میروم، اما نمیپرسم ز خویش، ره کجا؟ منزل کجا؟ مقصود چیست؟
اول ) آوینی می گوید : هنر آن است كه بمیری،
پیش از آنكه بمیراندت
چهلچراغ مجله ی هر شنبه ی یک سال سوم راهنمایی من بود آنقدری پیر شده ام که یادم نمی آید چه شد که با نیکا ی دوست تصمیم گرفتیم تحریمش کنیم اما دیگر در حد همان عکس جلد ِ سکّوی روزنامه فروشی ها ماند تا نیمای دوست در آن نوشت و سنّت شکستیم و دو باری خریدیمش، با این وصف در جرگه ی عاشقان سینه چاک و خوانندگان معتادش شماره نمی شوم اما آنقدری خوانده ام که وقتی خبر توقیفش را بشنوم مور مورم بشود و بروم به آن گذشته ی نه چندان دور زندگیمان که لیست اسامی ادبیات مکتوب توقیف شدمان به قطاری ابدی می مانست. چهلچراغ برایم حکم تنها مجله ی جوان ِ این وانفسا بود که هر چندین و چند صفحه اش حرفی برای گفتن داشت که نشاط هم، جامعه هم، شرق هم، زن هم و بگیرو برو که دلم می سوزد و کاری ازم بر نمی آید فقط اینکه بگویم متاسفم و الحق این یکی را خوب یاد گرفته ام که در مقام واکنش به این همه کنش های دور و برم و کنش کنندگان اطرافم و در مقام پاسخ گویی و در مقام حفظ ادب و در مقام چه و چه به گفتن متاسفم بسنده کنم – مادرتان فوت کردند، متاسفم / صاحبخانه بیرونت انداخت.. متاسفم / شما هم به جرگه ی بریک آپ ها پیوستی ... متاسفم / تافل هم مشمول تحریم شد .. متاسفم / اعدام شدند..متاسفم – و ما عادت داریم...
دوم) ویکیپدیا می گوید: عدد اول عددی طبیعی است که بر هیچ عددی بجز خود و عدد ۱ بخشپذیر نباشد ....... پیدا کردن ضابطهی جبری برای اعداد اول همچنان جزو یکی از معماهای حلنشدهی ریاضی باقی مانده و هنوز کسی به فرمولی برای آنها دست نیافته است. دنبالهی اعداد اول به این صورت شروع میشود: ۲، ۳، ۵، ۷، ۱۱، ۱۳، ۱۹،۱۷...
و یکی از اعضای بی ضابطه ی همین دنباله ی بیضابطهی اعداد اول بیست و سه سالگی ِ رو به زوال من است که باورم نشده یک سال گذشته و خسته شدم از بس گفتم انگار همین دیروز بود واین بار واقعا انگار همین دیروز بود و اگر بخواهم به این شیوه ی تازه مُد شده و حَسَنه ی حکومت که با لقب دادن به سالها می خواهد تاریخ بسازد و به این بی معنایی معنا ببخشد مثل سال اقتدار و حق ِ وحوش ، سال پرواری ِ گوسفندان، سال هسته و ... این بیست و سه سالگی را نامی دهم بی شک می شود : سال از دست دادگی که من و هر آنچه اطراف من بوده از دست دادم و فقط مانده این خانه که اگر تا این هفته ی باقی مانده این هم پَر شود می شود هر آنچه تعلق و خاطره و احساس امنیت و تو بگو هر آنچه کِشتم و خون جگر خوردم بریزی در کیسه ای و تحویل ِ نمی دانم اسمش را بگذارم تقدیر بگذارم زباله دانی ِ یونیورس بگذارم تاریخ، بدهی و بنشینی بی هیچ، سرْ سبکی، خالی، و عجیب اینبار دلم می خواست می خواندم بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود.
سوم) حافظ می گوید: ای مگس عرصه ی سیمرغ نه جولانگه توست
رئیس جمهور مردمی کشور ما افاضه ی جدیدی را زایمان کرده است. از آنجا که ایشان درس خوانده اند و در آن چند سال ِ دانشگاه کارشناسی ِ هر موضوع و غیر موضوع موجود در جهان را کسب کرده اند و صاحب سخنند و حرفشان متر و شاقول است در باب این سخنشان اضافه گویی نمی کنم که همان سنتِ بدون شرح نویسی ِ زیر کاریکاتورها برازنده ی این "کوُت" است. ایشان در مراسم تجلیل از خیرین امر ازدواج فرمودند: «باید سن ازدواج را برای پسران به حدود 20 سال و سن ازدواج برای دختران به حدود 16 الی 17 برسانیم. و در ادامه فرمودند اگر ما ازدواج آسان را بتوانیم ترویج کنیم شیطان را هزاران سال نوری از خود دور کردهایم.» البته ایشان خیلی حرفهای دیگر را نیز زده اند و با ازدواج مشکل مسکن و بی کاری و هزار بلای طبیعی دیگر را هم حل کردند و بهتر است خودتان از اینجا بخوانید. به هر حال ما که تُرشیدیم و از ما گذشت، فقط امیدوارم آنهایی که به وصال رسیده اند بعنوان نسلهای بعدی مسئول تر باشند و از قنداق قال قضیه را بکنند تا کمتره ترشیده تحویل اجتماع بدهیم و این قضیه هم حل شود و شیطان در یک هزار سال نوری آن ور تر گم بشود و راه بازگشت به ما پیدا نکند و همان برود پی امریکا و انگلیس و باقی جهان خوارها و ما یک راهرو به مدینه ی فاضله بودنمان نزدیکتر شویم. مانده ام چطور در راستای ترغیب ملت و خود "لارج" انگاری برای این قضیه نرخ تعیین نکردند و مثلا پانصد هزار تومان شاباش به هر زوجی که مزدوج شوند اختصاص ندادند. یکی نامه ای به ایشان بنویسد.
و چهارم) شاملو می گوید: آی عشق آی عشق رنگ آشنایت پیدا نیست.
سحر – من کنت مولاه فهذا علی مولا ی هشتاد و نه