به جان شریف قسم تمام زورم را زدم تا این آرشیو وبلاگ یک سکته در تاریخ فروردین ِ نود نداشته باشد که نشد! یعنی نه که نشود ولی هی که نمی نویسی گفته ها و نا گفته هایت معلق می ماند در هوا، حس های آنی ات هم که بنا می بود با همین کلمات نقاشی کنی به قولی به "چوخ" می روند. بعد این مثل یک چرخه ی معیوب هی پشت سر ِ هم علت و معلول می شود تا اینکه به اینجا می رسی که هر چه شد بنویسی تا بلکم اردیبهشت هم به سرنوشت فروردین دچار نشود. این یک درد است، " موود رگولیتوری" بودن ِ اینجا هم حکایت غریبیست. یعنی من حقیقتا نمی دانم چرا وقتی صفحه ی این بلگفا را باز می کنم تا چیزی بنگارم، یک فیلتر ِ تور توری ِ خال خال ِ اندوه ِ عظمی "زارپ" می افتد به روی تمامیتم و حتی اگه در حال ِ بشکن و حرکات موزون هم باشم، مرثیه خوان و نوحه سرای شش سیلندر می شوم . بگذریم،

اینجا تهران، ابتدای اردیبهشت ماه است با این ویارانه ی هوایش که هر روز صبح تا ظهر آفتابش هی خنگ تر و خنگ ترت می کند و شب با سه ملافه و یک روتختی باز هم کز می کنی و تریک تریک می لرزی.

اینجا تهران انتهای فروردین ماه با آسمان ملس ابرآلود است و منی که تمام زندگیم را و آن خیر سرم تصمیمات کبرای ِ سال تحویلم را ول کرده ام و برای خودم کار تراشیده ام! عکس می گیرم و از آنجا که نزده می رقصم این کار رفته در صدرِ امور زندگی ِ روزمره ام. 

اینجا تهران اواسط فروردین ماه با هوایی داغ ِ داغ است و همان مینی بوس ِ بخش روان با همان هایده خوانی هایش که اینبار به توفیق اجباری ِ بخش بهداشت ما را می برد دونغوز آباد ِ سفلا (تو بخوان ده ِ رامین ته ِ ته ِ تهِ شهریار). به جز آفتاب ِ فرق سرم و خواب ِ موقع رفتن و بر گشتنم و" خودت یه روز می فهمی من واسه تو چی هستم" و اینکه زنان ِ آنجا مرده نمی زایند و از زایمان نمی میرند و بچه ها همه یه تنه دو سال شیر مادر می خورند و آنجا دهات نمونه ی کشوری و خاورمیانه ای است و کی گفته ما بهداشت نداریم و همه با هم قربان ِ قد و بالای مرضیه جان برویم، و دهاتهایمان نیویورک است و شهرهایمان افغانستان، هیچ حرف ِ خاصی از آن دیار ندارم. خلاصه که همه با هم: " این جدایی ها قصه ی روزگاره   زندگی هنوز خوشگلی هاشو داره   زندگی هنوز خوشگلی هاشو داره"

اینجا تهران هفته ی دوم فروردین ماه، هوا بس بهاری، تهران بس سوت و کور و دوست داشتنی. خرید نکردیم، عید دیدنی نرفیتم،  آمدیم برای کاهش تصادفات جاده ای کمکی باشیم و سفر هم نرویم که دیدیم نه تقدیری، نه تشکری، نه یکی جایزه ای داد نه یکی مصاحبه ای کرد. این شد که با امیر به جاده زدیم تا شاید اینجوری خدمات ارزنده ای به مملکت کرده باشیم و به شرافتم قسم من یک روز یکی از این دوربینهای سرعت سنج ِ راهنمایی رانندگی را با آن مسئولان ِ پشت سرش زیر می کنم. ببینید کی گفتم.

اینجا تهران اول فروردین ماه است که در میان شگفتی همگان بعد از زمستان بهار آمد و شمشادها جوان شدند و پرندگان مهاجر کمی ترانه خوان شدند.