عنوان؟
می دانید، حالا اینکه که می داند و من روی سخنم با کیست و مگر غیر از دو دوست کسی اینجا را می خواند و خب زنگ بزن به همانها بگو و اصلا مگر مریضی کسی که نیست را صدا بزنی و میمیری بدون مخاطب جمله ای آغاز کنی و... بماند، عادت است دیگر به این می ماند که اول تعریف یک مشت واقعه و خاطره بگویی: "خلاصه...." یا شاید هم به این نمی ماند. من چه بدانم. اصلا من عاشق این پستهای اول یک وبلاگم؛ وقتی کسی چیزی ازت نمی داند و کسی نیست که بیاید بخواند و می دانی داری روی هوا و برای خودت می نویسی. وقتی حتی حال هم نداری ریفرش کنی ببینی چیزی جدیدی هست یا نه اما از کرم باسن روزی هزار بار این اف پنج لعنتی را فشار می دهی اما هیچ که هیچ، درست مثل وقتی که از سر بیکاری هی آن در یخچال وامانده را باز می کنی به تواتر هر پنج دقیقه با اینکه می دانی قرار نیست چیزی به آن اضافه شود. البته ممکن است از قضای روزگار و اگر کائنات هم با تو یار باشند به ناگاه سر ریفرش ده هزارم یک کامنت ببینی که به احتمال قریب به یقین تبلیغ یک سایت پوشک بچه فروشیست و صرفا چون نام وبلاگت اول صفحه بعنوان وبلاگ تازه آپدیت شده آمده ( من اینجا را نمی دانم ولی پرشین بلاگ اینطوری بود) کاسب آن شدی اما در ذات احساس و عمل فرقی ندارد و با همان هم به ارگاسم می رسی. البت این در مورد یخچال خانه صدق نمی کند و فکر کنم لزومی هم به گوشزدش نبود. یادمان است اولین پست اولین وبلاگ را که می نوشتم (نمی دانم هنوز هست یا به اسقاطی تاریخ پیوسته) به هر بنی بشر جنبنده ای که می شناختم آدرسش را اس ام اس کردم که مبادا خدای ناکرده این زایمان خان باجی خانوم قلقل میرزا از دست کسی در برود و زبانم لال نخوانده از دنیا بروند. حال هم با این کبار سن باز فرقی نکردم هم آن که تخم کردم رفقای گرمابه و گلستانم را صدا زدم بیایند برایمان کف بزنند و سرشیر و عسل بیاروند جان بگیرم، باز به مرامشان که اگر همین چند دوست هم نبودند حتمی تا هم الان از زور بی خوانندگی افسرده فلسفی می شدم و تو خود حدیث مفصل بخوان. داشتم می گفتم خودمانیم چه دورانی بود. سرعت حرکت دوار دوبل شده یا من رند و خرابات که به عقب نگاه که می کنم گویی سالیان سال است که از آن دوره ی تب وبلاگ نویسی و دنیای دوم و حافظ خوانی و آن سحر دیگری گذشته، حتی هیچ کدام از آن وبلاگهای همسایه که با هم نشست و برخواست داشتیم هم دیگر نیستند. حتمی همه آدم شده اند الا ما. یکیش را می دانم که شد طناز سیاسی و شعر طنز می گوید برای خاتمی، چندی هم دوستان دوروبرمان بودند که اندک تماسی داریم ولی از بقیه هیچ خبر ندارم. عجیب دارم مثل این خانم بزرگها حرف می زنم، ز هر دری و بی ربط اما چه کنم که بیکارم و مغزم بیزی! باید یک جور تخلیه چاه کنم و چه بهتر از اینجا که حتم دارم مدتها هم کسی نمی داند و نمی خواند مگر کسی بعدها بیاید و بزند اولین پستها تا این را ببیند که باز به گمانم این مرض فقط خاص خود هومایونی مان است و بس و کسی دیگر تا این حد اسکل نمی باشد که هر وبلاگی که به دستش می رسد زرپ برود سر پست اولش ببیند نویسنده چه بوده و چه شده. بگذریم چه می خواستم بگویم؟ آها می دانید ما چه مرگمان است که چند روزه همه چیز برایمان یک جوریست؟؟
سحر افسار گسیخته - غروب یکشنبه ی آبان