آدمیزاد را «فکر و خیال» است که نابود می کند روزی…
بالاخره گسستم، از بند همه چیز. امتحان و صدها غلطی که دارم، دوگانگی قبولی یا اسفند ماه، پر کردن عدم حضور این چند ماهم برای خاله و خاله زاده، بالا بلندی های ریلیشن ِ گرامی، تمیزی طویله ای که از اتاقم ساختم و هزاران بند و بساط دیگر. فعلا در یک "استیت" ِ بی همه چیزیم! از آنها که حتی در یک ساعت برگشت از فرودگاه فکر هم نداری که بکنی! و فعلا تمامی آن آیاها و اماها و اگرها و چه می شودها یک جای دیگه خودشان را گم و گور کردند. تا یکشنبه مطمئنم همین خواهم بود. فقط امیدوارم طوفان بعد از اینم سونامی نشود.
پی نوشت به یونیورس: راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 21:16 توسط سحر
|