بالاخره گسستم، از بند همه چیز. امتحان و صدها غلطی که دارم، دوگانگی قبولی یا اسفند ماه، پر کردن عدم حضور این چند ماهم برای خاله و خاله زاده، بالا بلندی های ریلیشن ِ گرامی، تمیزی طویله ای که از اتاقم ساختم و هزاران بند و بساط دیگر. فعلا در یک "استیت" ِ بی همه چیزیم! از آنها که حتی در یک ساعت برگشت از فرودگاه  فکر هم نداری که بکنی! و فعلا تمامی آن آیاها و اماها و اگرها و چه می شودها یک جای دیگه خودشان را گم و گور کردند. تا یکشنبه مطمئنم همین خواهم بود. فقط امیدوارم طوفان بعد از اینم سونامی نشود.

 

پی نوشت به یونیورس: راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد