برش
می زنم
برش
اول:
بعد
از سه ماه ِ لنگ ظهر خوابی، هفت صبح پاشدن فحش پدر مادر است. به مردان سرپرست
خانواری می مانم که برای شش سر تخم و ترکه و یک فقره عیال، خروس خوان، پی یک لقمه
نان می زنند بیرون، سوار مینی بوسهای نمی دانم کجا، می روند کارخانه حمّالی کنند،
نان درآورند تا بلکم ته شکم این اهل منزل را چیزی پُر کند. این حس را بیشتر از
ساعت راه افتادن به این صدای تراکتور وار و این لرزش شیشه ها، این کشداری جاده ی
قدیم، این سنگینی ِ جوِ خواب و این صدای ِ رسای هایده ی ضبط ِ مینی بوس ِ قرمزی
مدیونم که استاژر و انترن و رزیدنت را می رساند به مرکز روان ایران تو بخوان
دیوانه خانه ی نواب صفوی، میانه ی جاده ی قدیم کرج. همان مینی بوسهای سرویس های
مهد و مدرسه ی کودکی که بوی خاک ِ سالیان به خوردش رفته و سیاهی ِ روکش های سفیدش
خبر از کبار ِ سنّش می دهد. این حس را بزنید تنگ ِ "نمی دانم امروز چه
در انتظار ماست" و حاصل می شود شرح این صبحهای بارانی ِ اسفند ماه ِ من در
بخش روان که یک ساعت راه را با صدای بلند ضبط در جاده همصدا شوم:
«
عشق اگه روز ازل در دل دیوانه نبود
تا
ابد زیر فلک ناله مستانه نبود
نرگس
ساقی اگه مستی صد جام نداشت
سر
هر کوی و گذر این همه میخانه نبود
من
و جام می و دل نقش تو در باده ناب
خلوتی
بود که در آن ره بیگانه نبود
کاش
آن تب که تو را سوخت مرا سوخته بود
بفدای
تو مگه این دل دیوانه نبود
بفدای
تو مگه این دل دیوانه نبود....»
برش دوم
انتهای
جاده ی باریک ِ تازه آسفالت شده ی کنار یک پادگان بزرگ، وسط زمین و آسمان و میانه
ی اتوبانها، محوطه ی بینهایت بزرگیست که جز این دانشجویان و آن پزشکان و این
بیمارها کسی دیگر از آن خبر ندارد. ورودی آن به باغهای خانه های قجری می ماند،
وسیع و پُر از کاج و صدای قار قار کلاغها. اینجا به دو بخش تقسیم می شود بخش کارکنان
و بخش بیماران و سطح افتراق این دو می شود درب آهنی و میله های بزرگی که به درب
جهنم می ماند و محوطه ای که با سیم خاردار و توری های سر به فلک کشیده نشانه گذاری
شده است. یاد کتاب کوری می افتم. حتی آفتاب هم به اینجا راه ندارد. اینجا
یک سری انسان ِ منگ از کُرور کُرور قرص های آرامش بخش، همچون اشباح با شنلهای آبی
خود بی هدفی خاص، مسیر مستقیم را می گیرند، راه می روند، راه می روند تا یا حصاری
جلویشان را بگیرد یا انسانی دیگر. حس اینجا می شود مخلوطی از حس قبرستان،
زندان و آسایشگاه. انگار دیوارهای نیمه خراب اینجا اسفنج وار هرآنچه درد و داد است
به خورد خود داده اند و یک تلنگُر انگشت تو کافیست که سرازیرش کند،خرابش کند بر
سرت. سرم را می اندازم پایین، سرعت قدمها را دوبل می کنم و از میانه ی دود سیگار و
نگاههای نافذ و خیره ای که روح را سوراخ می کند و به چشم مردمی دیگر مرا می بینند
می روم بخش زنان. صدای ِ پس ِ ذهنم زمزمه می کند:
« عشق اگه روز ازل در دل دیوانه نبود
تا ابد زیر فلک ناله مستانه نبود....»
برش سوم
صدای زنگ، درب سفید ِ
آهنی ِ بزرگی را باز می کند که ورودی بخشیست به نام بخش زنان. سمت راستت راهروی
دراز و باریک با اتاقهای متعددیست که سر هر اتاقی دو یا سه نفر با لباس صورتی
ایستاده اند ببینند این تازه وارد ِ بخش کیست. روبرویت ایستگاه پرستاری و اتاق
داروست و سمت چپ به هال می ماند. از در و دیوار اینجا چرک و ماتم می
بارد. اینجا همیشه کسی با کسی درگیر است و داد می زند. پرستار با بیماری که دوا
نمی خورد، منشی با همراه مریضی که بیرون نمی رود، میترای بیست و هشت ساله با هر که
از کنارش رد می شود، برای یک فندک و رویا با زمین و زمان تا کسی دست فیکس شده و
بسته به تختش را باز کند. اینجا که رسیدی باید مراقب
رفتارت باشی ،اینجا باید صورتت ماسکه باشد، اینجا هر عکس العملیت تاوان دارد،
برداشت دارد، سو دارد، اینجا خنده ات، اخمت، حتی سر تکان دادنت هزاران معنی می
شود. اینجا باید ترست را بگذاری بیرون، باید دل داشته باشی به چشمان همه نگاه کنی
و عبور کنی. از چشمهای مهربان ِ خانم افشاری که به یک زبان ِ اجق وجق صحبت می کند
تا نگاه های غضبناک ِ مرجان ِ پرخاشگر تا نگاه بی تفاوت افسانه ی اسکیزوفرن. گوشه
ی دیوار را می گیرم و می روم، اتاق دوم از سمت راست، اتاق دکتر نوحه سرا، باز هم
این در، دو دنیا را از هم جدا می کند. روی صندلی کنار میز پزشک می مانم منتظر یک
سری اتفاقات جدید در دوره ی پزشکی شش ساله ام. بنا به تکست های روان پزشکی هر که
از این در رد شود یک مهری بر پیشانیش زده می شود و همه باید توی یکی از
کلاسترهای Personality Disorders جا خوش کنند وگرنه
که روز روانپزشک شب نمی شود، شما پزشکی؟ کلاسترِ بی (
Narcissistic Personality Disorder )،
شما با چشم خودت دیدی زنت سوار مرد ِ دیگری بود؟ کلاستر ِ اِی ( Paranoid Personality Disorder )، بعد از پنج سال دوست پسرت پیچاند، رفت؟
کلاستر ِ سی ( Dependent
Personality Disorder )،
شما سه ربع دوش می گیری؟ کلاستر ِ سی (
Obsessive Compulsive Personality Disorder ) .حالا
اگر بنا به تعریف کاهش عملکرد همراه نداشته باشی دیس اُردِر را از نامت برمی دارند
باقی می شود: شما شب سخت می خوابی؟ صبح زود پاشدی؟ افسرده ای. شما هر که اندی می
گذارد پا می شی می رقصی؟ مانیا داری. شما از جرز دیوار برای خودت شکل سازی می کنی؟
ایلوژن است. فکر می کنی مادر شوهرت تشنه ی خونت است؟ دیلوژن است. از دنیا به تنگ
آمده ای؟ سویسایدال آیدا. بماند که نقطه ی مشترک هفتاد درصد این مقیم های بخش روان
یک چیز است: شیشه. نمی دانید این نیم گرم تکه های براق ِ سفید چه می کند با روح و
روان بندگان خدا.
برش
چهارم
حس
برخورد نزدیک از نوع سوم ِ اسپیلبرگ اینجا به منتهای تداعی خود می رسد. مریض ها
دانه دانه وارد می شوند و در ِ دنیایی دیگر را برایت باز می کنند. حرفهای اینها
زندگیست. گاهی فکر می کنم چه حالی می شوی نشسته ای در کلاس، یک سری آدم دورت، یکهو
یک نفر بیاید بگوید هی فلانی اینهایی که تو می بینی وجود خارجی ندارد، زاده ی ذهن
توست. اینجا همه قلم انسانی هست، افسردگی های دائم الاشک بعد از طعنه ی شوهر یا
رفتن معشوق و مانیاهای دائم الحرف ِ هایپر یک سر طیف اینجا اند و میترای فوق
لیسانس ترجمه که یک صدای سوم شخصی از صبح خروس خوان تا بوق سگ هر چه می کند را
نَریت می کند که مثلا الان از خواب پاشد، الان راه رفت و .... و علی که از وقتی
چراغ قرمز را دید فهمید که امام زمان شده است سر دیگر. مثلا
خانم
غنی آبادی ِ 58 ساله – سایکوز شیشه: آمده است خانه ی دوستش و اصرار دارد زشت است
که اینجا نشسته و چایی نمی ریزد. می گوید هفته ی پیش مشهد بوده، گریه می کند که
امام رضا به من غذا داد، قاشق داد، چنگال داد من نفهمیدم. همش دارد یکسری خس و
خاشاک را از لباسش در می آورد.
محمد
21 ساله – سایکوز شیشه: از قوه ی قضایی آوردنش اینجا به جرم سوزاندن هفتاد هشتاد
درصدی مادرش. با لباس ِ این رَپ ِرها لم داده بود روی صندلی، مادرش را انداخته بود
تو شومینه و عصبانی هم بود که چرا هنوز زنده است. می گفت پسر ِ باراک اُباماست، از
بچگی اونجا بزرگ شده و این مادر و پدر آدمهای جمهوری اسلامی اند که آمده اند
جاسوسی پدرش را کنند. هر روز با پدرش تماس دارد و فقط و فقط چون این محوطه را دوست
دارد نگذاشته پدرش اینجا را با خاک یکسان کند. جالب است بعد از 9 مرتبه شوک، به
جای بهبودی به این نتیجه رسیده که پدرش جیم مک کارتنیست.
سمیه
ی سی ساله – اسکیزوفرن بعد از ضربه به سر در 17 سالگی: می گوید هیچ مشکلی ندارد و
این ما ایم که باید بستری شویم. به نی قلیان می ماند و فکر می کند 9 ماهه حامله
است و یکبار سعی کرده با فرو کردن شیشه به شکمش آن را سقط کند. دستگاه پول را
اختراع کرده و مادرش را چون می خواسته این دستگاه را به بیرون صادر کند به قصد کشت
زده. سه تا شوهر دارد، شوهر اولش خداست، شوهر دومش را نمی شناسد و شوهر سومش پدرش
است که بعد از اینکه مادرش او را کشته سمیه زنده اش کرده.
آقای
ارغوان سی ساله – اسکیزوفرن بعد از فوت ناگهانی مادر و برادرش : می گوید از آن روز
که دستش ترکید و بردنش بیمارستان که دست تریکده را بشورند، پرستار همه ی خون دستش
را کشیده. از آن روز به بعد دیگر خون ندارد، قلب ندارد، مغز ندارد برای همین است
که ما می توانیم فکر کنیم ولی او نمی تواند. 56 درصد از معده اش از کار افتاده و
به علت بی لیاقتیش در برخورد با جنس مخالف، از همان سوراخ ترکیدگی دستش روحش از
تنش جدا شده و دیگر روح هم ندارد و مرده است.
افسانه
28 ساله – اسکیزوفرن: اهل شوروی ست. فکر می کند چون سرش درد گرفته آمده اینجا. سرش
هم برای این درد می کند که یک گنجشک از بالای درخت هوا کرده است توی سرش. می گوید
دو سالش است، 2.5 کیلو وزن دارد و 2 سانتی متر قد. چون سر کلاس ساندویچ خورده
دیپلم ردی شده و حالا یکسری آدم تعقیبش می کنند.دائم سردش است و به همین خاطر
شلوارش را در می آورد. پدرش آمده بگویند ببرد از سرش سی تی اسکن بگیرد بیاورد.
پدر نشسته بالای سرش، نازش می کند که: "افسانه جان ِ من، فردا می آیم می برمت
خانه مامانت ببردت حمام، رنگ بگذارد سرت، تمیز بشی. آخه تو دختر گل منی، تو دختر
خوب بابایی، چی شد اینطوری شدی؟" پلکهای من تاب سنگینی این خیل اشکها را
ندارد...
یکی
هم از تعریف های بیتای اینترن از بخش ِ روان رسول :جمشید، ۴۹ ساله، depersonalization یا همان مسخ شخصیت: مومن بود که موش است.
مدت بستری ش طولانی شده بود و مریض ها یادش دادند اگر می خواهد مرخص شود باید به
پزشک معالج اش بگوید که حالا مطمئن است که آدم است و موش نیست. ( مریض های روان از
هم چیز یاد می گیرند، به MDD ها می گویند به پزشک تان
بگویید دیگر افکار خودکشی ندارید، بل خلاص تان کنند و الخ ). ما هم برگه
ی خلاصه پرونده ی جمشید را نوشتیم و آمدیم برای بدرقه اش که جمشید گفت: «
خانوم دکتر، یه چیزی، من که مطمئنم آدم شده ام و دیگر موش نیستم، یعنی دیگر شک
ندارم که موش نیستم. من الان آدم ام، فقط یه چیزی، به نظر شما گربه های تو خیابون
هم متوجه می شن من آدم شدم؟؟
حالا « مو مو » کردن های
مش حسن، توی گاو ِ مهرجویی را می فهمم و فقط باید غلامحسین ساعدی باشی
و روانپزشک ِ کهنه کار ِ روزبه تا بتوانی گاو را آن طوری جاودانه نقاشی کنی...
برش پنجم
من الان می توانم بهترین
بازیگر نقش ِ روان امشب سینماهای تهران و شهرستان ها باشم. به شخصه یک
بیمار به تمام معنا به حساب می آیم و در هر بررسی ای که می کنم حداقل سه چهار
کرایتریا برای بستری دارم.از هولدن ِ ناتور دشت تا دانشجوی پی اچ دی ِ
ریاضیات رِوُلوشنری رود را می فهمم. بخش روان بخش جالبیست. یکسری دو دو تا ها و
مثبت منفی ها را پس سرت جا به جا می کند و امکان ندارد از فردای رفتن به این بخش
به هیچ بنی بشری به چشم انسان سالم و ذی شعور نگاه کنی. یکی خیره به زمین باشد می
گویی سوشیال ویددراآل، یکی با خودش زمزمه کند می گویی اسکیزوفرن، مادرت بگوید در
خیابان مراقب کیفت باش می گویی پارانوئید و شب موقع خواب منتظری شمایلی برت ظهور
کند یا صدایی در گوشت زمزمه، این می شود که بخش روان تلفیقی می شود از ترس و تعجب
و تفریح با چاشنی ای از نیو اکسپرینسز! خلاصه که من
خیلی راجع به این بخش روان و ما یتعلق به از اساتید بگیر تا مریض هایش حرف برای
گفتن دارم. فعلا این چند خط باشد مشتی نمونه ی خروارش.
برش ششم
هایلایت می کنم:
عشق اگه روز ازل در دل دیوانه نبود
تا ابد زیر فلک ناله مستانه نبود