چهاردهم آذر ماه است 

و من سالی يک بار در چنین روز ِ به نام خود زده ای، دوباره چشم باز می کنم، خمیرم را کمی لگدمال تر می کنم و به قواره ی سال گذشته به آن فرم می دهم. عجیب امسال ملات خمیرم بزرگ تر شده و ورز دادنش سخت تر که من این سیصد و شصت و پنج روز گذشته را قد ِ سیصد و شصت و پنج سال گذراندم.

و من سالی يک بار در چنین روز ِ به نام خود زده ای، یک لیست بلند بالا از نداشته هایی که می خواهم داشته باشم، نکرده هایی که می خواهم کرده باشم، ندیده هایی که می خواهم دیده باشم جمع می کنم و به در و دیوار ذهنم منگنه و همان دم تا سال دیگر فراموش. اینکه امسال ناباورانه ببینم که پنجاه درصد شان تیک می خورند لذتی دارد که کاش دومی داشت.

و من سالی يک بار در چنین روز ِ به نام خود زده ای، یک خیز بلند بر می دارم و از روی تمام زندگیم پر می کشم و حین این گذار ِ نرم برگ برگش را ورق می زنم و عجیب اینبار احساس رضایت دارم و خوشحالم که نمی توان قیچی به دست مانند فيلم های تلويزيون زندگی ِ رفته را سانسور کرد که مطمئنم در اوج غم و عصبانیتها گندی می زدم و ناب ترین ِ خاطراتم حذف می شد. 

و من در چنین روز ِ به نام خود زده ای در صحت کامل عقل و جان اقرار می کنم که بدست آورده هایم را به این راحتی ها از دست نمی دهم حتی اگر درد باشد، حتی اگر زخم باشه یا چیزی که هیچ از آن نفهمم و این بیست وسه سالگی ِ رفته با همه ی آن لانگ دیستنس و بریک آپش، دادگاهها و طلاقش، دعواها و پلیسش، گریه ها و ختم پدر پریسایش، جراحی و اطفال و زنانش، مستی ها و بازی هایش، این سوپرایز پارتی و آن دورهمی هایش، شب های یوسف آباد و "جِرمَن گایز"ش، کافه و شمال و کوه رفتنهایش، همه و همه ی روزهایش بهترین بود و حیف که زندگی برگشت پذیر نیست یا به قول آن راننده ی خاور دنده عقب ندارد وگرنه باز هم مو به مو همین کارها را می کردم و همین می شد یا نمی شد. انسان در زندگی خود به گاهی می رسد که می فهمد چه چیز نگه داشتنیست ، چه کسی اهمیت دارد و چه چیز را باید از بن و ریشه دور انداخت و من این زندگی الانم را می خواهم کش بدهم و این جماعت دوستان دور و برم را هر چه دوستت دارم بگویم کافی نیست که با دنیا عوضشان نخواهم کرد. کی بود می گفت ایتس نات وِر یو آر بات هو یو آر وید ...

 

القصه بیست و چهار ساله شدم . با هم بقیهء فیلم را می بینیم ...