آبانِ رو به انتهای پایتخت ایران کشدار، نیمچه سرد وخاکستری ِ مایل به سفید است. حال برای آنکه شمای نوعی در این کشدار فضای تکراری، عمر را زندگی کرده باشی باید همه عناصر را بگنجانی در روزهایی که تازگی به پنج نرسیده تاریک می شوند و به یمن باران نباریده سراسر دود است و "اِگزاست" که این آخری دردیست مشترک در ماه عقرب که به ذاتش، کار داشته یا نداشته نیشت می زند. حال این نیش چه املای درس چهارم – لبخند شیرین -  برای یک دوم دبستانی باشد، چه تاریخ عمل یک تصادفی، چه وقت دادگاه برای خانواده و چه واپسین فرجه های امتحان پایان بخش بی حس و حالی مثل من که تا دم از امتحان و فرجه ی ناچیز می آید یا فیلش با افکار مالیخولیایی و قصد فرزانگی و هزار هدف عقب مانده یاد هندوستان می کند یا یونیوِرسَش با تولد دوست و مهمانی و چه و چه افسار به دست می گیرد. حکمت این فوج خوشبختی که همانا دم امتحان بر کائنات نازل می گردد را خود خدا هم نمی داند. لذا احوالاتت می شود بیرون کشیدن تل کتابهای خاک خورده ی کتابخانه، عکسهای نگرفته، لیست تئاترهای نرفته، انبوهی از کارهای گاز زده ی نصفه و نیمه و درس هایی که هی نیت می شوند و اجابت نمی شوند، در این بین باید کادو ها و لباسها و چه ها هم بخری و از خواب عصر هم نمی شود گذشت و فیلم شب حکم واجب کفایی دارد و فیس بوک هم دردیست بی درمان. این است که ساده بگویمت در این تک هفته ی باقی مانده ی آبان بقدر قواره ی بشریت کار برای انجام چیده ام و هزاران سر و هزاران بار بیشتر سودا و هیچ بنیه ای برای انجامش. بی شک درس هم فقط در پاورقیش است که شاید کمی دارکوب وار نوکش بزنم که همانطور که این شش سال سر کرده ام این امتحان هم به یقین سر می شود و مرا هست، بط را ز طوفان چه باک؟ علی ای حال اين روزها هم با تمام دلشوره های تکراری شان قرار نيست تکرار شوند و اين بزرگترين دليل ميشود تا لحظه را زندگی کنی يا حداقل نيت کنی اينطور زيست کنی که يک قوم دويدند و به جايی نرسيدند... 

 

پس نوشت: من خسته شدم بس که تاوان تنبلی کارهای نکرده را هر روز بین روزهای باقی مانده تقسیم کردم و فردا دوباره از سر نو، از آنجا که به یقین می دانم این دردیست مشترک، یک بنده خدایی بیاید و نرم افزاری برای این مقوله طراحی کند که خودش اتوماتیکالی هر روز آپدیت شود که من و شما این چند دقیقه سِیو وقت بدست آمده را هم با فیس بوک حرام کنیم.

 

سحر - 23/8/89