یکی از بلایای خانمان سوز نقص ژنتیکی است که از خفیف تا شدیدش در نهایت روزی گریبان فرد حامل را می گیرد. حال این هنگام تولد باشد، هنگام بلوغ باشد و بزرگسالی باشد یا هنگام بارداری توفیری نمی کند. شاه بلای این دسته بیماری ها که عجیب هم عمر دارد و سالها گریبان والدین را ول نمی کند سندرم داوون همان که در جامعه مُنگلی می شناسیمش می باشد. برای جلوگیری از تولد نوزاد با این نقص ژنتیکی در زوجهایی که ریسک فاکتورهایش را دارند و فلان و بهمان آزمایششان مثبت شده باید کاریوتایپ جنین انجام شود تا اگر قرعه ی بخت سیاه طبیعت به نامشان افتاده قبل از ردیف کردن خواهران و مادرانشان تخم را بر چینند. کاریوتایپ جنین که البته در زمان انجام این تست بیشتر به موجودی می ماند که اگر شتر- گاو- پلنگش ننامیم قطعا چیزیست در مایه های اسب دریایی – قورباغه – حلزون، عبارتست از فرو بردن یک سوزن دراز به داخل شکم مادر و برداشتن پرزی، قطره ی خونی، تُفی، چیزی از جنین مذکور و بررسی کروموزومهای آن. حال تا اینجا هر چه گفتم پاورقی یا پیش درآمد بود و قصد من بررسی اتیولوژی و درمان و توضیح روشهای تشخیص و چه و چه ی این سندرم نیست و صرفا این همه صغری کبری چیدم که وقتی می گویم هر انسانی که پزشکی می خواند را باید داد کاریوتاپ کنند بفهمید از کجا آب می خورد. در واقع متن من از همین جمله شروع شده با این مضمون که بر عقل هر که پزشکی می خواند یک علامت سوال بزرگ بگذارید شروعش هم با راقم این سطور. البته این آیه اخیرا بر من نازل نشده و شان نزولش تقریبا برمی گردد به بعد از هر امتحان، کشیک، فحش های اتندین محترم و بعضا محترمه بر سر راندها و خواندن متون سخیف و برون مایه ی کتب این رشته و آنکه هر زمان سر را بلند کنی جوانیِ هدر رفته می بینی و جدا ماندن از اجتماع دورت و اطراف همسن و همسنگرت، که بماند از آینده ی نداشته یا به خون جگر داشته و سن ورودت به اجتماع و چه و چه چیزی نگفتم که احوالات به "دیتیل"مان بماند برای محفلی دیگر. هر که هم غیر این می گوید یا ترم یک و دو است و تنش گرم و یا رویش نمی شود و یا که شانس دیگری در زندگی ندارد. حتی در خارج "سیچوئیشن" های فوق الذکر و آنچه همه را کشته هم پزشکی شمشیریست سه پهلو یک پهلو و پهلوی باریک و نحیف و ستاره ی سهیلی اش می شود آب دهان قورت دادن فک و فامیل و نهایتا پسری که در یک مهمانی می فهمد پزشکی می خوانی و یک مکث کوتاه که غلط نکنم در ذهن طرف همانا صاعقه ی فکریست که این بابا چه بیکاریه یا اَ اَ اینها مگه مهمانی هم می آیند و "بیلیو می" اینها دو بارش خوش است و بعدش ناخن روی تخته کشیدن است و پهلوی دوم می شود خانوم دکتر خانوم دکتر کردن در و همسایه و سوپر محل که تا به امروز نفهمیدم از کجا فهمیده که دهان مرا سرویس کرده و نتیجه می شود آلرژی به این لقب و پیدا کردن حربه ای برای دور زدن این افراد که هر چه ما می کشیم از همین نسب هاست و بخدا من این همه نیستم و "دِ لَست ساید" می شود پوزخند بعضی به وقت پی بردن به این خطیر و باور نکردنها که لابد باید خال زنخدان داشته باشی یا چشم شهلا که در این جرگه شماره شوی و این کرختی حال و خستگی جسم و روحت برای اینان کافی نیست و حالا تو هی داد بزن تو هی روشن سازی کن که این بازار شام آواز دُهلی است که همان دورش هم گوش کر کن است که ما داخلش جان می دهیم، کیست که باور کند که مریضی داشتم که با چشم غمزه کرده ای می گفت من دلم برای پزشک جماعت نمی سوزد که مرفهی اند بی درد و مردم تیغ زن، که لابد در چهره های خندان  و بشکنها و قرهای کمرمان دیده بود و چشم بصیرت را او داشت و بس. خدا را شکر از روپوش سفید پوشیدنمان هم یا حاج خانوم نصیبمان شده یا خانوم پرستار و لابد روزی می رسد که یکی بیاید یک "تیپ"ی هم به ما بدهد. دیگر طلا و مس شدن از سر من یکی گذشته که بیشتر یک راه روشن یک راه مکتوبِ صد در صد می خواهم و یک بی خاصیت نبودن و یک تضمین که نیست و زندگی به یک راه باریکه هایی می رسد که گریزی ازشان نیست و من که اگر بخواهم آرزوهام را زندگی کنم می طلبد بنشینم دو سالی تراکتوروار درس بخوانم و "ریکام لتر" بگیرم و امتحان بدهم و همزمان اینترن که تو بخوان کار راه انداز بیمارستانها هم باشم و این تازه شروع ماراتون ماست و من مانده ام پوست کلفتی ما تا کجا دوام دارد... 

سحر - غروب بیست و هفتم آبان هشتاد و نه