انقدر فکرم درگیره که اصلا نمی تونم دو کلام از عفونی ای که یک یا حسین دیگه تا تمام شدنش بیشتر نمانده بنویسم. بینهایت دوست داشتم من هم مثل بقیه بزرگترین دغدغه ی حالم رنگ ریشه ی در آمده یا بلوند استرابری یا کلاس رقص ِ ترکی یا بوت پاشنه بلند یا وای چرا این عکس رو آپلود کرد من توش لبام قلوه نیست بود، اما نیست، خیالی هم نیست! هنوز انقدر ته تهای وجودیم امید و خوش بینی دارم که نخوام مثل ناصر ِ سی وسه ساله ی بخش چشم کلت زیر گلویم بذارم و یک سوم ِ میانی ِ صورتم را دود کنم برود هوا! اما احساس می کنم یک کامیون روی شونه هام حمل می کنم و خسته ام. خسته ی این بار ِ فکر ِ بی نهایت، خسته ی این انتظار ِ بی پدر ِ تعیین تکلیف شدن، خسته ی این بخش هایی که باید تکلیف شوند، خسته ی تمام درگیری هایی که با زمین و زمان دارم. از مراقبت های شش دستکشی موقع گرفتن ِ خون شریانی از مریضهای اچ آی وی مثبتم بگیر تا سروکله زدن با همه اهل و ایال دور و برم!

انترن عفونی بیمارستان ِ رسولم و انترن ِ داخلی در این بیمارستان خود ِ معنای حمّال است! مثل کک به تنبان افتاده ها این ور آن ور ِ استیشن می دود دنبال پرونده، در صف ِ کامپیوتر ِ آزمایش ها زنبیل می گذارد بلکم نوبتش شود، چاپار ِ حمل ِ مشاوره های اورژانس بیمارستان از این سو به اون سوست، دستگاه ِ پالس اکسی متری پنج کیلویی را بغل می کند مریض به مریض می رود سچوریشن چک کند، هر چه در برگه ی دستورات مکتوب شده گردن می گیرد، نبض رادیال پیدا می کند و سوزن ِ دو سی سی را فرو می برد تا میانه ی فحش و جیغ های مریض گاز خون شریانی بگیرد، کیلو کیلو مشاوره می نویسد، پرونده به قطر ِ پتوی هشت لا را هی زیر و رو می کند تا کلهم در یک برگ خلاصه شوند، بهیار اگر حال نکند نوار قلب گرفتن با انترن است، کمک بهیار اگر میخ ِ مسابقه ی وزنه برداری بود بردن نمونه ها تا آزمایشگاه با انترن است، پرستار اگر وقتش با لاس زدن با هر جنس مذکری پر باشد گرفتن خون با انترن است. (ماندم این ذات تمام بیمارستان های دولتیست یا فقط رسول که انترن ِ خانم دشمن قسم خورده و رقیب ِ از ازل تا ابدی پرستارهای داخلی محسوب می شود و تا وقتی بیدار است "میک شُر" می کنند انترن ِ موجود در بخش آرامش نداشته باشد). بگذریم، عفونی بد بخشیست چرا که از صدقه سر ِ قرارداد ِ ترکمن چای واری که بیمارستان ِ رسول با زندانهای تهران بسته هر چه زندانیه داغان شده بود و هست سرازیر می شود اینجا علی الخصوص بخش عفونی و یک ماه یکسری مریضهای همه چیز تمامی نصیبت می شود که موقع سوزن زدن باید صد و چهل و خورده ای پیغمبر رو صدا کنی شاید سوزن نرود به دستت، موقع معاینه تا جایی که می تونی نفس حبس کنی شاید یکی مایکوپلاسما کمتر برود ته حلقت، موقع باز و بسته کردن پانسمانها کوروش علیه رحمه رو یاد کنی تا از بویش خفه نشوی و از شمایلش ولو! اگر تمامی این مسایل هم اوکی بود و اصلا تو حق دست زدن به مریض هم نداشته باشی، لوده ترین متلک های ِ کفه چاله میدانیست که از زندانبانها نصیب هر ویزیتت می شود. تنها دلخوشی این بخش و نه اصلا بهتر است بگم کل انترنی دید و بازدید های دوستی های قدیم و جدید توی راهروها و پاویون است. انقدر که حرف زدنها و مسخره بازی ها و غیبت ها یکم خستگیت را در کند و ببینی "نه تو تنها نیستی". دو ماه بعدی اینجا نیستم و تنها چیزی که میس خواهم کرد همین خواهد بود و بس.

از چهارشنبه تا یک ماه انترن زنانم و از آنجایی که من شدیدا استعداد دارم یکی از ماماهای لکّاته ی شهر نو بشم! تصمیم دارم تمام این بی حالی ها و دق و دلی ها و اعصاب خوردی های داشته ام را سر ِ جیغ و داد زنان ِ زائو خالی کنم و بنشینم به انتظار ِ برگشتن ورق ِ زندگیم و یک" رویال استریت" ِ اساسی!

 

 

پی نوشت: بیمارستان رسول اکرم، بیمارستان ِ مادر ِ دانشگاه ِ ایران سابق من بود. جالبه هنوز انقدر به این کوچ عادت نکردم که همچنان در جواب دانشگاه محل تحصیل مکث می کنم و می مانم خودم را متعلق به کدام بدانم و نتیجه این می شود که سابق بر این یک ایران می گفتم و نیم ساعت آدرس می دادم بدانند کجاست، حالا ایران می گویم و یک ساعت توضیح می دهم که چه برسرش رفت و چه شد و الان کجاست. بگذریم، بیمارستان ِ رسول بیمارستان ِ نود درصد ِ دوران استاژریم بود و این بازگشت به بخشهایش درست مثل بازگشت به مام وطن با تمام آشناها و کوچه باغهای خاطره اش بعد از ماهها غربت بود.


پی نوشت دوم: شاه ایونت ِ  این هفته و هفته های بعد و هفته های قبل من این کتابی می شود که زنگ ِ پستچی ِ چند ساعت قبل که از 10588.1 کیلومتر آنور دنیا برایم آورد. همین  318 صفحه عجیب کلاف ِ حال ِ من بشدت به هم گوریده ی من را سامان داد.