از آخرين سری يادداشت‌های سنه‌ی هشتاد و نه شمسی

ددر نرفتن بی بی از بی چادریست و این تارک ِ تکنولوژی و دنیای مجازی و اینترنت و وبلاگ نویسی و چه و چه شدن ِ اخیر من نه از دنده ی ایمان ِ ابراهیم و آدم شدن، که از اوج فلاکت و بدبختیم است. نمی دانم این چه ویری بود که بر من مُنزل شد که امسال کوروش علیه رحمه را یاد کرده و کمر همت بستم به ارج نهادن ِ سنت دیرینه ی سرزمین آریائیمان و دهانم دارد زیر این حفظ شدید ارزشها، شدیدا سرویس می شود. هر چه هم که وقت ِ بیشتر می گذارم و بیشتر جای جای این خانه را می تکانم بیشتر کِش می آید و باز سوراخی، جرزی، دیواری ، کمدی، چیزی  تهش مانده و تمامی ندارد!! به همین برکت! برای همین یک عمر خواهرانه، مادرانه، دردمندانه، خیرخواهانه و ... هر که دیده و ندیدم نصیحت کردم که جانم، عزیزکم، زندگی‌تکانی باید نه حتا در دقیقه‌ی نود، که در وقت گل طلایی انجام بگیرد وگرنه از دو سو جرت می دهد، یکی اینکه سر فرصت تکانیدن همان و با هر نیم خط نوشته و ترانه و عکس روح را نفله کردن همان و آن سوی دیگر اینکه، وقتی نشستی وسط و همه زندگیت را ریختی دورت گه گیجه ای می گیری آن سرش ناپیدا و هی این تل ِ زندگی ِ دورت انبار تر می شود و تمامی ندارد. خلاصه در بَلبشوی خانه ای که بهم ریخته ام مثل خر در گل گیر کردم و کم کم دارم داغ می کنم. تازه متوجه شده ام که شرکت رافونه ملت را گیر آورده است، برای هر کوفتی که در خانه ها بکار رفته، از شیرآلات و گاز و یخچال و کف اتاق و سقف حمام و سنگ و کاشی و سرامیک و دیوار و سرویس بهداشتی و مواد چوبی و مواد فلزی و سوراخ پیریز و چه و چه هر کدام جداگانه شوینده ی مخصوص زده، با توضیح مکفی و خوب خر کن ِ مزایای استفاده از آن اما فورمولاسیون پشت ِ ظرف و حتی ترتیب نوشتن مواد لازمشان با هم مو نمی زند. حالا یا چون من در شیمی کُمیتم لنگ است و فرق Na و H2 را نمی دانم از این قرتی بازی ها سر در نمی آورم و یا این از پدرسوختگی و بازارگرمی و رنگ بازی ِ دوستمان است. الله اعلم. بگذریم. خلاصه که از دیو و دد ملولم و امدادهای غیبیم آرزوست. یک "جینی این د ِ باتل" ی می خواهم که با یک چشمک ترتیب همه را بدهد. اگر جینی هم سرش شلوغ بود یکی از آن سه فرشته ی به غایت اُسکُل و دوست داشتنی ِ زیبای خفته هم کفایت می کند. نشد آقا من به دابی هم قانعم. با تشکر

 

سحر – واپسین روزهای دهه ی هشتاد هجری

آزمودم عقل دوراندیش را      -    عاقبت دیوانه سازم خویش را


برش می زنم

برش اول:

بعد از سه ماه ِ لنگ ظهر خوابی، هفت صبح پاشدن فحش پدر مادر است. به مردان سرپرست خانواری می مانم که برای شش سر تخم و ترکه و یک فقره عیال، خروس خوان، پی یک لقمه نان می زنند بیرون، سوار مینی بوسهای نمی دانم کجا، می روند کارخانه حمّالی کنند، نان درآورند تا بلکم ته شکم این اهل منزل را چیزی پُر کند. این حس را بیشتر از ساعت راه افتادن به این صدای تراکتور وار و این لرزش شیشه ها، این کشداری جاده ی قدیم، این سنگینی ِ جوِ خواب و این صدای ِ رسای هایده ی ضبط ِ مینی بوس ِ قرمزی مدیونم که استاژر و انترن و رزیدنت را می رساند به مرکز روان ایران تو بخوان دیوانه خانه ی نواب صفوی، میانه ی جاده ی قدیم کرج. همان مینی بوسهای سرویس های مهد و مدرسه ی کودکی که بوی خاک ِ سالیان به خوردش رفته و سیاهی ِ روکش های سفیدش خبر از کبار ِ سنّش می دهد. این حس را بزنید تنگ ِ "نمی دانم امروز چه در انتظار ماست" و حاصل می شود شرح این صبحهای بارانی ِ اسفند ماه ِ من در بخش روان که یک ساعت راه را با صدای بلند ضبط در جاده همصدا شوم:

« عشق اگه روز ازل در دل دیوانه نبود

تا ابد زیر فلک ناله مستانه نبود

نرگس ساقی اگه مستی صد جام نداشت

سر هر کوی و گذر این همه میخانه نبود 

من و جام می و دل نقش تو در باده ناب

خلوتی بود که در آن ره بیگانه نبود

کاش آن تب که تو را سوخت مرا سوخته بود

بفدای تو مگه این دل دیوانه نبود

بفدای تو مگه این دل دیوانه نبود....»

 

برش دوم

انتهای جاده ی باریک ِ تازه آسفالت شده ی کنار یک پادگان بزرگ، وسط زمین و آسمان و میانه ی اتوبانها، محوطه ی بینهایت بزرگیست که جز این دانشجویان و آن پزشکان و این بیمارها کسی دیگر از آن خبر ندارد. ورودی آن به باغهای خانه های قجری می ماند، وسیع و پُر از کاج و صدای قار قار کلاغها. اینجا به دو بخش تقسیم می شود بخش کارکنان و بخش بیماران و سطح افتراق این دو می شود درب آهنی و میله های بزرگی که به درب جهنم می ماند و محوطه ای که با سیم خاردار و توری های سر به فلک کشیده نشانه گذاری شده است. یاد کتاب کوری می افتم. حتی آفتاب هم به اینجا راه ندارد. اینجا یک سری انسان ِ منگ از کُرور کُرور قرص های آرامش بخش، همچون اشباح با شنلهای آبی خود بی هدفی خاص، مسیر مستقیم را می گیرند، راه می روند، راه می روند تا یا حصاری جلویشان را بگیرد یا انسانی دیگر. حس اینجا می شود مخلوطی از حس قبرستان، زندان و آسایشگاه. انگار دیوارهای نیمه خراب اینجا اسفنج وار هرآنچه درد و داد است به خورد خود داده اند و یک تلنگُر انگشت تو کافیست که سرازیرش کند،خرابش کند بر سرت. سرم را می اندازم پایین، سرعت قدمها را دوبل می کنم و از میانه ی دود سیگار و نگاههای نافذ و خیره ای که روح را سوراخ می کند و به چشم مردمی دیگر مرا می بینند می روم بخش زنان. صدای ِ پس ِ ذهنم زمزمه می کند:

« عشق اگه روز ازل در دل دیوانه نبود

تا ابد زیر فلک ناله مستانه نبود....»

برش سوم 

صدای زنگ، درب سفید ِ آهنی ِ بزرگی را باز می کند که ورودی بخشیست به نام بخش زنان. سمت راستت راهروی دراز و باریک با اتاقهای متعددیست که سر هر اتاقی دو یا سه نفر با لباس صورتی ایستاده اند ببینند این تازه وارد ِ بخش کیست. روبرویت ایستگاه پرستاری و اتاق داروست و سمت چپ به  هال می ماند. از در و دیوار اینجا چرک و ماتم می بارد. اینجا همیشه کسی با کسی درگیر است و داد می زند. پرستار با بیماری که دوا نمی خورد، منشی با همراه مریضی که بیرون نمی رود، میترای بیست و هشت ساله با هر که از کنارش رد می شود، برای یک فندک و رویا با زمین و زمان تا کسی دست فیکس شده و بسته به تختش را باز کند. اینجا که رسیدی باید مراقب رفتارت باشی ،اینجا باید صورتت ماسکه باشد، اینجا هر عکس العملیت تاوان دارد، برداشت دارد، سو دارد، اینجا خنده ات، اخمت، حتی سر تکان دادنت هزاران معنی می شود. اینجا باید ترست را بگذاری بیرون، باید دل داشته باشی به چشمان همه نگاه کنی و عبور کنی. از چشمهای مهربان ِ خانم افشاری که به یک زبان ِ اجق وجق صحبت می کند تا نگاه های غضبناک ِ مرجان ِ پرخاشگر تا نگاه بی تفاوت افسانه ی اسکیزوفرن. گوشه ی دیوار را می گیرم و می روم، اتاق دوم از سمت راست، اتاق دکتر نوحه سرا، باز هم این در، دو دنیا را از هم جدا می کند. روی صندلی کنار میز پزشک می مانم منتظر یک سری اتفاقات جدید در دوره ی پزشکی شش ساله ام. بنا به تکست های روان پزشکی هر که از این در رد شود یک مهری بر پیشانیش زده می شود و همه باید توی یکی از کلاسترهای Personality Disorders جا خوش کنند وگرنه که روز روانپزشک شب نمی شود، شما پزشکی؟ کلاسترِ بی  ( Narcissistic Personality Disorder )، شما با چشم خودت دیدی زنت سوار مرد ِ دیگری بود؟ کلاستر ِ  اِی ( Paranoid Personality Disorder )، بعد از پنج سال دوست پسرت پیچاند، رفت؟ کلاستر ِ  سی ( Dependent Personality Disorder  )، شما سه ربع دوش می گیری؟ کلاستر ِ  سی ( Obsessive Compulsive Personality Disorder ) .حالا اگر بنا به تعریف کاهش عملکرد همراه نداشته باشی دیس اُردِر را از نامت برمی دارند باقی می شود: شما شب سخت می خوابی؟ صبح زود پاشدی؟ افسرده ای. شما هر که اندی می گذارد پا می شی می رقصی؟ مانیا داری. شما از جرز دیوار برای خودت شکل سازی می کنی؟ ایلوژن است. فکر می کنی مادر شوهرت تشنه ی خونت است؟ دیلوژن است. از دنیا به تنگ آمده ای؟ سویسایدال آیدا. بماند که نقطه ی مشترک هفتاد درصد این مقیم های بخش روان یک چیز است: شیشه. نمی دانید این نیم گرم تکه های براق ِ سفید چه می کند با روح و روان بندگان خدا.

برش چهارم

حس برخورد نزدیک از نوع سوم ِ اسپیلبرگ اینجا به منتهای تداعی خود می رسد. مریض ها دانه دانه وارد می شوند و در ِ دنیایی دیگر را برایت باز می کنند. حرفهای اینها زندگیست. گاهی فکر می کنم چه حالی می شوی نشسته ای در کلاس، یک سری آدم دورت، یکهو یک نفر بیاید بگوید هی فلانی اینهایی که تو می بینی وجود خارجی ندارد، زاده ی ذهن توست. اینجا همه قلم انسانی هست، افسردگی های دائم الاشک بعد از طعنه ی شوهر یا رفتن معشوق و مانیاهای دائم الحرف ِ هایپر یک سر طیف اینجا اند و میترای فوق لیسانس ترجمه که یک صدای سوم شخصی از صبح خروس خوان تا بوق سگ هر چه می کند را نَریت می کند که مثلا الان از خواب پاشد، الان راه رفت و .... و علی که از وقتی چراغ قرمز را دید فهمید که امام زمان شده است سر دیگر. مثلا

خانم غنی آبادی ِ 58 ساله – سایکوز شیشه: آمده است خانه ی دوستش و اصرار دارد زشت است که اینجا نشسته و چایی نمی ریزد. می گوید هفته ی پیش مشهد بوده، گریه می کند که امام رضا به من غذا داد، قاشق داد، چنگال داد من نفهمیدم. همش دارد یکسری خس و خاشاک را از لباسش در می آورد.

محمد 21 ساله – سایکوز شیشه: از قوه ی قضایی آوردنش اینجا به جرم سوزاندن هفتاد هشتاد درصدی مادرش. با لباس ِ این رَپ ِرها لم داده بود روی صندلی، مادرش را انداخته بود تو شومینه و عصبانی هم بود که چرا هنوز زنده است. می گفت پسر ِ باراک اُباماست، از بچگی اونجا بزرگ شده و این مادر و پدر آدمهای جمهوری اسلامی اند که آمده اند جاسوسی پدرش را کنند. هر روز با پدرش تماس دارد و فقط و فقط چون این محوطه را دوست دارد نگذاشته پدرش اینجا را با خاک یکسان کند. جالب است بعد از 9 مرتبه شوک، به جای بهبودی به این نتیجه رسیده که پدرش جیم مک کارتنیست.

سمیه ی سی ساله – اسکیزوفرن بعد از ضربه به سر در 17 سالگی: می گوید هیچ مشکلی ندارد و این ما ایم که باید بستری شویم. به نی قلیان می ماند و فکر می کند 9 ماهه حامله است و یکبار سعی کرده با فرو کردن شیشه به شکمش آن را سقط کند. دستگاه پول را اختراع کرده و مادرش را چون می خواسته این دستگاه را به بیرون صادر کند به قصد کشت زده. سه تا شوهر دارد، شوهر اولش خداست، شوهر دومش را نمی شناسد و شوهر سومش پدرش است که بعد از اینکه مادرش او را کشته سمیه زنده اش کرده.

آقای ارغوان سی ساله – اسکیزوفرن بعد از فوت ناگهانی مادر و برادرش : می گوید از آن روز که دستش ترکید و بردنش بیمارستان که دست تریکده را بشورند، پرستار همه ی خون دستش را کشیده. از آن روز به بعد دیگر خون ندارد، قلب ندارد، مغز ندارد برای همین است که ما می توانیم فکر کنیم ولی او نمی تواند. 56 درصد از معده اش از کار افتاده و به علت بی لیاقتیش در برخورد با جنس مخالف، از همان سوراخ ترکیدگی دستش روحش از تنش جدا شده و دیگر روح هم ندارد و مرده است.

افسانه 28 ساله – اسکیزوفرن: اهل شوروی ست. فکر می کند چون سرش درد گرفته آمده اینجا. سرش هم برای این درد می کند که یک گنجشک از بالای درخت هوا کرده است توی سرش. می گوید دو سالش است، 2.5 کیلو وزن دارد و 2 سانتی متر قد. چون سر کلاس ساندویچ خورده دیپلم ردی شده و حالا یکسری آدم تعقیبش می کنند.دائم سردش است و به همین خاطر شلوارش را در می آورد. پدرش آمده بگویند ببرد از سرش سی تی اسکن بگیرد بیاورد. پدر نشسته بالای سرش، نازش می کند که: "افسانه جان ِ من، فردا می آیم می برمت خانه مامانت ببردت حمام، رنگ بگذارد سرت، تمیز بشی. آخه تو دختر گل منی، تو دختر خوب بابایی، چی شد اینطوری شدی؟" پلکهای من تاب سنگینی این خیل اشکها را ندارد...

یکی هم از تعریف های بیتای اینترن از بخش ِ روان رسول :جمشید، ۴۹ ساله، depersonalization  یا همان مسخ شخصیت: مومن بود که موش است. مدت بستری ش طولانی شده بود و مریض ها یادش دادند اگر می خواهد مرخص شود باید به پزشک معالج اش بگوید که حالا مطمئن است که آدم است و موش نیست. ( مریض های روان از هم چیز یاد می گیرند، به MDD ها می گویند به پزشک تان بگویید دیگر افکار خودکشی ندارید، بل خلاص تان کنند و الخ ). ما هم برگه ی خلاصه پرونده ی جمشید را نوشتیم و آمدیم برای بدرقه اش که جمشید گفت: « خانوم دکتر، یه چیزی، من که مطمئنم آدم شده ام و دیگر موش نیستم، یعنی دیگر شک ندارم که موش نیستم. من الان آدم ام، فقط یه چیزی، به نظر شما گربه های تو خیابون هم متوجه می شن من آدم شدم؟؟ 

حالا « مو مو » کردن های مش حسن، توی گاو ِ مهرجویی را می فهمم و فقط باید غلامحسین ساعدی باشی و روانپزشک ِ کهنه کار ِ روزبه تا بتوانی گاو را آن طوری جاودانه نقاشی کنی...

 

برش پنجم

من الان می توانم بهترین بازیگر نقش ِ روان امشب سینماهای تهران و شهرستان ها باشم. به شخصه یک بیمار به تمام معنا به حساب می آیم و در هر بررسی ای که می کنم حداقل سه چهار کرایتریا برای بستری دارم.از هولدن ِ  ناتور دشت تا دانشجوی پی اچ دی ِ ریاضیات رِوُلوشنری رود را می فهمم. بخش روان بخش جالبیست. یکسری دو دو تا ها و مثبت منفی ها را پس سرت جا به جا می کند و امکان ندارد از فردای رفتن به این بخش به هیچ بنی بشری به چشم انسان سالم و ذی شعور نگاه کنی. یکی خیره به زمین باشد می گویی سوشیال ویددراآل، یکی با خودش زمزمه کند می گویی اسکیزوفرن، مادرت بگوید در خیابان مراقب کیفت باش می گویی پارانوئید و شب موقع خواب منتظری شمایلی برت ظهور کند یا صدایی در گوشت زمزمه، این می شود که بخش روان تلفیقی می شود از ترس و تعجب و تفریح با چاشنی ای از نیو اکسپرینسز! خلاصه که من خیلی راجع به این بخش روان و ما یتعلق به از اساتید بگیر تا مریض هایش حرف برای گفتن دارم. فعلا این چند خط باشد مشتی نمونه ی خروارش.

برش ششم

 

هایلایت می کنم:

عشق اگه روز ازل در دل دیوانه نبود

تا ابد زیر فلک ناله مستانه نبود

 


Endless Vision

 

به روایت ویکیپدیا، رولت روسی  یک بازی مرگ‌بار است که طی آن، شرکت کنندگان یک گلوله در هفت‌تیری که ظرفیت معمولاً شش گلوله دارد قرار می‌دهند و بعد از چرخاندن اتفاقی خشاب و قراردادن لوله هفت‌تیر بر روی شقیقه خود، ماشه را می‌کشند. حالا این حکایت من است. هر بار کسی از درد خانه ها و خاندان های متلاشی، از تکه تکه های صحنه های هوارها یا بچه های گیر ِ این میدان چیزکی می سازد شش دنگ ِ تن من می لرزد، انگار که با ناخن افتاده باشند به جان روح من، انگار که تُن تُن گاز اشک آور پمپ کرده باشند روی صورتم، انگار که با چنگک بیافند به جان چین و شکن های مغزم و زنده زنده هی خاطره پشت خاطره هی یاد پشت یاد نبش قبر کنند که اگر یکی اِسکار از گذار ِ بی گدار ِ ایّام روی دل ِ من هنوز سنگینی کند از همین کانال آب می خورد، از همین داغ نان می خورد. دیدن فیلم آخر اصغر فرهادی برای من ِ به اصطلاح زخم دیده به همین خشاب چرخاندن کُلت می مانست. از ابتدای فیلم بگیر تا پایان، دیالوگهایش ، صحنه هایش، آن نگاه های ترمه اش هی ماشه پشت ماشه کشاند تا برسد به صحنه ی آخر فیلم، تا گلوله شلیک شود. اصغر فرهادی عادت دارد در فیلمهایش جان بیننده را بگیرد، عادت دارد طوری مخاطب را بکشد به داخل ماجرا و طوری آن خروار بدبختی ِ شخصیتها را بر سرش هوار کند که آخرش بیننده نا نداشته باشد قد صاف کند، بایستد و شاید برایش کمی کف بزند. این را من می گذارم در راسته ی هنر ِ بی نقصش، اما این آخری دیگر دو سه سور به جمع فیلمهای خودش و مخملبافش و مجیدیش با هم زده بود، نمی گذاشت تماشاچی نفس بگیرد، نمی گذاشت یک لحظه آب دهان بر غلیان درون بریزد. اینجاست که باید فریاد شد که بس است، نکنید آقا، نکنید. به جان مادرتان، به ارواح ِ اموت تان قسم نکنید. ملت کم غم ِ هم نمی خورند شما دیگر این انگولک های تیز را نکنید. البته نانگفته نماند که در برهوت سینمایی آخرین روزهای دهه ی هشتاد، دیدن "جدایی نادر از سیمین" ِ اصغرفرهادی به یک ایو ِنت ِ خجسته ی فرهنگی خواهد مانِست.  باشد که این ایوِنت ها تداوم یابد.

 



خوشبخت آن که کُرّه خر آمد، الاغ رفت ..




ما کاشفان کوچه‌های بن‌بستیم

  

اینها می آیند برای 33 سال قبل راه می روند ، داد می زنند. آنها می آیند برای 33 سال آینده راه می روند، داد می زنند، کتک می خورند. اینها می آیند برای جواب آنها راه می روند، داد می زنند، جر می دهند. دوباره آنها می آیند برای حرص اینها راه می روند، داد می زنند، جر می خورند، تیر می خورند، کتک می خورند، زندان می روند و ... یاد حیاط مدرسه ی کودکی می افتم.. اینها و آنها روبروی هم صف می کشیدند و با بلندترین صدا و کوبان ترین پا ها می رفتند که - ما اومدیم جنگ جنگ جنگ - چرا اومدین جنگ جنگ جنگ - دختر شاه و می خوایم شمش طلا رو می خوایم - دختر شاه و نمی دیم شمش طلا رو نمی دیم  اگه نمی دین .... حالا آیا زورکی بیشتر است؟ آیا ما آمده ایم جنگ؟ آیا انقلاب جنگ است؟ آیا جنگ پس ِ انقلاب است؟ آیا جنگ کار انگلیسی هاست؟ آیا انگلیس همان آمریکاست؟ آیا این انگشت ماست در ماتحت آمریکا یا چشم آنهاست به دهان ما؟ آیا از مرگ بر گفتن های ما نیم قرن می گذرد؟ آیا رژیم غارتگر غرب از اینطرف نگاه کنی راست نمی شود؟ آیا اشکال از غرب است؟  آیا جنگ در خون و رگهای ماست؟ آیا جنگ تحمیلی فقط با غیر هموطن بود؟ آیا جنگ تحمیلی فقط جنگ خاک است؟ آیا خون جنگ نیست؟ آیا جنگ با قلم حساب است؟ آیا گاز اشک آور چه؟ آیا عاشورای پارسال کمتر از حلبچه بود؟ آیا جنگ شریعت است؟ آیا جنگ قومیت است؟ آیا جنگ گرفتن ِ حق است؟ آیا حق ِ گرفتن ِحق، حق است؟ آیا شهید رفت بمیرد که حق بگیرد؟ آیا شهید رفت بمیرد که هر سال با مفقوده آوردن دست علی بلند شود بر سر ملت؟ آیا برای چه فاطمه ی کلاس ما فرزند شهید بودنش را انکار می کند؟ آیا این درد نیست؟ آیا پس زهر چیست؟ آیا من بابای شهید داشتم تخم چشم عالم و آدم را در نمی آوردم؟ آیا به صورت ملت تف نمی انداختم؟ آیا من بابای شهید داشتم می نشستم الله و اکبر ِ انفجار نور می گفتم؟ آیا فاطمه 22م پرچم می بندد یا سیاه می پوشد؟ آیا من اگر فرزند شهید بودم با بطالت پدرم بیعت می کردم؟ آیا فرزندان مجاهدین بابای خود را شهید نمی دانند؟ آیا "بین شهامت وشقاوت ، فاصله به درازای يك تفنگ است، تا در کدام سوی آن ایستاده باشی"؟ آیا من و ما مجاهد می شناسیم؟ آیا من و ما تاریخ خوانده ایم؟ آیا منافق کیست؟ آیا غرب همان منافق است؟ آیا منافق مردم است؟ آیا مردم توده است؟ آیا توده نظاره گر است؟ آیا منافق تیر می اندازد؟ آیا منافق کتک می خورد؟ آیا منافق می آید سطل آشغال آتیش بزند برود؟ آیا منافق می خوابد ماشین پلیس از رویش رد شود؟ آیا منافق اگر 22م بیرون می آمد موافق بود؟ آیا مرز بین توافق و تنافق فقط یک تفسیر است؟ آیا تفسیر بر اساس زیر شکم است؟  آیا آنکه امروز منافق است دیروز رئیس مجلس بود؟ آیا ملا همان روحانیست؟ آیا روحانی همان حجت الاسلام است؟ آیا حجت الاسلام حجتِ اسلام است؟ آیا حجت ِ اسلام منافق هم هست؟ آیا هر که منافق است قبلا صلاحیت داشته است؟ آیا صلاحیت بند تنبان است؟ آیا که صلاحیت دارد بگوید صلاحیت چیست؟ آیا مجلس صلاحیت دارد؟ آیا مجلس روز ِ روزش چرخ پنجم گاریست حالا که شعار می دهد صدر اخبار است؟ آیا تشخیص مصلحت صلاحیت دارد؟ آیا خداوندگار سخن، ابتدای به ساکن قوم پارس را مرگ داد بل با خلقت رفسنجانی ایشان به تب راضی شوند؟ آیا دفع افسد به فاسد سوپاپ است؟ آیا اینجا کسی وجدان دارد؟ آیا وجدان همان چغندر است؟ آیا وجدان را می توان کشت؟ آیا حیوان بودن کود خاصی می خواهد؟ آیا پاسدار وجدان را پاس می دارد؟ آیا سگ را زدن وجدان می خواهد یا مثل سگ زدن؟ آیا مردم را؟ آیا به هر آدم به ازای تعداد آدم ِ زده ساندیس می دهند؟ آیا اینها هم درجه دارند؟ آیا آنکه باتومش برقیست حقوقش کمتر است از آنکه کُلت دارد؟ آیا به کجا چنین شتابان؟ آیا زندان های ما هنوز جا دارد؟ آیا زیر زمین قنات است یا سلول؟ آیا سربازهای امام زمان زودتر ظهور می کنند؟ آیا مملکت را امام زمان می گرداند؟ آیا امام زمان هم فرمانده ی کل سپاه است؟ آیا تا انقلاب مهدی نهضت ادامه دارد؟ آیا بیست و دو خرداد هشتاد و هشت ، تاریخ انتقام اش را از من و ما گرفت؟ آیا تاریخ از چه دل تنگ بود؟ آیا آقای احمدی نژاد همان دل خوشی ِ موعود ِ سهراب است یا مصلح آخر الزمان نویسنده ی قرآن مجید؟ آیا محمود همان مرز مویی ِ جنون و نبوغ است؟ آیا محمود را باید کلون کرد؟ آیا محمود را باید کاریوتایپ کرد؟ آیا محمود اول فکر می کند وانگی ملت را حساب شده به گا می دهد یا فی البداهه  ملت را کَت بسته روی تشک تقدیم می کند بعد شروع می کند به فکر کردن؟ آیا پدر مادر محمود در بچگی او را ابیوز کردند؟ آیا لبخند محمود خنجر است؟ آیا کلام محمود نیش است؟ آیا هاله نیش هم می آورد؟  آیا ممه را هنوز لولو پس نیاورده است؟ آیا روح فردوسی شاد؟ آیا لبخند بهتر است یا چیز؟ آیا همان چیز در ماتحت ما نمی رفت؟ آیا ما به بد بهتر از بدتر عادت داریم؟ آیا میر حسین موسوی همان دندان لق همای کتاب فارسی بود؟ آیا جنبش سبز را موش خورد؟ آیا گندمو کی می خوره؟ گندمو موش می خوره. موشَ رو کی می خوره؟ موشو گربه می خوره. گربه رو کی می خوره؟ گربه رو سگ می خوره. سگ َ رو کی می خوره؟ سگ َ رو گرگ می خوره. گرگ َ رو کی می خوره؟ گرگ َ رو شیر می خوره. شیرَ رو کی می خوره؟ شیرو شمشیر می خوره. شمشیر و کی می خوره؟ شمشیر و سنگ می خوره. سنگَ رو کی می خوره؟ سنگ َ رو آب می خوره... حالا همه با هم با صدای مرحوم پوران: گندم و موشه و گربه و سگه و گرگه و شیره و شمشیر و سنگه و آبه و گندمو «  گندم، گل گندمه خدا، دختر مال مردمه خدا » ... گندم گل گندمه خدا ... دختر مال مردمه خدا ... آیا من چه مرگ ام شده است؟ آیا اگر ایران به جز ویران سرا نیست، من این ویران سرا را دوست دارم؟ آیا در ِ این خاک را گل گرفته اند؟ آیا من نشسته ام به گل بازی؟ آیا من اگر برخیزم همه بر می خیزند؟ آیا چه کسی برخیزد؟ آیا هر که بر خیزد هدف دارد؟ آیا هر که هدف داشت زنده است؟ آیا شهیدان زنده اند و در بارگاه خدایشان مرزوق؟ آیا « بِایِّ ذَنب ٍ قُتِلَت »؟  آیا خونت را پس می گیرم؟ آیا رای من کجاست؟ آیا درد من همان یک ورق بود؟ آیا درد مصر از ما بدتر بود؟ آیا ارتش مصر ارتش بود؟ آیا ارتش ما انسان است؟ آیا ما چند تا ارتش داریم؟ آیا سرباز گمنام بالاتر از ارتش است؟ آیا گمنام هم یارانه می گیرد؟ آیا پدر من با یارانه در جیب بی خر و پُف می خوابد؟ آیا پول امام زمان شب عید هم برکت دارد؟ آیا این چه ربطی داشت به اول ِ متن ِ من؟ آیا من ز هر دری می گویم؟ آیا این همان تشنج است؟ آیا زندگی ما کمتر از سرگیجست؟ آیا من اگر مثل لاکپشت لاک داشتم هوا بهتر بود؟ آیا با 86 تومن می شود لاک خرید؟ آیا لاک هم دم خانه ی احمدی نژاد ارزان تر است؟ آیا اسکیزوفرنی واگیر دارد؟ آیا من و تو خر شده ایم؟ یا آیا خر آدم شده است؟


-          طوطی: خر که شاخ و دم ندارد آقا جان!

-          خر :بیبینم؟!

-          بــ… بـ… بله؟ شـ.. شــــما؟؟

-          -من خرم!

-          خو.. خو.. خوشبختم!

-          آخه من خیــــــــــلی خرم…

-          بدبختم!

-          خب حالا گوش میکنی؟

-          گو.. گو.. گوشم با شماست!

-          د منو نیگا بکن!

-          نیــ… نیــگاهم به شماست!

-          چی‌چی گاتون؟!

-          نیــنیـــگاهم!

-          ززششششک!


ساقی امشب مثل هر شب اختیارم دستته


پوزیشن شب:

  نشسته ام روی سنگ سرد اتاق و تکیه داده ام به کنج دیوار ِ منتهی به در و از این زاویه ی حاده کل اتاقم را برانداز می کنم. آن سیگار ِ سیاه ِ خوش بوی ِ خشک شده ی نمی دانم کدامین مارک را در دست می رقصانم به هوای بویش که مست می کند به نیت خالی کردن هر آنچه در پی کنکاش از شکنج های مغزم بیرون می ریزد از مسیر پیرامیدال ِ حرکتی.


سفره ی شب:

ساقه طلایی با لیوان چایی ِ برای بار پنجم گرم شده که آن به قولی مزه ی علفش  اینبار به لجن می ماند.


مرثیه ی شب:

صدای گرم ِ استاد محمد در پسِ حالیته گفتن های خریش پیش ِ میمونِ  عریضه نویس ِ شهر قصه. اینکه چه حکمتیست در تک تک کلمه های این شهر قصه نمی دانم اما من اگر هی این ریپیت را بزنم هی این چهار تِرَک را تکرار کنم خسته نمی شم. انگار عمر من پی گوش دادن به این تئاتر نمی گذرد. بیژن مفید از آن دسته افرادیست که خدا رحتمی نمی خواهد اگر او رحمت نشود باید مومن شد کُلَّهُم رحمتی در کار نیست. هی به گوشم می خوانم و چه بیراه هم نیست:

اما راستش چی بگم؟ تقصیر ما که نبود.
هرچی بود، زیر سر چشم تو بود.
یه کاره تو راه ما سبز شدی.
مارو عاشق کردی.
ما رو مجنون کردی.
ما رو داغون کردی. حالیته؟
آخه آدم چی بگه قربونتم؟
حالا از ما که گذشت.
بعد از این اگه شبی نصفه شبی به کسونی مث ما- قلندر و مست و خراب - تو کوچه برخوردی، اون چشا رو هم بذار.
یا اقلن دیگه اینریختی بهش نیگا نکون.
آخه من قربون هیکلت برم! اگه هر نیگا بخواد اینجوری آتیش بزنه. پس باهاس تموم دنیا تا حالا سوخته باشه. حاليته؟


مووی شب:

بدنبال سکه ام برای شیر و خط ِ یک لیست بلند بالا از ندیده ها که این وسط «توریست»ش عجییب وسوسه می انگیزد.


آهنگ شب:

نوا نمی خواهم که هنوز از همین دنگ دنگ ِ  " بیا کنارم سرو ناز بی تاب بیا کنارم زیر طاق مهتاب عطش ببازیم به نسیم دریا غزل برقصیم تا طلوع فردا "ِ ناخودآگاه ذهنم مستِ مستم.


حال شب:

چشمانم را بسته ام. حال امشب من می ماند به تمنای آن مبل چرم نارنجی، تلفیق عطر و سیگار، آن آغوش امن، آن نیمچه لرزهای پسِ سرما، یک سمبوسه ی داغ و تند در دست و فرانک سیناترا که بخواند

And now, the end is near, 
And so I face the final curtain. 
My friends, I'll say it clear; 
I'll state my case of which I'm certain. 

I've lived a life that's full - 
I've travelled each and every highway. 
And more, much more than this, 
I did it my way. 

Regrets? I've had a few, 
But then again, too few to mention. 
I did what I had to do 
And saw it through without exemption. 

I planned each charted course - 
Each careful step along the byway, 
And more, much more than this, 
I did it my way.

بله، تکرار می‌کنم « آی فِیسد ایت آل اَند آی سْتود تال اَند دید ایت مای و ِی »

 

خشت می زنم به نیت بالا آوردن مغزم، قربتن الی الله...

 

صفر- این به لاله ی در خون خفته نوای غریبیست، امکان ندارد با شنیدنش سلولهای مغزم شروع به حفاری کردن خاطرات کودکی نکنند. فلش بک هایی از آذین بندی ها و کاغذدیواری ها، از یک سری شور و شوق های بی پایه که به شرافتم قسم هیچ کدام از آن توله هایی که آذین می بستند و شرشره می کشیدند نمی دانستند برای کی یا برای چی، از گروه های سرود و تواشی و یک سری تئاترهای صد تا یه غاز که یکی فرحش می شد و آن یکی شاهش که بد بود و خبیس بود و دماغی داشت به قواره ی بشریت و از پس ِ عینک ته استکانیش ایران را تاراج کرده بود و از منِ کودک که کل ذوقم روی مبل پریدن ها با بیس آهنگهایش بود و تعجب پس ِ دیدن آن صحنه ی خیل مردم روی ساختمان نیمه کاره حوالی ميدان ازادی و قطعا تعطیلی بادآورده اش. من هیچ وقت کاغذ دیواری ای نساختم، یا دستی به برنامه های مفرح و خر رنگ کن این دهه نداشتم ، کلا به وریم! نبود و الانم نیست. اما اینکه چرا هنوز بیس ِ  الله الله الله ش اپی نفرین می انگیزد، نمی دانم.

یک- بازار مقایسه عجیب داغ است. هر که از راه می رسد دارد ریشه یابی می کند تونس را ، مصر را، ایران را، هشتاد و هشت را، پنجاه و هفت را و کلا گلوکزهاست که می سوزد و من برایم جالب است. من نیم متر قد داشتم این ریشه یابی ها بود حالا 3 برابر سن و قد دارم و هنوز گره اش کور است. ملت ما انقلابی کردند به دو لحاظ متمایز از سایر انقلاب های تاریخی، یکم آن که در بهمن ماه پنجاه و هفت غم نان معنی نداشت، دوم آن که به شهادت تاریخ در هیچ کدام از خیابان های منتهی به میدان آزادی چی توز و ساندیس و کوفت و زهر ماری در کار نبود که به حکم ِ سندیت ِاسناد ِ ملی، نود و هشت و هشت دهم درصد اهالی ِ آبادی خودجوش و رونده شاید نه از سر سیری اما بی شک در اوج سیری شوریدند. اما الان دهه ی هشتاد است، الان مردم  برای نان تن می دهند و آن نود درصد توده ی مردمی که باید شور بیانگیزند، اسکناس کنار هم می گذارند ماه سر آید. آن هشت در صد دیگر هم که دیدید آمدند، جر هم خوردند و برگشتند دنبال همان مانیفست نوشتن ها و کتاب خواندن هایشان. خط اول تونس و مصر دانشجو و روشن فکر نیست، کارگرِ به اینجا رسیده اش است که تنگ آمده. کارگرهای ما دنبال سیب زمینی ها و ساندیس ها رفنتد به باور اینکه یک مو از خرس کندن غنیمت است. آن مردمی که کار از دستشان بر می آید هنوز راضی اند. به خداوندی خدا قسم.

دو - زن بابای تناردیه ی ما باز دایه ی عزیز تر از مادرِ دیگری شدست و این نُچ نُچ کردنِ پس ِ مداخلات دولت مصرش زبان مرا لال کرده. من یک روز این سنگ پای ضرغامی را تقدیر می کنم، به جان عضو شریف، یکی از همین روزها...

سه – بعد از مدتها به صحن مبارک دانشگاه قدم رنجه کردم. همان دم که پا به حیاط گذاشتم حس یک انقلاب فرهنگی زده را داشتم آن قدر که همه چیز کن فیکون شده، آنقدر که از در و دیوار دانشگاه آرم دانشگاه تهران می بارد، انقدر که خبر شماره های هویت جدید بند نمی آید، انقدر که شنیدم اکبرآبادی و علی اصغر  را از سانتر آموزشی بر می دارند که بدانیم اکبرآبادی درس زندگی بود و مراحل زایمان و پاپ اسمیر و تنگی واژن را با دو بار گاید خواندن از بری اما دو ماه اکبرآبادی از من سحری دیگر ساخت  و حیف باشد ، حیف باشد و یا علی‌اصغر؟ علی‌اصغر NICU ِ پنجاه تختخوابی مرزهای پرگهر را داشت، می‌رفتی توش، پنجاه تا آدم که عمدتن سن‌شان به ساعت هم نمی‌رسید، مدل ِ مرغ ِ سوخاری توی سفینه‌هاش می‌چرخیدند که مهتابی‌ها زردی‌‌شان را سفید کند. می‌ایستادی به تماشا و پر می‌شدی از زندگی... خدا داریم؟؟ خدا نداریم؟؟ خدا هست؟؟ خدا نیست؟؟ مهم نیست.  تا به امروز یک واقعیت اینجوری به گوشم سیلی نزده بود.

چهار- پی دی اف جشواره تئاتر فجر جلویم باز است، حتی تئاتر هم دیگر وسوسه نمی انگیزد. امید آن که به زودی ِ زود - خواندنی فرهاد در روزهای آخر اسفند - قصه ی زندگی ورق بخورد .

پنج- انسانها به مدد روابطشان یک چمدان به قواره ی آن خاطرات، به قواره ی آن احساسات به دوش می کشند که در طی هر قد کشیدنی هی این چمدان پُر تر و بزرگ تر می شود و سنگین تر می شود و هل دادنش جانکاه تر. اینجاست که واقعیت دو حال است، یا به دست تقدیر هرکولی هم مسیر می شود و این بار را با هم تقسیم می کنند و هَپیلی اِور اَفتر که به شخصه این پایان ها را همان در حد والت دیسنی و پیکسار شُرت می دانم و معتقدم حال دوم پر محتملتر است و بس بهتر که آدمی به تنگ بیاید که چکی به صورتش بخورد و بیدار شود و چمدان را ببیند که آدمی به نقطه ی عطفی از زندگیش برسد که ببُرد، بکَند، بتکاند و آن چمدان را جا بگذارد  تا رهاتر برود و من استیت الانم همین است و حالم سبک است و دست در جیب کرده ام و سوت زنان می روم، گویی که در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمی‌کرد. که بود می گفت چِنچ ایز این اِویتیبِل

شش- هی خواستم ننویسم یا این افسار گسیخته افکار را سامانی دهم بعد تا بلکم فضاحت نیافریند اما فوج کلمات از یمین و یسار امان ندادند و نوشتن به زایمان می ماند و دست خود آدم نیست بخصوص هنگامه ی درس خواندن آن هم این درس خواندن ِ هر دم بیل من که هنوز ذهنیت ام به عینیت مطلب دل نداده که هر آن عقده ی فروخفته و تمایل ِ به خواب رفته و چشمان نیمه باز و تمنای سالیان ِخاموش است از عمقی ترین ِ لایه های درون نیش می زند و من هم که نه گفتن نمی شناسم و  بای دِ وِی نوشتیم و  آی فیل ماچ لایتر ناو

« کلمه خوب است

همین کلمات ساده ی کوچکی

که گاه یادمان می رود

برای هر حرف زیر پا مانده ی بی شکایت اش

چه مشکلات مزخرف بی منظوری کشیده ایم..»

 

سید علی صالحی

 

سحر – کمی مانده به نیمه شب دوازده بهمن ماه

  

بیابان را، سراسر، مه فرا گرفته است

 


شهر کتاب بودم، البت نه به رسم تفرج هرازگاهی که به نیت یه سرپناه گرم در این سرمای سگ مصب و استخوان سوز ِ به ناگه رسیده ی دی ماه، که دیدم روزشمارهای سال نود را چیده اند روی سکو. جا خوردم که زمستان هم سی ازش رد شده و من کجا بودم که ببینم، جا خوردم و چشمانم به نودش قفل شد. این همان نودیست که در هفتاد و هفت ِ کودکی و هشتاد و چهار ِ قبولی و چه و چه "دِدلاین" بود و این گُه ِ کاّنَ کِش ِ تُنبان کجا و آن زاهد ِ فرزانه کجا. می خواستم بنويسم از تقويم هايی که چه بيرحمانه پيمانه کرده اند جوانی من را. می خواستم بنويسم از برف اخير و رهاوردِ اجتناب ناپذيرش که همان نوستالژی برف ِ کودکی و رادیو گوش دادنهای صبح برای تعطیلی مدارس که نمیدانم آن مادر مرده ای که تصمیم می گرفت تعطیل کند مگر شب لال بود که نذر داشت صبح تعطیلی هم مارا ضابراه کند. ميخواستم بنويسم از بچه های رنگی اين روزها که ديگر خدای را صد هزار مرتبه شکر البسه ی رنگی رنگی جزو موارد انضباطيشان در مدرسه ثبت نميشود. ميخواستم بنويسم از تمام حس هایم از عقب ماندگی هایم از چه و چه که نوشتنم نمی آید، نه اینکه گفتنی ها کم باشد یا که اوضاع بر وفق مراد و یا ربطی به امیر ِ آمده به زندگیم داشته باشد که آدم تغییر با این سوپرایزهای شیرین زندگیهامان نیستم، به زمستان است یا من ِ زمستانی القصه چرایی اش را نمی دانم که اعتقادم را از دست داده ام به کلمه در راس و خودم در قعر.. و این بد است و سخت است و نمی دانم چرا نمی رود و نمی گذرد که از آذرمان بیخ گلویم را گرفته تا این دی ماه رفته و هی این تل انبار تر می شود ، هی خاک قطور تر می شود و یکی بیاید مرا بتکاند ، با یک سیلی ترجیحا

« .. شبی که لعنت از مهتاب می بارید،

   و پاهامان ورم می کرد و می خارید،

   یکی از ما که زنجیرش کمی سنگین تر از ما بود،

   لعنت کرد گوش اش را و نالان گفت: « باید رفت »

   و ما با خستگی گفتیم: « لعنت بیش بادا

   گوش مان را، چشم مان را نیز، باید رفت »


نمی دانم این سحر است یا چه اما القصه بیست و سوم دی ماه ِ رو به اتمام


  مرده بُدم، زنده شدم     


من هی پُرم از خاطره، پُرم از اتفاق، پُرم از هر آنچه جان می کنم در بَرو روی مغزم حّک کنم بلکم مشمول زمان نشود. اما چه کنم، دل مشغولی سر مشغولی و زبان لالی می آورد. حیف باشد این اخرین روزهای آذرمان بیایند و بروند و من بهانه‌های ساده‌ی خوش‌بختی این روزهایم را جایی خط خطی نکرده باشم؛ تا این نیز بگذرد کوتاه می آیم، اما یک دست نویس درست درمون به آذر ماه بدهکارم.


Carpe diem


چهاردهم آذر ماه است 

و من سالی يک بار در چنین روز ِ به نام خود زده ای، دوباره چشم باز می کنم، خمیرم را کمی لگدمال تر می کنم و به قواره ی سال گذشته به آن فرم می دهم. عجیب امسال ملات خمیرم بزرگ تر شده و ورز دادنش سخت تر که من این سیصد و شصت و پنج روز گذشته را قد ِ سیصد و شصت و پنج سال گذراندم.

و من سالی يک بار در چنین روز ِ به نام خود زده ای، یک لیست بلند بالا از نداشته هایی که می خواهم داشته باشم، نکرده هایی که می خواهم کرده باشم، ندیده هایی که می خواهم دیده باشم جمع می کنم و به در و دیوار ذهنم منگنه و همان دم تا سال دیگر فراموش. اینکه امسال ناباورانه ببینم که پنجاه درصد شان تیک می خورند لذتی دارد که کاش دومی داشت.

و من سالی يک بار در چنین روز ِ به نام خود زده ای، یک خیز بلند بر می دارم و از روی تمام زندگیم پر می کشم و حین این گذار ِ نرم برگ برگش را ورق می زنم و عجیب اینبار احساس رضایت دارم و خوشحالم که نمی توان قیچی به دست مانند فيلم های تلويزيون زندگی ِ رفته را سانسور کرد که مطمئنم در اوج غم و عصبانیتها گندی می زدم و ناب ترین ِ خاطراتم حذف می شد

و من در چنین روز ِ به نام خود زده ای در صحت کامل عقل و جان اقرار می کنم که بدست آورده هایم را به این راحتی ها از دست نمی دهم حتی اگر درد باشد، حتی اگر زخم باشه یا چیزی که هیچ از آن نفهمم و این بیست وسه سالگی ِ رفته با همه ی آن لانگ دیستنس و بریک آپش، دادگاهها و طلاقش، دعواها و پلیسش، گریه ها و ختم پدر پریسایش، جراحی و اطفال و زنانش، مستی ها و بازی هایش، این سوپرایز پارتی و آن دورهمی هایش، شب های یوسف آباد و "جِرمَن گایز"ش، کافه و شمال و کوه رفتنهایش، همه و همه ی روزهایش بهترین بود و حیف که زندگی برگشت پذیر نیست یا به قول آن راننده ی خاور دنده عقب ندارد وگرنه باز هم مو به مو همین کارها را می کردم و همین می شد یا نمی شد. انسان در زندگی خود به گاهی می رسد که می فهمد چه چیز نگه داشتنیست ، چه کسی اهمیت دارد و چه چیز را باید از بن و ریشه دور انداخت و من این زندگی الانم را می خواهم کش بدهم و این جماعت دوستان دور و برم را هر چه دوستت دارم بگویم کافی نیست که با دنیا عوضشان نخواهم کرد. کی بود می گفت ایتس نات وِر یو آر بات هو یو آر وید ...

 

القصه بیست و چهار ساله شدم . با هم بقیهء فیلم را می بینیم ...

گفتی سیزده سالت بود که عاشق شدی؟

  

من حرفی بر این به قول روزنامه ها پرونده ی جنجالی دهه ی هشتادمان، بر قاتل بودن شهلا، بر راست و درستیش و بر هزاران وجه دیگر این ماجرا ندارم که اصلا جای نوشتن من نیست. فقط این دارد دیوانه ام می کند که من هی این فیلم محاکمه را میبینم، هی آن کل کل کردن را می بینم، هی آن فیلمهای خانه اش خنجر می شود به دلم و هی صدایش اکو می شود در گوشم آنجا که گفت "شهلا و لاله قربانی عشق ناصر شدند" و هی زبانم بیشتر لال می شود و کلافه تر می شوم و می خواهم مومن شوم که آن جهنمی که می گویند هست که هر آنچه در معارفمان دیکته کردیم عدل خدا در این دنیا کامل اجرا نمی شود درست است که وجدان درد می گیرد که نمی دانم قصاص او چه باید باشد که فقط دعا می کنم محمدخانی دیگر آرام نگیرد که به قول ترانه علی دوستی : " بعضی آدم ها خودخواه و ترسو و ناجوانمردند و بعضی نه. اما انگار فقط یکی هست که می تواند شب قبل سوار هواپیما شود، ساعت کوک کند تا قبل از طلوع آفتاب بیدار شود، شلوار و پیراهن بپوشد، سوار ماشین شود… و به تماشای حلق آویز شدن زنی برود که وقتی به او دل بست بچه بود اما سال ها، به گفته ی خودش، صبح های زمستان زودتر از او بیدار می شد تا قبل از او مدتی روی کاسه ی توالت بنشیند، مبادا که محبوبش، آرزویش، قهرمانش، حس کند آن سرمای بدمصب دم صبح را"

من عزیز از دست ندادم که بدانم آن حفره ی خالی درون آدم ِ آن از دست دادگی تا چه حد موریانه وار از درون بیچاره ات میکند، اما همین کنار شوهر جوانمرد و وفادار  ِدختر رفته ات نشستن و دیگری را قصاص خواستن برای من مرگ است. من نمی دانم اینکه بدانی قاتل دخترت دیگر نفس نمی کشد حس خوبی ست یا آرامش می دهد یا ازغم از دست دادنش بعد از نه سال کم می کند یا نه اما آرزو می کنم مادر لاله ان چیزی که از اعدام شهلا می خواست گرفته باشد که هرچند قصاص حقی بود که داشت، هرچند دخترش را بیگناه کشتند اما این حکمها دردی را دوا نمی کند اگر چیزی اضافه نکند. بخشیدن سخت است، شاید انتظار بی جا داشتم یا دارم، اما کلافه ام. متاسفم...

یک روز بعد نگاشت:

من امیدوارم این پرونده بیشتر از این پیگیری نشه و یکی پا نشه بیاد خاک روشو پاک کنه و بررسی دوباره کنه که اگه حتی فقط یک هزارم درصد احتمال هم وجود داشته باشه که حکم پرونده عوض شه و یک هزارم درصد احتمال وجود داشته باشه که کسی دیگرو برای این ماجرا پیدا کنند این پسر بچه که چند سالش است؟ قطعا دیوانه خواهد شد، از او همین یک انتقام جوی تشنه به خون که ساختند بس، هستی را برایش تنگ نکنند.

سحر - دهم آذر 

 

 باد آمد و همه رویاها را با خود برد


کمی من و کمی این خنکای نیمه ی اول آذر...کمی من و کمی این بی چشم اندازی شهرم از غبار...کمی من و کمی این پروپوزال بی انصاف...کمی من و کمی این لیندور ها که در دهان آب میشوند...کمی من و کمی این تکرار فرانک سیناترا...کمی من و کمی این پس لرزه های گاهگاه زندگی ِ سوا...کمی من و کمی آن سیلی ِ رفت و رها نمی‌کنی آمد و ره نمی‌دهی ِ سعدی...کمی من و کمی ذهنم که قرابتهای بی شمار با من داشت...کمی من و کمی همین ماضی ِ کلام...کمی من و کمی این شالِ خیالِ به درازای جاده ی ابریشمم...کمی من و کمی این خاک روی دوربینم، تل کتابهایم...کمی من و کمی این صدای خش ِ برگهای پاییزه...کمی من و کمی این یادِ هری پاتر خواندن های زیر نیمکت مدرسه...کمی من و کمی این صدها سحرِ نصفه نیمه...کمی من و کمی این قصه‌ی زندگی به کجا می برد مرا...کمی من و کمی اخوان، ان‌جا که می‌گوید: « چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج ابیاری کردن باغی کز ان گلْ کاغذین روید؟ »

و صدای گرمی که می خواند:

 

"اشتباه از ما بود

اشتباه از ما بود که خواب سرچشمه را در خیال پیاله می دیدیم

دستهامان خالی

دلهامان پر

گفتگوهامان مثلا یعنی ما

کاش می دانستیم

هیچ پروانه ای پریروز پیلگی خویش را به یاد نمی آورد

حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می میریم

از خانه که می آیی

یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزینه شعر فروغ

و تحملی طولانی بیاور

احتمال گریستن ما بسیار است"

 

سحر – هفت ِ نُه

 

 

می‌روم، اما نمی‌پرسم ز خویش، ره کجا؟ منزل کجا؟ مقصود چیست؟


اول ) آوینی می گوید : هنر آن است كه بمیری، پیش از آنكه بمیراندت

چهلچراغ مجله ی هر شنبه ی یک سال سوم راهنمایی من بود آنقدری پیر شده ام که یادم نمی آید چه شد که با نیکا ی دوست تصمیم گرفتیم تحریمش کنیم اما دیگر در حد همان عکس جلد ِ سکّوی روزنامه فروشی ها ماند تا نیمای دوست در آن نوشت و سنّت شکستیم و دو باری خریدیمش، با این وصف در جرگه ی عاشقان سینه چاک و خوانندگان معتادش شماره نمی شوم اما آنقدری خوانده ام که وقتی خبر توقیفش را بشنوم مور مورم بشود و بروم به آن گذشته ی نه چندان دور زندگیمان که لیست اسامی ادبیات مکتوب توقیف شدمان به قطاری ابدی می مانست. چهلچراغ برایم حکم تنها مجله ی جوان ِ این وانفسا بود که هر چندین و چند صفحه اش حرفی برای گفتن داشت که نشاط هم، جامعه هم، شرق هم، زن هم و بگیرو برو که دلم می سوزد و کاری ازم بر نمی آید فقط اینکه بگویم متاسفم و الحق این یکی را خوب یاد گرفته ام که در مقام واکنش به این همه کنش های دور و برم و کنش کنندگان اطرافم و در مقام پاسخ گویی و در مقام حفظ ادب و در مقام چه و چه به گفتن متاسفم بسنده کنم – مادرتان فوت کردند، متاسفم / صاحبخانه بیرونت انداخت.. متاسفم / شما هم به جرگه ی بریک آپ ها پیوستی ... متاسفم / تافل هم مشمول تحریم شد .. متاسفم / اعدام شدند..متاسفم – و ما عادت داریم...

 

دوم) ویکیپدیا می گوید: عدد اول عددی طبیعی است که بر هیچ عددی بجز خود و عدد ۱ بخش‌پذیر نباشد ....... پیدا کردن ضابطه‌ی جبری برای اعداد اول هم‌چنان جزو یکی از معماهای حل‌نشده‌ی ریاضی باقی مانده و هنوز کسی به فرمولی برای آن‌ها دست نیافته است. دنباله‌ی اعداد اول به این صورت شروع می‌شود: ۲، ۳، ۵، ۷، ۱۱، ۱۳، ۱۹،۱۷...

و یکی از اعضای بی ضابطه ی همین دنباله ی بی‌ضابطه‌ی اعداد اول بیست و سه سالگی ِ رو به زوال من است که باورم نشده یک سال گذشته و خسته شدم از بس گفتم انگار همین دیروز بود واین بار واقعا انگار همین دیروز بود و اگر بخواهم به این شیوه ی تازه مُد شده و حَسَنه ی حکومت که با لقب دادن به سالها می خواهد تاریخ بسازد و به این بی معنایی معنا ببخشد مثل سال اقتدار و حق ِ وحوش ، سال پرواری ِ گوسفندان، سال هسته و ... این بیست و سه سالگی را نامی دهم بی شک می شود : سال از دست دادگی که من و  هر آنچه اطراف من بوده از دست دادم  و فقط مانده این خانه که اگر تا این هفته ی باقی مانده این هم پَر شود می شود هر آنچه تعلق و خاطره و احساس امنیت و تو بگو هر آنچه کِشتم و خون جگر خوردم بریزی در کیسه ای و تحویل ِ نمی دانم اسمش را بگذارم تقدیر بگذارم زباله دانی ِ یونیورس بگذارم تاریخ، بدهی و بنشینی بی هیچ، سرْ سبکی، خالی، و عجیب اینبار دلم می خواست می خواندم بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود

 

سوم) حافظ می گوید: ای مگس عرصه ی سیمرغ نه جولانگه توست

رئیس جمهور مردمی کشور ما افاضه ی جدیدی را زایمان کرده است. از آنجا که ایشان درس خوانده اند و در آن چند سال ِ دانشگاه کارشناسی ِ هر موضوع و غیر موضوع موجود در جهان را کسب کرده اند و صاحب سخنند و حرفشان متر و شاقول است در باب این سخنشان اضافه گویی نمی کنم که همان سنتِ بدون شرح نویسی ِ زیر کاریکاتورها برازنده ی این "کوُت" است. ایشان  در مراسم تجلیل از خیرین امر ازدواج  فرمودند: «باید سن ازدواج را برای پسران به حدود 20 سال و سن ازدواج برای دختران به حدود 16 الی 17 برسانیم.  و در ادامه فرمودند اگر ما ازدواج آسان را بتوانیم ترویج کنیم شیطان را هزاران سال نوری از خود دور کرده‌ایم.» البته ایشان خیلی حرفهای دیگر را نیز زده اند و با ازدواج مشکل مسکن و بی کاری و هزار بلای طبیعی دیگر را هم حل کردند و بهتر است خودتان از اینجا بخوانید. به هر حال ما که تُرشیدیم و از ما گذشت، فقط امیدوارم آنهایی که به وصال رسیده اند بعنوان نسلهای بعدی مسئول تر باشند و از قنداق قال قضیه را بکنند تا کمتره ترشیده تحویل اجتماع بدهیم و این قضیه هم حل شود و شیطان در یک هزار سال نوری آن ور تر گم بشود و راه بازگشت به ما پیدا نکند و همان برود پی امریکا و انگلیس و باقی جهان خوارها و ما یک راهرو به مدینه ی فاضله بودنمان نزدیکتر شویم. مانده ام چطور در راستای ترغیب ملت و خود "لارج" انگاری برای این قضیه نرخ تعیین نکردند و مثلا پانصد هزار تومان شاباش به هر زوجی که مزدوج شوند اختصاص ندادند. یکی نامه ای به ایشان بنویسد.

 

و چهارم) شاملو می گوید: آی عشق آی عشق رنگ آشنایت پیدا نیست.

 

سحر – من کنت مولاه فهذا علی مولا ی هشتاد و نه

 

Paths of Glory


پنج سوراخ فوقانی بدن انسان به عبارتی همان دو بینی، دو گوش و یک دهان در پزشکی علمی را رقم می زند که من آذر ماه استاژرش هستم. از شگفتی های این پنج سوراخ سوای فیزیولوژی و آناتومی آن عضو، همان قدرتشان در جای دهی اشیا و به واقع بالفعل کردن مَثَلِ بالقوه و پر مصّمای " فلفل نبین چه ریزه" می باشد. در راستای "برودکست" کردن این امر و در راستای حرکتِ مشترک قهرمانان در به رخ کشیدن " تروفی " های خود است که هم آن که وارد راهروی بخش ENT تو بخوان گوش و حلق و بینی بیمارستان رسول می شوید "هال مارک" این بخش به عبارتی تابلوی اعلاناتی به قواره ی ده وجب در شش وجب می بینید که انگشتان حیرت را بر دهان هر کافر و مسلمانی روانه می سازد و از جای جای این بیمارستان می آیند که افتخار آفرینی های اساتید و ماحصل اکتشافاتشان از آن پنج میدان مذکور را به مستندِ خود ِ شی به انضمام ِ برگه ی مشخصاتی که نام، سن و جنس بیمار بهمراه نام پهلوان صاحب آن "گلوری" و نام هم سنگرانش در آن هنگامه را مکتوب کرده، نظاره کنند و تبارک الله گویان بخش را ترک نمایند. نمی دانم افتخار بودن این اشیا و یافتنشان از دامن طالع بد است یا حماقت بشریت که اگر بخواهم چند مورد از این لیست بلند بالای غنایم را نام ببرم می شود:

4 عدد لوبیا چیتی یا شایدم لوبیای قرمز – گوش راست

یک لوله ی خمیده ی 6 سانتی که سه سانت این ورِ خم و سه سانت آن ورِ خم دارد - حلق

دکمه ی لباس مردانه - گوش

هسته ی هلو - حلق آقایی 75 ساله

یک جسم سفید مخروطی ِ دندان مانند - دماغ

سکه ی ده تومانی قدیم  با آن قطرش - حلق یک دختر 4 ساله

از این پلاستیک ها که می کوبند به دیوار و داخلش پیچ می زنند و در نوشابه ی مزمز - باز هم از حلق

و به شمار موهای سرتان استخوان و سکه با قواره های مختلف و دکمه و پیچ و چه و چه و تو شک نکن که ملت در مرحله ی « اورال »*  زیاد لولیده اند و معطل کرده اند که قریب به 90% این اشیا از حلق ملت بیرون کشیده می شود. القصه عکس زیر از این موزه ی حیرت را بزنید تنگ آن ویدیوی آچار فرانسه بیرون کشیدن از حلق ِ فیس بوک و مؤمن شوید که همانا " اِرت ایز استیل ان اَدوَنچِروس پلیس تو لیو این".

  

http://i52.tinypic.com/2cyl014.jpg


 * بدانید فروید مرحوم، رشد ِ روانی کودک را در پنج مرحله دسته بندی کرده:

Oral Stage - Anal Stage - Phallic Stage - Latency Stage - Genital Stage

توقفِ زیاده در هر مرحله، کودک ِ امروز را مبتلا به بزرگسال ِ مشکل دار ِ فردا می کند.

 

سحر – راهروی شرقی ِ طبقه ی دوم ِ ساختمان اصلی ِ بیمارستان رسول اکرم - بخش ENT



آخر چرا ملت؟؟  


الیوم، به تاریخ سی ِ هشت ِ هشتاد و نه، ساعت نه و پنجاه و نه دقیقه ی صبح به سند آمار پرشین استات وبلاگ سابقمان، یک کاربر اینترنت ِ ایرانی به کدامین هدف تعالی را خدا هم نمی داند اما قطعا به اضطرار آناتومیکی و شاید فرط زور فلسفی خفته در پس پرده ی این ماجرا، "نیو تب" ی در "اینترنت اکسپلورِر" خود باز کرده و سِرچ نموده : « شکوندن قلنج الاغ » !! و در پی یافتن جوابی برای این معضل خانمان برانداز و تحقیق حیاتی ِ بشریت راهی ِ وبلاگ سابق ِ بنده تو بخوان دخمه شده تا شاید دوای دردش را در لابلای دست نوشته های من بیابد. بی شک اگر شخص یا ارگان و نهادی می شناختم که آی پی دنبال می کنند و آدم می یابند پی اش را گرفته، پیدایش می کردم، می بوسیدمش که تنها او بود که می توانست بعد از مسافرت روزانه م به اکبرآبادی و امتحان ِ "فیس تو فیس" آن اینچنین روزم را بسازد. کاش این سایت آماردهی پرشین بلاگ " دیگر امکانات" ی چون لیست کلمات سرچ شده و به دنبال آن به وبلاگتان رهنمود شده را داشت شاید کمی بیشتر خاطرمان منبسط می شد.

سحر - وصف حالم با "ایمَجینیشِن" خودتان

 

بالش زر؟؟ خشت؟؟  


یکی از بلایای خانمان سوز نقص ژنتیکی است که از خفیف تا شدیدش در نهایت روزی گریبان فرد حامل را می گیرد. حال این هنگام تولد باشد، هنگام بلوغ باشد و بزرگسالی باشد یا هنگام بارداری توفیری نمی کند. شاه بلای این دسته بیماری ها که عجیب هم عمر دارد و سالها گریبان والدین را ول نمی کند سندرم داوون همان که در جامعه مُنگلی می شناسیمش می باشد. برای جلوگیری از تولد نوزاد با این نقص ژنتیکی در زوجهایی که ریسک فاکتورهایش را دارند و فلان و بهمان آزمایششان مثبت شده باید کاریوتایپ جنین انجام شود تا اگر قرعه ی بخت سیاه طبیعت به نامشان افتاده قبل از ردیف کردن خواهران و مادرانشان تخم را بر چینند. کاریوتایپ جنین که البته در زمان انجام این تست بیشتر به موجودی می ماند که اگر شتر- گاو- پلنگش ننامیم قطعا چیزیست در مایه های اسب دریایی – قورباغه – حلزون، عبارتست از فرو بردن یک سوزن دراز به داخل شکم مادر و برداشتن پرزی، قطره ی خونی، تُفی، چیزی از جنین مذکور و بررسی کروموزومهای آن. حال تا اینجا هر چه گفتم پاورقی یا پیش درآمد بود و قصد من بررسی اتیولوژی و درمان و توضیح روشهای تشخیص و چه و چه ی این سندرم نیست و صرفا این همه صغری کبری چیدم که وقتی می گویم هر انسانی که پزشکی می خواند را باید داد کاریوتاپ کنند بفهمید از کجا آب می خورد. در واقع متن من از همین جمله شروع شده با این مضمون که بر عقل هر که پزشکی می خواند یک علامت سوال بزرگ بگذارید شروعش هم با راقم این سطور. البته این آیه اخیرا بر من نازل نشده و شان نزولش تقریبا برمی گردد به بعد از هر امتحان، کشیک، فحش های اتندین محترم و بعضا محترمه بر سر راندها و خواندن متون سخیف و برون مایه ی کتب این رشته و آنکه هر زمان سر را بلند کنی جوانیِ هدر رفته می بینی و جدا ماندن از اجتماع دورت و اطراف همسن و همسنگرت، که بماند از آینده ی نداشته یا به خون جگر داشته و سن ورودت به اجتماع و چه و چه چیزی نگفتم که احوالات به "دیتیل"مان بماند برای محفلی دیگر. هر که هم غیر این می گوید یا ترم یک و دو است و تنش گرم و یا رویش نمی شود و یا که شانس دیگری در زندگی ندارد. حتی در خارج "سیچوئیشن" های فوق الذکر و آنچه همه را کشته هم پزشکی شمشیریست سه پهلو یک پهلو و پهلوی باریک و نحیف و ستاره ی سهیلی اش می شود آب دهان قورت دادن فک و فامیل و نهایتا پسری که در یک مهمانی می فهمد پزشکی می خوانی و یک مکث کوتاه که غلط نکنم در ذهن طرف همانا صاعقه ی فکریست که این بابا چه بیکاریه یا اَ اَ اینها مگه مهمانی هم می آیند و "بیلیو می" اینها دو بارش خوش است و بعدش ناخن روی تخته کشیدن است و پهلوی دوم می شود خانوم دکتر خانوم دکتر کردن در و همسایه و سوپر محل که تا به امروز نفهمیدم از کجا فهمیده که دهان مرا سرویس کرده و نتیجه می شود آلرژی به این لقب و پیدا کردن حربه ای برای دور زدن این افراد که هر چه ما می کشیم از همین نسب هاست و بخدا من این همه نیستم و "دِ لَست ساید" می شود پوزخند بعضی به وقت پی بردن به این خطیر و باور نکردنها که لابد باید خال زنخدان داشته باشی یا چشم شهلا که در این جرگه شماره شوی و این کرختی حال و خستگی جسم و روحت برای اینان کافی نیست و حالا تو هی داد بزن تو هی روشن سازی کن که این بازار شام آواز دُهلی است که همان دورش هم گوش کر کن است که ما داخلش جان می دهیم، کیست که باور کند که مریضی داشتم که با چشم غمزه کرده ای می گفت من دلم برای پزشک جماعت نمی سوزد که مرفهی اند بی درد و مردم تیغ زن، که لابد در چهره های خندان  و بشکنها و قرهای کمرمان دیده بود و چشم بصیرت را او داشت و بس. خدا را شکر از روپوش سفید پوشیدنمان هم یا حاج خانوم نصیبمان شده یا خانوم پرستار و لابد روزی می رسد که یکی بیاید یک "تیپ"ی هم به ما بدهد. دیگر طلا و مس شدن از سر من یکی گذشته که بیشتر یک راه روشن یک راه مکتوبِ صد در صد می خواهم و یک بی خاصیت نبودن و یک تضمین که نیست و زندگی به یک راه باریکه هایی می رسد که گریزی ازشان نیست و من که اگر بخواهم آرزوهام را زندگی کنم می طلبد بنشینم دو سالی تراکتوروار درس بخوانم و "ریکام لتر" بگیرم و امتحان بدهم و همزمان اینترن که تو بخوان کار راه انداز بیمارستانها هم باشم و این تازه شروع ماراتون ماست و من مانده ام پوست کلفتی ما تا کجا دوام دارد... 

سحر - غروب بیست و هفتم آبان هشتاد و نه

 

قصر فردوس به ... می بخشند؟


بلاگفا " دیگر امکانات..." ی دارد که در میان آن درج در فهرست وبلاگها که همان معرفی و درج وبلاگ در فهرست موضوع وبلاگها باشد هر کافر و مسلمانی را به هوس می کشاند و ذهن را به نمایشنامه نویسی باز می دارد که درج در فهرست همانا و خواننده جدید همانا و بالا رفتن نرخ تبادل و پیج اول سرچ گوگل و چه و چه. اینجاست که آب به دهان سرازیر شده و توی نوعی به سرعت لینک مربوطه را کلیک می کنی تا از این نعمت خداداد محروم نمانی. اما نمی دانم به صیغه ی نابرده رنج گنج میسر نمی شود است یا به صیغه ی اینکه از اول زندگی حتی یک چَک و در گوشی را هم بدون زحمت به ما ندادند که در صفحه ی باز شده می بینی:امکان درج در فهرست موضوعي را نداريد - براي درج در فهرست موضوعي وبلاگها بايستي حداقل پنج مطلب داشته و ده روز از زمان ثبت وبلاگ شما گذشته باشد. درست همانطور که در حوالی جنگ تحمیلی برای مشمول شرایط وام چه و چه شدن می بایست می رفتیم زیر پتو و جمعیت زیاد می کردیم یا برای گرفتن فلان کُپُن و بهمان وام باید می دادی شناسنامه ی بچه ات را دو سه سالی بزرگ کنند یا فلان تاوان برای رفتن به جام جهانی یا نه اصلا بگیر و برو تا برسی  به بها هایی هر چند پیش پا افتاده که برای گرفتن یک کارت هزارآفرین یا یک بیست ناقابل یا برو بالاتر یک گواهی اشتغال به تحصیل از دانشگاه محکوم به پرداختش بودیم. مانده ام چرا هیچ وقت – حداقل خودم- در وحله ی اول در آن خیل کرایترا ها نمی گنجیدم و حتمی لختی وقت و هزینه و جان می خواست و در اخر هوس از بین رفته و لب ورچیده تا بدستمان بیاید. باز دم مادرانمان گرم و همانا بهشت زیر پایشان دوّار که حداقل آنها سینه یا شیشه را بی حرف پیش و چک و چونه به ما دادند وگرنه خدا می داند احوالات ضمیر و درونمان چه می شد. خداوند قرین رحمتشان کند. القصه حرف زیادی برای گفتن ندارم صرفا این باشد همان پست پنجمی که یاد شدنمان در لیست وبلاگها در گروی همین بود. باشد که رستگار شویم.

سحر - همان آبان هشتاد و نهی که بودیم

 

 

یک جمع، نکوشیده، رسیدند به مقصد

آبانِ رو به انتهای پایتخت ایران کشدار، نیمچه سرد وخاکستری ِ مایل به سفید است. حال برای آنکه شمای نوعی در این کشدار فضای تکراری، عمر را زندگی کرده باشی باید همه عناصر را بگنجانی در روزهایی که تازگی به پنج نرسیده تاریک می شوند و به یمن باران نباریده سراسر دود است و "اِگزاست" که این آخری دردیست مشترک در ماه عقرب که به ذاتش، کار داشته یا نداشته نیشت می زند. حال این نیش چه املای درس چهارم – لبخند شیرین -  برای یک دوم دبستانی باشد، چه تاریخ عمل یک تصادفی، چه وقت دادگاه برای خانواده و چه واپسین فرجه های امتحان پایان بخش بی حس و حالی مثل من که تا دم از امتحان و فرجه ی ناچیز می آید یا فیلش با افکار مالیخولیایی و قصد فرزانگی و هزار هدف عقب مانده یاد هندوستان می کند یا یونیوِرسَش با تولد دوست و مهمانی و چه و چه افسار به دست می گیرد. حکمت این فوج خوشبختی که همانا دم امتحان بر کائنات نازل می گردد را خود خدا هم نمی داند. لذا احوالاتت می شود بیرون کشیدن تل کتابهای خاک خورده ی کتابخانه، عکسهای نگرفته، لیست تئاترهای نرفته، انبوهی از کارهای گاز زده ی نصفه و نیمه و درس هایی که هی نیت می شوند و اجابت نمی شوند، در این بین باید کادو ها و لباسها و چه ها هم بخری و از خواب عصر هم نمی شود گذشت و فیلم شب حکم واجب کفایی دارد و فیس بوک هم دردیست بی درمان. این است که ساده بگویمت در این تک هفته ی باقی مانده ی آبان بقدر قواره ی بشریت کار برای انجام چیده ام و هزاران سر و هزاران بار بیشتر سودا و هیچ بنیه ای برای انجامش. بی شک درس هم فقط در پاورقیش است که شاید کمی دارکوب وار نوکش بزنم که همانطور که این شش سال سر کرده ام این امتحان هم به یقین سر می شود و مرا هست، بط را ز طوفان چه باک؟ علی ای حال اين روزها هم با تمام دلشوره های تکراری شان قرار نيست تکرار شوند و اين بزرگترين دليل ميشود تا لحظه را زندگی کنی يا حداقل نيت کنی اينطور زيست کنی که يک قوم دويدند و به جايی نرسيدند... 

 

پس نوشت: من خسته شدم بس که تاوان تنبلی کارهای نکرده را هر روز بین روزهای باقی مانده تقسیم کردم و فردا دوباره از سر نو، از آنجا که به یقین می دانم این دردیست مشترک، یک بنده خدایی بیاید و نرم افزاری برای این مقوله طراحی کند که خودش اتوماتیکالی هر روز آپدیت شود که من و شما این چند دقیقه سِیو وقت بدست آمده را هم با فیس بوک حرام کنیم.

 

سحر - 23/8/89

 

ندامتگاه؟ زایشگاه؟

یک) از مسیر خانه تا اکبرآبادی فقط سوار هواپیما نمی شوم؛ اول یک پیاده روی بعد تاکسی تا مترو بعد هفت ایستگاه مترو، بی آر تی و جاذبه های خاص توریستی خودش و در آخر هم یک پیاده روی اجوکیشِنال از جهت انواع مواد و روشهای استعمالشان به انضمام رگ گیری های اساسی و چندین نفر که روزانه در یک عرض خیابان رد کردن جای جای بدنت را می لیسند و می خورند و عجیب خسته هم نمی شوند تا برسی به بیست و چهار پله ی بیمارستان و مورنینگ و آمارهای مو سیخ کن زایمان چهل - پنچاه تایی هر شب که ترن اُور نوزاد در اکبرآبادی از ترن اُور سلولهای بافت اسکوآموزال پوست ما بیشتر است و راند و لیبر و اتاق عمل و کلاس درس بکش مرا و دوباره همان مسیر را بر عکس بخوان تا مرگ در رختخواب خانه.

دو) اکبرآبادی سیاهترین بیمارستان است. نه از ظاهر و امکانات که به قوت خود درهمان دهه های پنجاه و شصتش مانده که به خاطر جوّش و ذات عملش که زاییدن باشد و عاملش همان زائو. اینجا همه رقم سنی زائو می بینی از زنی سی و نه ساله بگیر تا دختر هفده ساله که تا سینه در آورده اند و خونی دیده شوهر می کند و ایوان مداینی روی شکمش می آید و هر سال بی آنکه ایوان مداین آیینه ی عبرت کنند دوباره و سه باره و ... بگیر و برو که مریضی داشتم بیست و هشت ساله که حاملگی نهمش بود. رهای رها، بدون چرا بدون حتی یک بار نه گفتن که لابد زندگی همین است. عجیب دلم برای اینها نمی سوزد، عجیب از سیل فحشهایی که رزیدنتها بر سرشان روانه می کنند داغ نمی کنم که اینها با همه این تحقیرها سال بعد باز گوشه ی تخت همین بیمارستانند و باز فحش می خورند و جیغ می کشند. من حالم بهم می خورد از دیدن زنهایی که نمی دانند فرزند چندمشان است نمی دانند از آن خیل تخم و ترکه ای که زاییده اند کدام مانده و کدام خوشبخت شده ای به درک واصل شده، نمی دانند اولین روز آخرین پریودشان کی بوده، نمی دانند حاملگی های قبلی چه قرصی می خوردند، نمی فهمند روش پیشگیری یعنی چه که مریضی داشتم قرص را می داد شوهرش بخورد چون خودش حالت تهوع می گرفت!، نمی فهمند سن بالا بچه ی منگل یعنی چه، برایشان مهم نیست این لامصب پس فردا چه می خواهد بشود و کدامین خوشه ی دولت می تواند خرج نان و نمک این شود و مگر شوش و مولوی و خاک سفید و اطراف کم گل و فال و دستمال فروش ندارد؟ مانده ام آستانه ی بی خیالی و جاج نکردن و تحقیر نکردن کجاست؟ آستانه ی تحمل کجاست؟ تا کجا باید این مردم را به خیال خود گذاشت؟ اینجا دیگر شات گان و گوست داگ شدن اثر ندارد، اینها را که می بینی می خواهی بلند شوی ، کاوه وار، هر که رسید و نرسید تی ال، تو بخوان بستن لوله، کنی بفرستی پی زندگی اش که اینها با کرور کرور قرص و کاندوم مجانی مرخص می شوند و انگار نه انگار. که این چه بذر فکریست که در جان اینها کاشته اند؛ زندگی زاییدن است و شیر دادن و شاید یک لیوان چای.

سه) حکومت مردسالار، خانواده مرد سالار، باور مرد سالار یعنی همین. یعنی دختری که در خانه خودش حرمت نداشته، الگو نداشته، هیچ نداشته و روانه میشود منزل مردی هزار بار بدتر از پدر که خودش چیزی شود بدتر از مادرش. که مقاومت بلد نباشد، جنگیدن بلد نباشد، نداند شجاعت حرف زدن چیست. خیلی درد دارد مریضت سی و دو ساله باشد و گریه کند مرا هیسترکتومی یا همان برداشتن کامل رحم کنید. خیلی.

چهار) دیگر جایی برای خنده نیست وقتی بیمارت مریضی نوزده ساله است که سابقه ی پنج سال نازایی دارد و به یومن روشهای ای آر تی  تو بخوان بارداری خارج رحمی الان از هشت تخم کاشته چهار تخم در شکمش دارد و مادرش از خوشحالی اشک در چشمش حلقه زده که دخترش از سرکوفت دخترهای فامیل راحت شده کهART   دست خدا و قدرتش را در  به منحصه ي ظهور رسانده كه اگر اين نازاست بي شك دختري پانزده ساله در فاميل است كه بچه به دبستان مي برد. آخر بی انصافها برای رشد مغز و عقل فرصت بالندگی نمی دهید محض رضای خدا برای رشد زهدان و دستگاه تناسلی فرصت بدید. دختر نوزده ساله چند پریود دیده که پنج سال است مهر نازایی بهش زدید؟؟؟

پنج) از عجایب اینجا کتابخانه اش است که کتابها دارد از احکام نفاس و استحاضه و مراقبتهای بارداری و چه و چه و لابد چون اینجا تلفیقی از "اِجوکیشِن ایز دِ ماست" و نرود میخ آهنین در سنگ است که در کتابخانه اش کتابی کوچک در قطع جیبی و خنگ آموز دارد به نام " سلام من اینجا هستم / داستان پر ماجرای من از نطفه تا تولد" که الحق به ظرافت همه ی مسایل را پوشانده حتی مقوله ی  س ک س در پرگننسی را آن هم با زبانی شیوا و گیرا از زبان جنین داخل شکم در سر فصلی به نام " بابا جون، کمی صبر داشته باش" با این مضمون:

« من بابا و مامان دیروز سه تایی پیش دکتر رفتیم. مثل اینکه بابا و مامان مشکلی داشته اند. البته مشکل آنها به من مربوط نمی شد. دکتر با بابا حرف زد که همسر شما موقعیت خاصی دارد و نمی تواند تکالیف همسری را که در حالت عادی است، انجام دهد. او احتیاج به آرامش دارد و شما باید این آرامش را برای او فراهم کنید. بعد از زایمان همه چیز رو براه می شود. »

ای کاش حداقل محض خنده و با همین لحن در خانه بازگو می شد بلکم ما کمتر زائویی با جفت سر راهی می دیدیم که به دلیل نزدیکی اش خون ریزی کرده و شوک و مرگ و ...

شش) و من تا به امروز فکر می کردم آمار رای های ما کاملا تستیکولار و تخیلیست و از ماتحت این دولت بیرون آمده و من خوبم و همه اطرافیان من همینند و لیک در این دو ماه به عینه دیدم و خر فهم شدم که ملت بیچاره اند و توده این چند نفر دور بر من و شما که کافی شاپ می رویم و کتاب می خوانیم و شعر می فهمیم نیستند و مردم بدبختند و به پنجاه تومانِ اوتوبوسهای بی آر تی مسیر رحم نمی کنند و هجده هزار تومان سهام عدالت رای که چه عرض کنم دنیا و آخرت را می خرد و این ماییم که کوریم که کریم و نمی فهمیم و واقعیت قوممان را انکار می کنیم که این حماقت نیست در اینجا بیداد می کند که حماقت هم حتی حد دارد و آنچه من در این مردم دیدم انتهایی برایش نیست که یک زن با گراوید سیزده تو بخوان شکم سیزدهم به هر که بگوید سیب زمینی می دهم رای که هیچ تن هم می دهد. خانه ها از پایبست ویران است . کی بود می گفت عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی که تازه این اکبرآبادی ناف تهران است و پایتخت کشور و وا مصیبتا به کوره دهاتهایمان...

هفت) درد زایمان کجا بوده درد یعنی دیدن این چیزها. نمی دانم خدا کند روزی از یکی از این بچه ها میلیونر زاغه نشینی در بیاید شاید دلمان آرام گیرد.

 

سحر نیمه شب نوزدهم آبان هشتاد و نه – سهم من از استاژری زنان اکبرآبادی

 

 

عنوان؟

می دانید، حالا اینکه که می داند و من روی سخنم با کیست و مگر غیر از دو دوست کسی اینجا را می خواند و خب زنگ بزن به همانها بگو و اصلا مگر مریضی کسی که نیست را صدا بزنی و میمیری بدون مخاطب جمله ای آغاز کنی و... بماند، عادت است دیگر به این می ماند که اول تعریف یک مشت واقعه و خاطره بگویی: "خلاصه...." یا شاید هم به این نمی ماند. من چه بدانم. اصلا من عاشق این پستهای اول یک وبلاگم؛ وقتی کسی چیزی ازت نمی داند و کسی نیست که بیاید بخواند و می دانی داری روی هوا و برای خودت می نویسی. وقتی حتی حال هم نداری ریفرش کنی ببینی چیزی جدیدی هست یا نه اما از کرم باسن روزی هزار بار این اف پنج لعنتی را فشار می دهی اما هیچ که هیچ، درست مثل وقتی که از سر بیکاری هی آن در یخچال وامانده را باز می کنی به تواتر هر پنج دقیقه با اینکه می دانی قرار نیست چیزی به آن اضافه شود. البته ممکن است از قضای روزگار و اگر کائنات هم با تو یار باشند به ناگاه سر ریفرش ده هزارم یک کامنت ببینی که به احتمال قریب به یقین تبلیغ یک سایت پوشک بچه فروشیست و صرفا چون نام وبلاگت اول صفحه بعنوان وبلاگ تازه آپدیت شده آمده ( من اینجا را نمی دانم ولی پرشین بلاگ اینطوری بود) کاسب آن شدی اما در ذات احساس و عمل فرقی ندارد و با همان هم به ارگاسم می رسی. البت این در مورد یخچال خانه صدق نمی کند و فکر کنم لزومی هم به گوشزدش نبود. یادمان است اولین پست اولین وبلاگ را که می نوشتم (نمی دانم هنوز هست یا به اسقاطی تاریخ پیوسته) به هر بنی بشر جنبنده ای که می شناختم آدرسش را اس ام اس کردم که مبادا خدای ناکرده این زایمان خان باجی خانوم قلقل میرزا از دست کسی در برود و زبانم لال نخوانده از دنیا بروند. حال هم با این کبار سن باز فرقی نکردم هم آن که تخم کردم رفقای گرمابه و گلستانم را صدا زدم بیایند برایمان کف بزنند و سرشیر و عسل بیاروند جان بگیرم، باز به مرامشان که اگر همین چند دوست هم نبودند حتمی تا هم الان از زور بی خوانندگی افسرده فلسفی می شدم و تو خود حدیث مفصل بخوان. داشتم می گفتم خودمانیم چه دورانی بود. سرعت حرکت دوار دوبل شده یا من رند و خرابات که به عقب نگاه که می کنم گویی سالیان سال است که از آن دوره ی تب وبلاگ نویسی و دنیای دوم و حافظ خوانی و آن سحر دیگری گذشته، حتی هیچ کدام از آن وبلاگهای همسایه که با هم نشست و برخواست داشتیم هم دیگر نیستند. حتمی همه آدم شده اند الا ما. یکیش را می دانم که شد طناز سیاسی و شعر طنز می گوید برای خاتمی، چندی هم دوستان دوروبرمان بودند که اندک تماسی داریم ولی از بقیه هیچ خبر ندارم. عجیب دارم مثل این خانم بزرگها حرف می زنم، ز هر دری و بی ربط اما چه کنم که بیکارم و مغزم بیزی! باید یک جور تخلیه چاه کنم و چه بهتر از اینجا که حتم دارم مدتها هم کسی نمی داند و نمی خواند مگر کسی بعدها بیاید و بزند اولین پستها تا این را ببیند که باز به گمانم این مرض فقط خاص خود هومایونی مان است و بس و کسی دیگر تا این حد اسکل نمی باشد که هر وبلاگی که به دستش می رسد زرپ برود سر پست اولش ببیند نویسنده چه بوده و چه شده. بگذریم چه می خواستم بگویم؟ آها می دانید ما چه مرگمان است که چند روزه همه چیز برایمان یک جوریست؟؟

 

سحر افسار گسیخته - غروب یکشنبه ی آبان

 

از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه

 

نیم ساعت است که زل زده ام به این صفحه ی خالی ورد! نمی دانم چه صیغه ایست این صفحه ی ورد لعنتی که باز می شود هر چه ذنجیره ی افکار و صور خیال است دود می شود و مثل پروانه ی تیتر شروع کارتونهای کودکی، همان که پسرک بدبخت جر خورد و هیچ وقت به آن نرسید، پر می خورد و می رود آن دور دورهای جنگل. هم آن که از سر کامپیوتر بلند می شوم می دانم چه بنویسم و از که  شروع کنم و چه و چه اما نمی دانم اشکال از ذهن مادرمرده ی من است یا این «برایت نس» مونیتور که تا تخم چشمانم را به این صفحه می دوزم به کل فراموشم می شود و انواع اقصام اجرام آسمانی و اشکال نورانی و رنگی و کوفت و غیره جلوی چشمانم از جلو نظام شده جای قوه ی فکر و تدبیر را می گیرند و ان دو ذار تمرکزی هم که زور می زدیم ایجاد کنیم می پراند. این را به کرختی انگشتان و فاصله ی 4 ساله از آخرین نوشته هم که اضافه کنید، چه می شود! حال هم که نطقمان باز شده تخته گاز به جاده خاکی می زنم. القصه ، آمده ام بنویسم حالا چرا بعد از سالها کنار گذاشتن وبلاگ و بی خیال شدن و کون هوا کردن و پی روزمرگی رفتن هوس باغ و بستانم زده بر می گردد به این اصل که اصولا! داشته هایت را که می گیرند آن هم در اوج ثباتی ِ اوضاعی که به خیالت به جانش کشتی و به جان دادیش آب، ذهنت ناخود آگاه بر می گردد و لابلای داشته ها ونداشته های قدیمی را میگردد ،هی می جورد می جورد تا بلکم حرفی، کاری، من سابقی، چیزی دستش را بگیرد آرامش کند. بریک آپ، طلاق، حالا هم انحلال دانشگاه پشت به هم کم می شوند روی می آوری به منِ سالها پیشت که چقدر هم این روزها ازهم فاصله گرفته ایم. نوستالژیا خوراک روح است، به قولی نوستالژیا گوهره ی جوان جهان سومی ست که به دلیل ترس از اینده ی بی سرنوشت، هی گذشته اش را دست مالی می کند و ورز می دهد.باید چیزی را از صندوق خاک گرفته ی خاطرات بیرون می کشیدم، باید کمی من این چند ساله ی اخیرم را خط خطی می کردم تا بلکم جانی یابم یا خطی که بگیرد و ببردمان و یا به قول شفیعی کدکنی « تا کجا می برد این نقش ِ به دیوار مرا » و چه از نوشتن بهتر. قصه کوتاه کنم، می گویند نوشتن کودک نداشتن است؛ ما نیز کمر بسته ایم که دوباره شروع کنیم به نوشتن، تا چه قبول افتد.

پی نوشت: نام وبلاگ هم به شیوه ی دادایی در آمد، به این سبک که فرهنگ معین را باز کردم و صفحه ی آمده را پاره، اولین کلمه ای که از کیسه در آمد دار بود و به پشتش آن جمله ی کذای دیوانه کننده ی « سال بلوا » ی « عباس معروفی » که می گوید: « دار، آونگ خاطره‌های ما در ساعت تاریخ بود. ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ... »

سحر - جهاردهم آبان ماه سنه ی هشتاد و نه هجری شمسی - چهار طبقه بالای سطح زمین