برو ای زاهد و دعوت مكنم سوی بهشت


سریال ِ "گریز آناتومی" اپیزودی دارد که یکی از رزیدنهای جراحی آن برای فرار از میدان ِ جنگ ِ بخشش می رود به بخش درماتولوژی. توصیف این سریال از آن بخش یک دنیای نورانی بود با کارکنان آرام و خندانی که یا دارند انگور و آب پرتقال می خورند و یا دارند به دست و پای هم کرم می مالند و لطیف می شوند! از آنجا که دوره ی پوست ِ استاژری ِ من در خانه گذشته بود (بخشی که حاضر غایب ندارد عاقبتش همین می شود) برای من این اپیزود یک شوخی و اغراق ِ مسخره و بیش از حد بود تا اینکه برای شروع انترنی ِ مان به مدد ادغام هنرمندانه ی مرضیه جان! دو هفته مهمان قطب علمی پوست کشور، تو بخوان بیمارستان رازی، میانه های وحدت اسلامی و بطور دقیق پایین تر از شاپور سابق بودم.

در نگاه اول اینجا برکه ای آرام به نظر می رسد! یعنی لود مریض و قیافه ی بیمارستان و رفت و آمدهایش درست شبیه هر بیمارستان دولتی دیگری است. همه چیز عادیست! تا اینکه روپوش را می پوشی و وارد دنیای رزیدنتها و اتندها می شوی و این واقعیت که ذات بخش پوست شیک و لاگژری است تالاپی می افتد روی سرت. فرق ندارد سومالی باشد یا مولوی یا مطبی در بالاهای شهر، حتی برای منی که پوست را خوش نمی آیدم هم اینجا بهشت برین محسوب می شود. اینجا همه آرامند، خوشحالند، هی قربان صدقه ی من و ما می روند. ابیوز کردن انترن معنا ندارد که رزیدنت من معذرت خواهی می کرد که وقت مرا گرفته و دارد نسخه ی فلان بیماری را به من یاد می دهد. انگار کلا چیزی به نام استرس در این بخش وجود ندارد. حتی کریه ترین ضایعات دنیا هم به چشمت نمی آید. شاید اوج غم و غصه ات فریادهای مریض های پمفیگوسی باشد  که تاولهای تمام وجودشان را با پانسمانهای بنفش و گُلی تزئین می کنند و این تنها سه درصد زندگیت را تشکیل می دهد که باقی دیفرین و داکسی سایکلین های جوش و کرم ها و ضد آفتابهای برند های مختلف و لیزر و کرایو و چه و چه است. با اعما و احشایم درک کردم که چرا قبولی اینجا و این رشته به رتبه ای زیر یک رقم احتیاج دارد.

انقدر عادت کردم و کردیم و یا عادتمان دادند از بدبختی بنویسیم که وقتی چیزی اوکی و یا یک پله بالاتر است کم می آوریم، همین می شود که ساعتهاست هی سعی می کنم و در واپس های ذهنم می گردم چیزی پیدا کنم در توصیف این بخش بنویسم، اما واقعا حرف زیادی از بخش پوست ندارم که راهگشای آیندگان باشد. در واقع اصلا گفتن ندارد فقط اینکه با این شروع انترنی کاملا لوس بار آمدم و عجیب خوش خوشانم شده. از فردا تا دو هفته انترن سوانح سوختگی ام. به روایت تاریخ دو جا کمر انترنی شکسته می شود : یکی زنان اکبرآبادی که به سند احادیث تاریخ هجرت انترنی محسوب شده و زندگی انترن به دو فاز تقسیم می شود" قبل از اکبرآبادی و بعدش" و دیگری همین سوانح ِ فردای ما. خدا بخیر کند.


سحر- مهر ماه نود

ما را به لذت آخ


یک) روی هیکل ایرانی جماعت یک خراش بردارد خدا را بنده نیستند و داد و هوارشان دنیا را بر می دارد، بر این اساس اولین  کشف ِ دوره ی انترنی می شود:

آستانه ی درد هموطنان افغانی ما (بدون اغراق) کره ی ماه است! وقتی این موضوع را کاملا خر فهم می شوی که ریحانه ی 5 ساله با 30% سوختگی را جلوی رویت می سابند و اون فقط با چشمای درشتش به قربان صدقه رفتن ِ تو گوش می کند و یک آخ هم نمی گوید.

دو) خدایا خر و شناختی شاخ ندادی واقعا بچه از شاخ کمتر است؟؟؟

سه) من فقط چهار ساعت مهمان ِ بخش سوختگی بودم این شده وضعم! وای به حال دو هفته ی آینده

 

And so it is. Life goes easy on me most of the time…

 

یک) زندگی حال ِ حاضر من چهار وجه دارد، یکی خانواده، یک لاو لایف، یکی خودم و دیگری درسم. اون مساحت خالی وسط هم هرچه بین اینها بگنجد. همین حالایی که دارم اینها را می نویسم هر چهار ضلعش دارد می لرزد. تقریبا در هر وجه قبلا یک اتفاق ِ ضلع برانداز افتاده و از آنجایی که تمامی حادثه های زندگی ِ من پاتکش از خودش بزرگتر است و خودشان که با عذابی رد شدند پس لرزه هایش دست از سر من بر نمی دارند، پس لرزه ها و ماجراهای هر کدام از اینها هم دارد دیوانه ام می کند و هر لحظه ممکن است همه چیز را از هم بپاشند یا بپاشانم! تمام سعیم را می کنم ببیخیال باشم، حتی اگر این سعی شستن تمام کفشهایم با دست!، ریفرش کردن گوگل کروم هر ده ثانیه و دیدن دوباره تمام سریالها از اول باشد. آنقدر که حتی دارم درس می خوانم!!

می گویند All things will be ok in the end. If its not ok, then its not yet the end دارم به خودم می قبولانم که باورش کنم و اگر این پروژه ی مثبت اندیشی اثر کرد یک سور به بنی بشر می دهم.

دو) با هر مصیبتی بود شش سال را تمام بستم گذاشتم کنار. از فردا پایم به یک سیاره ی جدید باز می شود که حتی دلم نمی خواهد پیش فرضش کنم. فقط می دانم برای همه گذشته برای ما هم می گذرد و این سر پایینی بودنش است که همه چیز را کمی دور تند تر و ذره ای راحت تر می کند. فعلا باید مثل فلفلی ِ کتاب ِ زرد ِ کوچک ِ کودکی که رفت بود دنبال دزد مرغ زرد کاکُلیش ، بقچه م را جمع کنم از این دوا خانه به آن یکی، خاطره جمع کنم و شاید دو خطی بزرگتر شوم. از همین جا قول می دم راقم تک تک ِ واقع الاتفاقیه اش باشم.

سه) بی نهایت دلم دکمه ی فلش فروارد می خواهد. بروم ببینم آخرش کدام ترکستان است.

چهار) یک باید ِ دسته چوبی ِ بسیار گنده ای داخل مغزم فشار می آورد. انگار که قرارداد بسته باشم یا مشق کلاس انشایم باشد، انگار که قرض و دین داشته باشم که باید ادا شود و چون حالا اول ماهش شده دوم فکرش خلاصم نمی کند! کلا نمی دانم چرا انقدر پس ذهنم چیزی اصرااررر داشت که باید خطی از این همه ناگفته ها و نانوشته ها بنویسم! یک زودپز شده ام با فشار ماکسیمم که این مولکولهای فکر هی می خورد درو دیوارش و عنقریب است که کله ام بشود شکل "هکتور" ِ "گرین لنترن".  این را نوشتم بلکم یکی کمتر، جایی بیشتر شود. نمی دانم شد یا نه.

 

 



خواهم شدن به میکده گریـان و داد خـواه

                           کز دست غم خلاص من آنجا مگر شـوم