کمی من و کمی این خنکای نیمه ی اول آذر...کمی من و کمی این بی چشم اندازی شهرم از غبار...کمی من و کمی این پروپوزال بی انصاف...کمی من و کمی این لیندور ها که در دهان آب میشوند...کمی من و کمی این تکرار فرانک سیناترا...کمی من و کمی این پس لرزه های گاهگاه زندگی ِ سوا...کمی من و کمی آن سیلی ِ رفت و رها نمی‌کنی آمد و ره نمی‌دهی ِ سعدی...کمی من و کمی ذهنم که قرابتهای بی شمار با من داشت...کمی من و کمی همین ماضی ِ کلام...کمی من و کمی این شالِ خیالِ به درازای جاده ی ابریشمم...کمی من و کمی این خاک روی دوربینم، تل کتابهایم...کمی من و کمی این صدای خش ِ برگهای پاییزه...کمی من و کمی این یادِ هری پاتر خواندن های زیر نیمکت مدرسه...کمی من و کمی این صدها سحرِ نصفه نیمه...کمی من و کمی این قصه‌ی زندگی به کجا می برد مرا...کمی من و کمی اخوان، ان‌جا که می‌گوید: « چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج ابیاری کردن باغی کز ان گلْ کاغذین روید؟ »

و صدای گرمی که می خواند:

 

"اشتباه از ما بود

اشتباه از ما بود که خواب سرچشمه را در خیال پیاله می دیدیم

دستهامان خالی

دلهامان پر

گفتگوهامان مثلا یعنی ما

کاش می دانستیم

هیچ پروانه ای پریروز پیلگی خویش را به یاد نمی آورد

حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می میریم

از خانه که می آیی

یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزینه شعر فروغ

و تحملی طولانی بیاور

احتمال گریستن ما بسیار است"

 

سحر – هفت ِ نُه