیشتر یک راه روشن یک راه مکتوبِ صد در صد می خواهم و یک بی خاصیت نبودن و یک تضمین که نیست و زندگی به یک راه باریکه هایی می رسد که گریزی ازشان نیست و من که اگر بخواهم آرزوهام را زندگی کنم می طلبد بنشینم دو سالی تراکتوروار درس بخوانم و "ریکام لتر" بگیرم و امتحان بدهم و همزمان اینترن که تو بخوان کار راه انداز بیمارستانها هم باشم و این تازه شروع ماراتون ماست و من مانده ام پوست کلفتی ما تا کجا دوام دارد... 

سحر - غروب بیست و هفتم آبان هشتاد و نه

 

قصر فردوس به ... می بخشند؟


بلاگفا " دیگر امکانات..." ی دارد که در میان آن درج در فهرست وبلاگها که همان معرفی و درج وبلاگ در فهرست موضوع وبلاگها باشد هر کافر و مسلمانی را به هوس می کشاند و ذهن را به نمایشنامه نویسی باز می دارد که درج در فهرست همانا و خواننده جدید همانا و بالا رفتن نرخ تبادل و پیج اول سرچ گوگل و چه و چه. اینجاست که آب به دهان سرازیر شده و توی نوعی به سرعت لینک مربوطه را کلیک می کنی تا از این نعمت خداداد محروم نمانی. اما نمی دانم به صیغه ی نابرده رنج گنج میسر نمی شود است یا به صیغه ی اینکه از اول زندگی حتی یک چَک و در گوشی را هم بدون زحمت به ما ندادند که در صفحه ی باز شده می بینی:امکان درج در فهرست موضوعي را نداريد - براي درج در فهرست موضوعي وبلاگها بايستي حداقل پنج مطلب داشته و ده روز از زمان ثبت وبلاگ شما گذشته باشد. درست همانطور که در حوالی جنگ تحمیلی برای مشمول شرایط وام چه و چه شدن می بایست می رفتیم زیر پتو و جمعیت زیاد می کردیم یا برای گرفتن فلان کُپُن و بهمان وام باید می دادی شناسنامه ی بچه ات را دو سه سالی بزرگ کنند یا فلان تاوان برای رفتن به جام جهانی یا نه اصلا بگیر و برو تا برسی  به بها هایی هر چند پیش پا افتاده که برای گرفتن یک کارت هزارآفرین یا یک بیست ناقابل یا برو بالاتر یک گواهی اشتغال به تحصیل از دانشگاه محکوم به پرداختش بودیم. مانده ام چرا هیچ وقت – حداقل خودم- در وحله ی اول در آن خیل کرایترا ها نمی گنجیدم و حتمی لختی وقت و هزینه و جان می خواست و در اخر هوس از بین رفته و لب ورچیده تا بدستمان بیاید. باز دم مادرانمان گرم و همانا بهشت زیر پایشان دوّار که حداقل آنها سینه یا شیشه را بی حرف پیش و چک و چونه به ما دادند وگرنه خدا می داند احوالات ضمیر و درونمان چه می شد. خداوند قرین رحمتشان کند. القصه حرف زیادی برای گفتن ندارم صرفا این باشد همان پست پنجمی که یاد شدنمان در لیست وبلاگها در گروی همین بود. باشد که رستگار شویم.

سحر - همان آبان هشتاد و نهی که بودیم

 

 

یک جمع، نکوشیده، رسیدند به مقصد

آبانِ رو به انتهای پایتخت ایران کشدار، نیمچه سرد وخاکستری ِ مایل به سفید است. حال برای آنکه شمای نوعی در این کشدار فضای تکراری، عمر را زندگی کرده باشی باید همه عناصر را بگنجانی در روزهایی که تازگی به پنج نرسیده تاریک می شوند و به یمن باران نباریده سراسر دود است و "اِگزاست" که این آخری دردیست مشترک در ماه عقرب که به ذاتش، کار داشته یا نداشته نیشت می زند. حال این نیش چه املای درس چهارم – لبخند شیرین -  برای یک دوم دبستانی باشد، چه تاریخ عمل یک تصادفی، چه وقت دادگاه برای خانواده و چه واپسین فرجه های امتحان پایان بخش بی حس و حالی مثل من که تا دم از امتحان و فرجه ی ناچیز می آید یا فیلش با افکار مالیخولیایی و قصد فرزانگی و هزار هدف عقب مانده یاد هندوستان می کند یا یونیوِرسَش با تولد دوست و مهمانی و چه و چه افسار به دست می گیرد. حکمت این فوج خوشبختی که همانا دم امتحان بر کائنات نازل می گردد را خود خدا هم نمی داند. لذا احوالاتت می شود بیرون کشیدن تل کتابهای خاک خورده ی کتابخانه، عکسهای نگرفته، لیست تئاترهای نرفته، انبوهی از کارهای گاز زده ی نصفه و نیمه و درس هایی که هی نیت می شوند و اجابت نمی شوند، در این بین باید کادو ها و لباسها و چه ها هم بخری و از خواب عصر هم نمی شود گذشت و فیلم شب حکم واجب کفایی دارد و فیس بوک هم دردیست بی درمان. این است که ساده بگویمت در این تک هفته ی باقی مانده ی آبان بقدر قواره ی بشریت کار برای انجام چیده ام و هزاران سر و هزاران بار بیشتر سودا و هیچ بنیه ای برای انجامش. بی شک درس هم فقط در پاورقیش است که شاید کمی دارکوب وار نوکش بزنم که همانطور که این شش سال سر کرده ام این امتحان هم به یقین سر می شود و مرا هست، بط را ز طوفان چه باک؟ علی ای حال اين روزها هم با تمام دلشوره های تکراری شان قرار نيست تکرار شوند و اين بزرگترين دليل ميشود تا لحظه را زندگی کنی يا حداقل نيت کنی اينطور زيست کنی که يک قوم دويدند و به جايی نرسيدند... 

 

پس نوشت: من خسته شدم بس که تاوان تنبلی کارهای نکرده را هر روز بین روزهای باقی مانده تقسیم کردم و فردا دوباره از سر نو، از آنجا که به یقین می دانم این دردیست مشترک، یک بنده خدایی بیاید و نرم افزاری برای این مقوله طراحی کند که خودش اتوماتیکالی هر روز آپدیت شود که من و شما این چند دقیقه سِیو وقت بدست آمده را هم با فیس بوک حرام کنیم.

 

سحر - 23/8/89

 

ندامتگاه؟ زایشگاه؟

یک) از مسیر خانه تا اکبرآبادی فقط سوار هواپیما نمی شوم؛ اول یک پیاده روی بعد تاکسی تا مترو بعد هفت ایستگاه مترو، بی آر تی و جاذبه های خاص توریستی خودش و در آخر هم یک پیاده روی اجوکیشِنال از جهت انواع مواد و روشهای استعمالشان به انضمام رگ گیری های اساسی و چندین نفر که روزانه در یک عرض خیابان رد کردن جای جای بدنت را می لیسند و می خورند و عجیب خسته هم نمی شوند تا برسی به بیست و چهار پله ی بیمارستان و مورنینگ و آمارهای مو سیخ کن زایمان چهل - پنچاه تایی هر شب که ترن اُور نوزاد در اکبرآبادی از ترن اُور سلولهای بافت اسکوآموزال پوست ما بیشتر است و راند و لیبر و اتاق عمل و کلاس درس بکش مرا و دوباره همان مسیر را بر عکس بخوان تا مرگ در رختخواب خانه.

دو) اکبرآبادی سیاهترین بیمارستان است. نه از ظاهر و امکانات که به قوت خود درهمان دهه های پنجاه و شصتش مانده که به خاطر جوّش و ذات عملش که زاییدن باشد و عاملش همان زائو. اینجا همه رقم سنی زائو می بینی از زنی سی و نه ساله بگیر تا دختر هفده ساله که تا سینه در آورده اند و خونی دیده شوهر می کند و ایوان مداینی روی شکمش می آید و هر سال بی آنکه ایوان مداین آیینه ی عبرت کنند دوباره و سه باره و ... بگیر و برو که مریضی داشتم بیست و هشت ساله که حاملگی نهمش بود. رهای رها، بدون چرا بدون حتی یک بار نه گفتن که لابد زندگی همین است. عجیب دلم برای اینها نمی سوزد، عجیب از سیل فحشهایی که رزیدنتها بر سرشان روانه می کنند داغ نمی کنم که اینها با همه این تحقیرها سال بعد باز گوشه ی تخت همین بیمارستانند و باز فحش می خورند و جیغ می کشند. من حالم بهم می خورد از دیدن زنهایی که نمی دانند فرزند چندمشان است نمی دانند از آن خیل تخم و ترکه ای که زاییده اند کدام مانده و کدام خوشبخت شده ای به درک واصل شده، نمی دانند اولین روز آخرین پریودشان کی بوده، نمی دانند حاملگی های قبلی چه قرصی می خوردند، نمی فهمند روش پیشگیری یعنی چه که مریضی داشتم قرص را می داد شوهرش بخورد چون خودش حالت تهوع می گرفت!، نمی فهمند سن بالا بچه ی منگل یعنی چه، برایشان مهم نیست این لامصب پس فردا چه می خواهد بشود و کدامین خوشه ی دولت می تواند خرج نان و نمک این شود و مگر شوش و مولوی و خاک سفید و اطراف کم گل و فال و دستمال فروش ندارد؟ مانده ام آستانه ی بی خیالی و جاج نکردن و تحقیر نکردن کجاست؟ آستانه ی تحمل کجاست؟ تا کجا باید این مردم را به خیال خود گذاشت؟ اینجا دیگر شات گان و گوست داگ شدن اثر ندارد، اینها را که می بینی می خواهی بلند شوی ، کاوه وار، هر که رسید و نرسید تی ال، تو بخوان بستن لوله، کنی بفرستی پی زندگی اش که اینها با کرور کرور قرص و کاندوم مجانی مرخص می شوند و انگار نه انگار. که این چه بذر فکریست که در جان اینها کاشته اند؛ زندگی زاییدن است و شیر دادن و شاید یک لیوان چای.

سه) حکومت مردسالار، خانواده مرد سالار، باور مرد سالار یعنی همین. یعنی دختری که در خانه خودش حرمت نداشته، الگو نداشته، هیچ نداشته و روانه میشود منزل مردی هزار بار بدتر از پدر که خودش چیزی شود بدتر از مادرش. که مقاومت بلد نباشد، جنگیدن بلد نباشد، نداند شجاعت حرف زدن چیست. خیلی درد دارد مریضت سی و دو ساله باشد و گریه کند مرا هیسترکتومی یا همان برداشتن کامل رحم کنید. خیلی.

چهار) دیگر جایی برای خنده نیست وقتی بیمارت مریضی نوزده ساله است که سابقه ی پنج سال نازایی دارد و به یومن روشهای ای آر تی  تو بخوان بارداری خارج رحمی الان از هشت تخم کاشته چهار تخم در شکمش دارد و مادرش از خوشحالی اشک در چشمش حلقه زده که دخترش از سرکوفت دخترهای فامیل راحت شده کهART   دست خدا و قدرتش را در  به منحصه ي ظهور رسانده كه اگر اين نازاست بي شك دختري پانزده ساله در فاميل است كه بچه به دبستان مي برد. آخر بی انصافها برای رشد مغز و عقل فرصت بالندگی نمی دهید محض رضای خدا برای رشد زهدان و دستگاه تناسلی فرصت بدید. دختر نوزده ساله چند پریود دیده که پنج سال است مهر نازایی بهش زدید؟؟؟

پنج) از عجایب اینجا کتابخانه اش است که کتابها دارد از احکام نفاس و استحاضه و مراقبتهای بارداری و چه و چه و لابد چون اینجا تلفیقی از "اِجوکیشِن ایز دِ ماست" و نرود میخ آهنین در سنگ است که در کتابخانه اش کتابی کوچک در قطع جیبی و خنگ آموز دارد به نام " سلام من اینجا هستم / داستان پر ماجرای من از نطفه تا تولد" که الحق به ظرافت همه ی مسایل را پوشانده حتی مقوله ی  س ک س در پرگننسی را آن هم با زبانی شیوا و گیرا از زبان جنین داخل شکم در سر فصلی به نام " بابا جون، کمی صبر داشته باش" با این مضمون:

« من بابا و مامان دیروز سه تایی پیش دکتر رفتیم. مثل اینکه بابا و مامان مشکلی داشته اند. البته مشکل آنها به من مربوط نمی شد. دکتر با بابا حرف زد که همسر شما موقعیت خاصی دارد و نمی تواند تکالیف همسری را که در حالت عادی است، انجام دهد. او احتیاج به آرامش دارد و شما باید این آرامش را برای او فراهم کنید. بعد از زایمان همه چیز رو براه می شود. »

ای کاش حداقل محض خنده و با همین لحن در خانه بازگو می شد بلکم ما کمتر زائویی با جفت سر راهی می دیدیم که به دلیل نزدیکی اش خون ریزی کرده و شوک و مرگ و ...

شش) و من تا به امروز فکر می کردم آمار رای های ما کاملا تستیکولار و تخیلیست و از ماتحت این دولت بیرون آمده و من خوبم و همه اطرافیان من همینند و لیک در این دو ماه به عینه دیدم و خر فهم شدم که ملت بیچاره اند و توده این چند نفر دور بر من و شما که کافی شاپ می رویم و کتاب می خوانیم و شعر می فهمیم نیستند و مردم بدبختند و به پنجاه تومانِ اوتوبوسهای بی آر تی مسیر رحم نمی کنند و هجده هزار تومان سهام عدالت رای که چه عرض کنم دنیا و آخرت را می خرد و این ماییم که کوریم که کریم و نمی فهمیم و واقعیت قوممان را انکار می کنیم که این حماقت نیست در اینجا بیداد می کند که حماقت هم حتی حد دارد و آنچه من در این مردم دیدم انتهایی برایش نیست که یک زن با گراوید سیزده تو بخوان شکم سیزدهم به هر که بگوید سیب زمینی می دهم رای که هیچ تن هم می دهد. خانه ها از پایبست ویران است . کی بود می گفت عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی که تازه این اکبرآبادی ناف تهران است و پایتخت کشور و وا مصیبتا به کوره دهاتهایمان...

هفت) درد زایمان کجا بوده درد یعنی دیدن این چیزها. نمی دانم خدا کند روزی از یکی از این بچه ها میلیونر زاغه نشینی در بیاید شاید دلمان آرام گیرد.

 

سحر نیمه شب نوزدهم آبان هشتاد و نه – سهم من از استاژری زنان اکبرآبادی

 

 

عنوان؟

می دانید، حالا اینکه که می داند و من روی سخنم با کیست و مگر غیر از دو دوست کسی اینجا را می خواند و خب زنگ بزن به همانها بگو و اصلا مگر مریضی کسی که نیست را صدا بزنی و میمیری بدون مخاطب جمله ای آغاز کنی و... بماند، عادت است دیگر به این می ماند که اول تعریف یک مشت واقعه و خاطره بگویی: "خلاصه...." یا شاید هم به این نمی ماند. من چه بدانم. اصلا من عاشق این پستهای اول یک وبلاگم؛ وقتی کسی چیزی ازت نمی داند و کسی نیست که بیاید بخواند و می دانی داری روی هوا و برای خودت می نویسی. وقتی حتی حال هم نداری ریفرش کنی ببینی چیزی جدیدی هست یا نه اما از کرم باسن روزی هزار بار این اف پنج لعنتی را فشار می دهی اما هیچ که هیچ، درست مثل وقتی که از سر بیکاری هی آن در یخچال وامانده را باز می کنی به تواتر هر پنج دقیقه با اینکه می دانی قرار نیست چیزی به آن اضافه شود. البته ممکن است از قضای روزگار و اگر کائنات هم با تو یار باشند به ناگاه سر ریفرش ده هزارم یک کامنت ببینی که به احتمال قریب به یقین تبلیغ یک سایت پوشک بچه فروشیست و صرفا چون نام وبلاگت اول صفحه بعنوان وبلاگ تازه آپدیت شده آمده ( من اینجا را نمی دانم ولی پرشین بلاگ اینطوری بود) کاسب آن شدی اما در ذات احساس و عمل فرقی ندارد و با همان هم به ارگاسم می رسی. البت این در مورد یخچال خانه صدق نمی کند و فکر کنم لزومی هم به گوشزدش نبود. یادمان است اولین پست اولین وبلاگ را که می نوشتم (نمی دانم هنوز هست یا به اسقاطی تاریخ پیوسته) به هر بنی بشر جنبنده ای که می شناختم آدرسش را اس ام اس کردم که مبادا خدای ناکرده این زایمان خان باجی خانوم قلقل میرزا از دست کسی در برود و زبانم لال نخوانده از دنیا بروند. حال هم با این کبار سن باز فرقی نکردم هم آن که تخم کردم رفقای گرمابه و گلستانم را صدا زدم بیایند برایمان کف بزنند و سرشیر و عسل بیاروند جان بگیرم، باز به مرامشان که اگر همین چند دوست هم نبودند حتمی تا هم الان از زور بی خوانندگی افسرده فلسفی می شدم و تو خود حدیث مفصل بخوان. داشتم می گفتم خودمانیم چه دورانی بود. سرعت حرکت دوار دوبل شده یا من رند و خرابات که به عقب نگاه که می کنم گویی سالیان سال است که از آن دوره ی تب وبلاگ نویسی و دنیای دوم و حافظ خوانی و آن سحر دیگری گذشته، حتی هیچ کدام از آن وبلاگهای همسایه که با هم نشست و برخواست داشتیم هم دیگر نیستند. حتمی همه آدم شده اند الا ما. یکیش را می دانم که شد طناز سیاسی و شعر طنز می گوید برای خاتمی، چندی هم دوستان دوروبرمان بودند که اندک تماسی داریم ولی از بقیه هیچ خبر ندارم. عجیب دارم مثل این خانم بزرگها حرف می زنم، ز هر دری و بی ربط اما چه کنم که بیکارم و مغزم بیزی! باید یک جور تخلیه چاه کنم و چه بهتر از اینجا که حتم دارم مدتها هم کسی نمی داند و نمی خواند مگر کسی بعدها بیاید و بزند اولین پستها تا این را ببیند که باز به گمانم این مرض فقط خاص خود هومایونی مان است و بس و کسی دیگر تا این حد اسکل نمی باشد که هر وبلاگی که به دستش می رسد زرپ برود سر پست اولش ببیند نویسنده چه بوده و چه شده. بگذریم چه می خواستم بگویم؟ آها می دانید ما چه مرگمان است که چند روزه همه چیز برایمان یک جوریست؟؟

 

سحر افسار گسیخته - غروب یکشنبه ی آبان

 

از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه

 

نیم ساعت است که زل زده ام به این صفحه ی خالی ورد! نمی دانم چه صیغه ایست این صفحه ی ورد لعنتی که باز می شود هر چه ذنجیره ی افکار و صور خیال است دود می شود و مثل پروانه ی تیتر شروع کارتونهای کودکی، همان که پسرک بدبخت جر خورد و هیچ وقت به آن نرسید، پر می خورد و می رود آن دور دورهای جنگل. هم آن که از سر کامپیوتر بلند می شوم می دانم چه بنویسم و از که  شروع کنم و چه و چه اما نمی دانم اشکال از ذهن مادرمرده ی من است یا این «برایت نس» مونیتور که تا تخم چشمانم را به این صفحه می دوزم به کل فراموشم می شود و انواع اقصام اجرام آسمانی و اشکال نورانی و رنگی و کوفت و غیره جلوی چشمانم از جلو نظام شده جای قوه ی فکر و تدبیر را می گیرند و ان دو ذار تمرکزی هم که زور می زدیم ایجاد کنیم می پراند. این را به کرختی انگشتان و فاصله ی 4 ساله از آخرین نوشته هم که اضافه کنید، چه می شود! حال هم که نطقمان باز شده تخته گاز به جاده خاکی می زنم. القصه ، آمده ام بنویسم حالا چرا بعد از سالها کنار گذاشتن وبلاگ و بی خیال شدن و کون هوا کردن و پی روزمرگی رفتن هوس باغ و بستانم زده بر می گردد به این اصل که اصولا! داشته هایت را که می گیرند آن هم در اوج ثباتی ِ اوضاعی که به خیالت به جانش کشتی و به جان دادیش آب، ذهنت ناخود آگاه بر می گردد و لابلای داشته ها ونداشته های قدیمی را میگردد ،هی می جورد می جورد تا بلکم حرفی، کاری، من سابقی، چیزی دستش را بگیرد آرامش کند. بریک آپ، طلاق، حالا هم انحلال دانشگاه پشت به هم کم می شوند روی می آوری به منِ سالها پیشت که چقدر هم این روزها ازهم فاصله گرفته ایم. نوستالژیا خوراک روح است، به قولی نوستالژیا گوهره ی جوان جهان سومی ست که به دلیل ترس از اینده ی بی سرنوشت، هی گذشته اش را دست مالی می کند و ورز می دهد.باید چیزی را از صندوق خاک گرفته ی خاطرات بیرون می کشیدم، باید کمی من این چند ساله ی اخیرم را خط خطی می کردم تا بلکم جانی یابم یا خطی که بگیرد و ببردمان و یا به قول شفیعی کدکنی « تا کجا می برد این نقش ِ به دیوار مرا » و چه از نوشتن بهتر. قصه کوتاه کنم، می گویند نوشتن کودک نداشتن است؛ ما نیز کمر بسته ایم که دوباره شروع کنیم به نوشتن، تا چه قبول افتد.

پی نوشت: نام وبلاگ هم به شیوه ی دادایی در آمد، به این سبک که فرهنگ معین را باز کردم و صفحه ی آمده را پاره، اولین کلمه ای که از کیسه در آمد دار بود و به پشتش آن جمله ی کذای دیوانه کننده ی « سال بلوا » ی « عباس معروفی » که می گوید: « دار، آونگ خاطره‌های ما در ساعت تاریخ بود. ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ... »

سحر - جهاردهم آبان ماه سنه ی هشتاد و نه هجری شمسی - چهار طبقه بالای سطح زمین