از آخرين سری يادداشتهای سنهی هشتاد و نه شمسی
ددر نرفتن بی بی از بی چادریست و این تارک ِ تکنولوژی و دنیای مجازی و اینترنت و وبلاگ نویسی و چه و چه شدن ِ اخیر من نه از دنده ی ایمان ِ ابراهیم و آدم شدن، که از اوج فلاکت و بدبختیم است. نمی دانم این چه ویری بود که بر من مُنزل شد که امسال کوروش علیه رحمه را یاد کرده و کمر همت بستم به ارج نهادن ِ سنت دیرینه ی سرزمین آریائیمان و دهانم دارد زیر این حفظ شدید ارزشها، شدیدا سرویس می شود. هر چه هم که وقت ِ بیشتر می گذارم و بیشتر جای جای این خانه را می تکانم بیشتر کِش می آید و باز سوراخی، جرزی، دیواری ، کمدی، چیزی تهش مانده و تمامی ندارد!! به همین برکت! برای همین یک عمر خواهرانه، مادرانه، دردمندانه، خیرخواهانه و ... هر که دیده و ندیدم نصیحت کردم که جانم، عزیزکم، زندگیتکانی باید نه حتا در دقیقهی نود، که در وقت گل طلایی انجام بگیرد وگرنه از دو سو جرت می دهد، یکی اینکه سر فرصت تکانیدن همان و با هر نیم خط نوشته و ترانه و عکس روح را نفله کردن همان و آن سوی دیگر اینکه، وقتی نشستی وسط و همه زندگیت را ریختی دورت گه گیجه ای می گیری آن سرش ناپیدا و هی این تل ِ زندگی ِ دورت انبار تر می شود و تمامی ندارد. خلاصه در بَلبشوی خانه ای که بهم ریخته ام مثل خر در گل گیر کردم و کم کم دارم داغ می کنم. تازه متوجه شده ام که شرکت رافونه ملت را گیر آورده است، برای هر کوفتی که در خانه ها بکار رفته، از شیرآلات و گاز و یخچال و کف اتاق و سقف حمام و سنگ و کاشی و سرامیک و دیوار و سرویس بهداشتی و مواد چوبی و مواد فلزی و سوراخ پیریز و چه و چه هر کدام جداگانه شوینده ی مخصوص زده، با توضیح مکفی و خوب خر کن ِ مزایای استفاده از آن اما فورمولاسیون پشت ِ ظرف و حتی ترتیب نوشتن مواد لازمشان با هم مو نمی زند. حالا یا چون من در شیمی کُمیتم لنگ است و فرق Na و H2 را نمی دانم از این قرتی بازی ها سر در نمی آورم و یا این از پدرسوختگی و بازارگرمی و رنگ بازی ِ دوستمان است. الله اعلم. بگذریم. خلاصه که از دیو و دد ملولم و امدادهای غیبیم آرزوست. یک "جینی این د ِ باتل" ی می خواهم که با یک چشمک ترتیب همه را بدهد. اگر جینی هم سرش شلوغ بود یکی از آن سه فرشته ی به غایت اُسکُل و دوست داشتنی ِ زیبای خفته هم کفایت می کند. نشد آقا من به دابی هم قانعم. با تشکر
سحر – واپسین روزهای دهه ی هشتاد هجری