یک) سوانح هم با تمام ِ خدشه هایی که به روح و جان من انداخت تمام شد. از فردا کوچ می کنم به بیمارستان ِ آشنای ِ استاژری، همان رسول اکرم خودمان. تا چه قبول افتد.


دو) من با یک نیمچه دانسته ی تورنتم تا به حال هزاران رزیدنت و فِلو و استاد را انگشت به دهان گذاشته و یک سری نمره های بخش را سِکیور کردم! و لابد با یک ویندوز عوض کردن پروردگار ِ دو عالم بشوم!

حالا تا صب از این مریض به آن مریض کوچ کنم، از اِی بی جی فمورال بگیر تا تی کشیدن ِ خون ِ زیر تخت انجام بدهم، آخرش سر راند ِ صبح فردا محکومم به تنبلی و دودر کردن!

بخدا من انقدر در برهه های مختلف زندگیم به حال شما فنی ها غبطه خوردم که دیگه اقرار بهش هم برایم مسخره شده است   ! :-<


سه) برای منی که در تمامی دوران زندگیم انواع و دسته های دوست در اقصی نقاط ِ دور و برم داشتم، میس شدن ِ کنسرت ِ رضا یزدانی به دلیل ِ صرف ِ بی دوستی غم ِ عالم حساب می شود.  


چهار) یک حبه قند برای من یک بغل باقلوا بود. از همانهایی که در دهن آب می شد. کلا این ذات فیلمهای میرکریمی ست. فیلمهایش ادویه ی خاصی دارد که بسیار به مزاج من خوش می آید و ته مزه اش مدتها در خاطر من می ماند. رضا میرکریمی برای من حکم ِ "جی نیِ س" ِ سینمای ایران را دارد و امکان ندارد من را راضی روانه ی خانه نکند. بسیار راضیم. از میرکریمی، از تک تک لیست بازیگرانش، و مخصوصا از سینمای این چند وقت ِ اخیر ایران.

پنج) انسان بودن ِ من یکی کاملا بیهودست که من حتما باید عروسک خیمه شب بازی یا چیزی که اختیار برایش معنا نداشته باشه، می بودم. کلا هر چه بیشتر می گذرد بیشتر مطمئن می شم ذات درونیم با جبر سازگاری بیشتری دارد. هر تصمیم گیری برایم شده زایمان آن هم از نوع بریچ! تقریبا هر روز دعا می کنم دست خدا از ابرها بیاید یک انگشت حواله ام کند که "ای نمودی منو تو، از این طرف بابا جان، از این طرف"
هنوز در خواب هم لنگ ِ تصمیم گیریم و یک بوم و بی هوا!
 
شش) کُلد پلی همیشه می داند کی آلبوم دهد و مرا نجات!


 I turn the music up,
Got my records on
I shut the world outside until the lights come on
Maybe the streets alight,
Maybe the trees are gone
I feel my heart start beating to my favorite song