یک) زندگی حال ِ حاضر من چهار وجه دارد، یکی خانواده، یک لاو لایف، یکی خودم و دیگری درسم. اون مساحت خالی وسط هم هرچه بین اینها بگنجد. همین حالایی که دارم اینها را می نویسم هر چهار ضلعش دارد می لرزد. تقریبا در هر وجه قبلا یک اتفاق ِ ضلع برانداز افتاده و از آنجایی که تمامی حادثه های زندگی ِ من پاتکش از خودش بزرگتر است و خودشان که با عذابی رد شدند پس لرزه هایش دست از سر من بر نمی دارند، پس لرزه ها و ماجراهای هر کدام از اینها هم دارد دیوانه ام می کند و هر لحظه ممکن است همه چیز را از هم بپاشند یا بپاشانم! تمام سعیم را می کنم ببیخیال باشم، حتی اگر این سعی شستن تمام کفشهایم با دست!، ریفرش کردن گوگل کروم هر ده ثانیه و دیدن دوباره تمام سریالها از اول باشد. آنقدر که حتی دارم درس می خوانم!!

می گویند All things will be ok in the endIf its not okthen its not yet the end دارم به خودم می قبولانم که باورش کنم و اگر این پروژه ی مثبت اندیشی اثر کرد یک سور به بنی بشر می دهم.

دو) با هر مصیبتی بود شش سال را تمام بستم گذاشتم کنار. از فردا پایم به یک سیاره ی جدید باز می شود که حتی دلم نمی خواهد پیش فرضش کنم. فقط می دانم برای همه گذشته برای ما هم می گذرد و این سر پایینی بودنش است که همه چیز را کمی دور تند تر و ذره ای راحت تر می کند. فعلا باید مثل فلفلی ِ کتاب ِ زرد ِ کوچک ِ کودکی که رفت بود دنبال دزد مرغ زرد کاکُلیش ، بقچه م را جمع کنم از این دوا خانه به آن یکی، خاطره جمع کنم و شاید دو خطی بزرگتر شوم. از همین جا قول می دم راقم تک تک ِ واقع الاتفاقیه اش باشم.

سه) بی نهایت دلم دکمه ی فلش فروارد می خواهد. بروم ببینم آخرش کدام ترکستان است.

چهار) یک باید ِ دسته چوبی ِ بسیار گنده ای داخل مغزم فشار می آورد. انگار که قرارداد بسته باشم یا مشق کلاس انشایم باشد، انگار که قرض و دین داشته باشم که باید ادا شود و چون حالا اول ماهش شده دوم فکرش خلاصم نمی کند! کلا نمی دانم چرا انقدر پس ذهنم چیزی اصرااررر داشت که باید خطی از این همه ناگفته ها و نانوشته ها بنویسم! یک زودپز شده ام با فشار ماکسیمم که این مولکولهای فکر هی می خورد درو دیوارش و عنقریب است که کله ام بشود شکل "هکتور" ِ "گرین لنترن".  این را نوشتم بلکم یکی کمتر، جایی بیشتر شود. نمی دانم شد یا نه.