خشت می زنم به نیت بالا آوردن مغزم، قربتن الی الله...
صفر- این به لاله ی در خون خفته نوای غریبیست، امکان ندارد با شنیدنش سلولهای مغزم شروع به حفاری کردن خاطرات کودکی نکنند. فلش بک هایی از آذین بندی ها و کاغذدیواری ها، از یک سری شور و شوق های بی پایه که به شرافتم قسم هیچ کدام از آن توله هایی که آذین می بستند و شرشره می کشیدند نمی دانستند برای کی یا برای چی، از گروه های سرود و تواشی و یک سری تئاترهای صد تا یه غاز که یکی فرحش می شد و آن یکی شاهش که بد بود و خبیس بود و دماغی داشت به قواره ی بشریت و از پس ِ عینک ته استکانیش ایران را تاراج کرده بود و از منِ کودک که کل ذوقم روی مبل پریدن ها با بیس آهنگهایش بود و تعجب پس ِ دیدن آن صحنه ی خیل مردم روی ساختمان نیمه کاره حوالی ميدان ازادی و قطعا تعطیلی بادآورده اش. من هیچ وقت کاغذ دیواری ای نساختم، یا دستی به برنامه های مفرح و خر رنگ کن این دهه نداشتم ، کلا به وریم! نبود و الانم نیست. اما اینکه چرا هنوز بیس ِ الله الله الله ش اپی نفرین می انگیزد، نمی دانم.
یک- بازار مقایسه عجیب داغ است. هر که از راه می رسد دارد ریشه یابی می کند تونس را ، مصر را، ایران را، هشتاد و هشت را، پنجاه و هفت را و کلا گلوکزهاست که می سوزد و من برایم جالب است. من نیم متر قد داشتم این ریشه یابی ها بود حالا 3 برابر سن و قد دارم و هنوز گره اش کور است. ملت ما انقلابی کردند به دو لحاظ متمایز از سایر انقلاب های تاریخی، یکم آن که در بهمن ماه پنجاه و هفت غم نان معنی نداشت، دوم آن که به شهادت تاریخ در هیچ کدام از خیابان های منتهی به میدان آزادی چی توز و ساندیس و کوفت و زهر ماری در کار نبود که به حکم ِ سندیت ِاسناد ِ ملی، نود و هشت و هشت دهم درصد اهالی ِ آبادی خودجوش و رونده شاید نه از سر سیری اما بی شک در اوج سیری شوریدند. اما الان دهه ی هشتاد است، الان مردم برای نان تن می دهند و آن نود درصد توده ی مردمی که باید شور بیانگیزند، اسکناس کنار هم می گذارند ماه سر آید. آن هشت در صد دیگر هم که دیدید آمدند، جر هم خوردند و برگشتند دنبال همان مانیفست نوشتن ها و کتاب خواندن هایشان. خط اول تونس و مصر دانشجو و روشن فکر نیست، کارگرِ به اینجا رسیده اش است که تنگ آمده. کارگرهای ما دنبال سیب زمینی ها و ساندیس ها رفنتد به باور اینکه یک مو از خرس کندن غنیمت است. آن مردمی که کار از دستشان بر می آید هنوز راضی اند. به خداوندی خدا قسم.
دو - زن بابای تناردیه ی ما باز دایه ی عزیز تر از مادرِ دیگری شدست و این نُچ نُچ کردنِ پس ِ مداخلات دولت مصرش زبان مرا لال کرده. من یک روز این سنگ پای ضرغامی را تقدیر می کنم، به جان عضو شریف، یکی از همین روزها...
سه – بعد از مدتها به صحن مبارک دانشگاه قدم رنجه کردم. همان دم که پا به حیاط گذاشتم حس یک انقلاب فرهنگی زده را داشتم آن قدر که همه چیز کن فیکون شده، آنقدر که از در و دیوار دانشگاه آرم دانشگاه تهران می بارد، انقدر که خبر شماره های هویت جدید بند نمی آید، انقدر که شنیدم اکبرآبادی و علی اصغر را از سانتر آموزشی بر می دارند که بدانیم اکبرآبادی درس زندگی بود و مراحل زایمان و پاپ اسمیر و تنگی واژن را با دو بار گاید خواندن از بری اما دو ماه اکبرآبادی از من سحری دیگر ساخت و حیف باشد ، حیف باشد و یا علیاصغر؟ علیاصغر NICU ِ پنجاه تختخوابی مرزهای پرگهر را داشت، میرفتی توش، پنجاه تا آدم که عمدتن سنشان به ساعت هم نمیرسید، مدل ِ مرغ ِ سوخاری توی سفینههاش میچرخیدند که مهتابیها زردیشان را سفید کند. میایستادی به تماشا و پر میشدی از زندگی... خدا داریم؟؟ خدا نداریم؟؟ خدا هست؟؟ خدا نیست؟؟ مهم نیست. تا به امروز یک واقعیت اینجوری به گوشم سیلی نزده بود.
چهار- پی دی اف جشواره تئاتر فجر جلویم باز است، حتی تئاتر هم دیگر وسوسه نمی انگیزد. امید آن که به زودی ِ زود - خواندنی فرهاد در روزهای آخر اسفند - قصه ی زندگی ورق بخورد .
پنج- انسانها به مدد روابطشان یک چمدان به قواره ی آن خاطرات، به قواره ی آن احساسات به دوش می کشند که در طی هر قد کشیدنی هی این چمدان پُر تر و بزرگ تر می شود و سنگین تر می شود و هل دادنش جانکاه تر. اینجاست که واقعیت دو حال است، یا به دست تقدیر هرکولی هم مسیر می شود و این بار را با هم تقسیم می کنند و هَپیلی اِور اَفتر که به شخصه این پایان ها را همان در حد والت دیسنی و پیکسار شُرت می دانم و معتقدم حال دوم پر محتملتر است و بس بهتر که آدمی به تنگ بیاید که چکی به صورتش بخورد و بیدار شود و چمدان را ببیند که آدمی به نقطه ی عطفی از زندگیش برسد که ببُرد، بکَند، بتکاند و آن چمدان را جا بگذارد تا رهاتر برود و من استیت الانم همین است و حالم سبک است و دست در جیب کرده ام و سوت زنان می روم، گویی که در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمیکرد. که بود می گفت چِنچ ایز این اِویتیبِل
شش- هی خواستم ننویسم یا این افسار گسیخته افکار را سامانی دهم بعد تا بلکم فضاحت نیافریند اما فوج کلمات از یمین و یسار امان ندادند و نوشتن به زایمان می ماند و دست خود آدم نیست بخصوص هنگامه ی درس خواندن آن هم این درس خواندن ِ هر دم بیل من که هنوز ذهنیت ام به عینیت مطلب دل نداده که هر آن عقده ی فروخفته و تمایل ِ به خواب رفته و چشمان نیمه باز و تمنای سالیان ِخاموش است از عمقی ترین ِ لایه های درون نیش می زند و من هم که نه گفتن نمی شناسم و بای دِ وِی نوشتیم و آی فیل ماچ لایتر ناو
« کلمه خوب است
همین کلمات ساده ی کوچکی
که گاه یادمان می رود
برای هر حرف زیر پا مانده ی بی شکایت اش
چه مشکلات مزخرف بی منظوری کشیده ایم..»
سید علی صالحی
سحر – کمی مانده به نیمه شب دوازده بهمن ماه