از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه
نیم ساعت است که زل زده ام به این صفحه ی خالی ورد! نمی دانم چه صیغه ایست این صفحه ی ورد لعنتی که باز می شود هر چه ذنجیره ی افکار و صور خیال است دود می شود و مثل پروانه ی تیتر شروع کارتونهای کودکی، همان که پسرک بدبخت جر خورد و هیچ وقت به آن نرسید، پر می خورد و می رود آن دور دورهای جنگل. هم آن که از سر کامپیوتر بلند می شوم می دانم چه بنویسم و از که شروع کنم و چه و چه اما نمی دانم اشکال از ذهن مادرمرده ی من است یا این «برایت نس» مونیتور که تا تخم چشمانم را به این صفحه می دوزم به کل فراموشم می شود و انواع اقصام اجرام آسمانی و اشکال نورانی و رنگی و کوفت و غیره جلوی چشمانم از جلو نظام شده جای قوه ی فکر و تدبیر را می گیرند و ان دو ذار تمرکزی هم که زور می زدیم ایجاد کنیم می پراند. این را به کرختی انگشتان و فاصله ی 4 ساله از آخرین نوشته هم که اضافه کنید، چه می شود! حال هم که نطقمان باز شده تخته گاز به جاده خاکی می زنم. القصه ، آمده ام بنویسم حالا چرا بعد از سالها کنار گذاشتن وبلاگ و بی خیال شدن و کون هوا کردن و پی روزمرگی رفتن هوس باغ و بستانم زده بر می گردد به این اصل که اصولا! داشته هایت را که می گیرند آن هم در اوج ثباتی ِ اوضاعی که به خیالت به جانش کشتی و به جان دادیش آب، ذهنت ناخود آگاه بر می گردد و لابلای داشته ها ونداشته های قدیمی را میگردد ،هی می جورد می جورد تا بلکم حرفی، کاری، من سابقی، چیزی دستش را بگیرد آرامش کند. بریک آپ، طلاق، حالا هم انحلال دانشگاه پشت به هم کم می شوند روی می آوری به منِ سالها پیشت که چقدر هم این روزها ازهم فاصله گرفته ایم. نوستالژیا خوراک روح است، به قولی نوستالژیا گوهره ی جوان جهان سومی ست که به دلیل ترس از اینده ی بی سرنوشت، هی گذشته اش را دست مالی می کند و ورز می دهد.باید چیزی را از صندوق خاک گرفته ی خاطرات بیرون می کشیدم، باید کمی من این چند ساله ی اخیرم را خط خطی می کردم تا بلکم جانی یابم یا خطی که بگیرد و ببردمان و یا به قول شفیعی کدکنی « تا کجا می برد این نقش ِ به دیوار مرا » و چه از نوشتن بهتر. قصه کوتاه کنم، می گویند نوشتن کودک نداشتن است؛ ما نیز کمر بسته ایم که دوباره شروع کنیم به نوشتن، تا چه قبول افتد.
پی نوشت: نام وبلاگ هم به شیوه ی دادایی در آمد، به این سبک که فرهنگ معین را باز کردم و صفحه ی آمده را پاره، اولین کلمه ای که از کیسه در آمد دار بود و به پشتش آن جمله ی کذای دیوانه کننده ی « سال بلوا » ی « عباس معروفی » که می گوید: « دار، آونگ خاطرههای ما در ساعت تاریخ بود. ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ... »
سحر - جهاردهم آبان ماه سنه ی هشتاد و نه هجری شمسی - چهار طبقه بالای سطح زمین