The Perfect Day
بچه که بودم بالا پشت بام خونمون یک خورشید فلزی داشتیم با شعاع یک متر (شایدم
بیشتر) که یک ال ام بی وسطش بود اندازه ی یک دمبل دو کیلویی که با چندین متر سیم
می آمد می خورد پشت تلویزیون بیست و یک اینچی و آن رسیور بُشکه ای زیرش و از صدقه
سر ِ این تکنولوژی قاچاقی و آن شبکه های به اصطلاح ماهواره ی آمریکایش سحر ِ کوچک
ِ دهه ی نود فهمید جهان ِ دیگری هست که مایکلی دارد که با پاهایش حرکات محیرالوقوع
می کند، یک سری آدمهای شش سیلندری هستند که موی هم رو می کشند و روی هم می افتند و
به اصطلاح کج کشتی می گیرند، ام تی وی هر سال جشن می گیرد و به خواننده ها جایزه
می دهد و به غیر از گلنار و پاتال فیلمهای رنگی و سیاه سفید و زبان دیگری هم هست و
در آخر یک سری وقایع تاریخی جهان را لایو دید مثل گزارش لحظه به لحظه ی رفتن
تلسکوپ هابل یا آن پَد فایندر ِ ناسا روی کره ی مریخ (که حتی شکل و شمایلش هم هنوز
یادمه) و بحث های تازه داغه چرنویل و مرگ ِ مادر ترزا و زندگی رفته اش و جشنهای
میلیونیوم جهانی و تمام شدن کانال ِ مانش و چه و چه. شاه اون ایونتهای تاریخی مرگ
پرنسس دایانا بود که هنوزم که هنوزه تمام جزئیاتش، از فلش دوربین عکاسها توی اون
تونل فرانسه، جنازه ی ماشین سیاهش، آخرین تصاویر دوربین ِ هتلی که شب قبل انجا
بود، تا خیل مردم بریتانیا و اشکها و گلها و تابوت قرمز و آهنگ التون جان و تکه
های زندگی ِ رفته و رقص ِ با جان تراولتایش و حتی سحر ِ یازده ساله ای که دنبالش
می کرد، جلوی چشممه. چیزی که بیشتر از همه یادم میاد احساس همدردی با اون پسر ِ
لاغر ِ قد بلندی بود که به زور سرش رو بلند می کرد و مجبور بود پشت ِ تابوت مادرش
رو بگیرد و اشک می ریخت. اینجا بود که من اولین بار با واژه ی پرنس ویلیامز آشنا
شدم و او یکی از ابتدایی ترین سبلریتی های زندگی من بود و حتی یادمه خیلی هم ازش
بدم نمی اومد!! امروز که بعد از بیشتر از یک دهه از اون آشنایی اولی، باز با همون
تکنولوژی ِ هنوز قاچاق ِ خونمون عروسی ِ اون بچه ی حالا بیست و نه ساله شده رو می
دیدم کمی یه جوریم شد. نه که بخوام جای این دختر ملوسی باشم که امروز لباس سفید
پوشیده بود که بیشتر انگار به مدد همین تکنولوژی خیلی میشناسمش و خوشحالم که داره
عروسی می کند.
بگذریم، به هر حال امروز یک "پرفکت دی" به معنای واقعی بود، نه بخاطر نفس ِ عروسی بودنش، نه بخاطر رویال فمیلی بودنش، نه حتی بخاطر شور حال مردم و این پوشش خبری وسیع که فقط و فقط بخاطر حال و هوا و شاید رویای کودکی ِ دختری که کیت وارد ِ در کلیسا شد و Her Royal Highness Duchess of Cambridge ازش بیرون اومد و اگر عمر من قد بدهد چندین سال ِ دیگه The Queenبیرون می آید و نمی دانم شاید این واقعا یعنی یک سیب که میندازی هوا هزار چرخ می خوره تا برسه زمین.