One day at a time--this is enough
پانگاشت)
از در میانی ِ ساختمان پاویونهای بیمارستان رسول که بیرون بیایی یک مسافت راهرو مانند کوچکی داری تا برسی به یک دو راهی. حالا دو هفته است به جای مسیر همیشگی ِ راست برای رسیدن به بخشها باید بپیچم به چپ، طبقه ی نروسرجری و الجناح الخاص! و چشم پزشکی را رد کنم تا وارد یک دنیای ِ دیوانه ی دیوانه بشوم. بیش از پنجاه اتاق با بیش از صد مریض، یک نریسینگ ِ ناز که کارشان هنوز برای من جا نیافتاده، رزیدنتهایی که با بالا رفتن ِ رَنکینگشان آستانه ی اعصابشان هم "نَرو" تر می شود، چندین اتند ِ بی چاک دهن و در آخر به نام خدا، به بخش ِ شهید پرور ِ جراحی خوش آمدید.
نگاشت)
کشیکهای جراحی دهن آدم را صاف می کند آنقدر که با آغوش باز برای مرگ دست تکان می دهی. بعد از این بیست و چهار ساعته های کشنده روزی آغاز می شود که دنیای دیگریست و در ترمینولوژی ِ بیمارستانی "پُست کیشیک" نام دارد. حالا اگر این روز را یک "سِلِبریشن" بخوانیم، پست کشیک مراسم ِ خاصی دارد که هر آنچه دهن صاف شده در شب قبل بوده را آرام برایت می شورد و پاک می کند اینطور که: شیفت را که تحویل می دهی مخصوصا اگر مورنینگ هم پایت نباشد، می روی منتها علیه سالن میشینی، توی نور تاریک شده ی سالن (برای کمک به دیدن اسلایدها) و پس زمینه ی صدای فحش و هوار اتندینگ ِ محترم چشمایت کم کم گرم می شود، لم می دهی و با روشن شدن چراغ از خواب می پری. مورنینگ و مورتالیتی و این کنفرانسهای بدتر از فحش ِ خواهرمادر ِ استاژرها تمام شده و باید کوچ کنی برای راند دوم مراسم در پاویون! میرسی طبقه ی چهارم، لیوان و تی بگ و خامه شکلاتی و نون به دست مستقیم به سمت ناهارخوری. یک ضیافت چند ساعته به صرف یک صبحانه ی خرکی و یکی دو جین غیبت رزیدنت ِ کشیک دیشب و غر زدن ِ حجم کاری و لوده بازی و چه و چه، تا بشود ظهر و منشی ِ عزیز اجازه ی رفتنت را صادر کند و تو عطای این بیمارستان را به لقایش ببخشی و بتپی توی آژانس و کوله ی ده کیلویی ات را پرت کنی صندلی بغل و تمام راه به بالش و تشکی که انتظارت را می کشند فکر کنی.
کلید در ورودی را که انداختی، پرواز می کنی. مقنعه را از سر میکشی، کلیپسی که متعهدانه نزدیک سی و چند ساعت موهایت را بالا نگه داشته می کنی، یک ماساژ محکم به موهای در هم گوریده ات می دهی، مانتو، کفش، حتی ساعت و جوراب هم در آسانسور استریپ می شود. تمام بند و بساط را پرت می کنی دم در و می روی سمت اتاق. کامپیوتر را روشن می کنی و در فاصله ی بالا اومدن و کانکت شدن این اینترنت ِ نفتی یک دوش دبش می گیری و هر آنچه بوی گند ِ زخم گانگرن شده و پانسمان ِ چست تیوب و بوی کیسه ی کولستومی و محتوی ژژنوستومی مریض و انگشت توشه رکتال و دستهای کاربنی و ساعد خونی و درد و آه هست به سیستم لوله کشی تحویل می دهی و تطهیر می شوی. ده دقیقه ای از دنیای خارج و روز رفته و اوضاع بقیه باخبر می شوی و با همان حوله و موی خیس کز می کنی زیر پتویی که هنوز یخ است و بالشی که هنوز خپل مانده. نیم ساعت اول بین خواب و بیداری (همان فاز نان رِم ِ خواب) تک تک شرح حالها و پروسیجر ها و رزیدنتها و فلان گرافی مریض و پاویون و اساتید و اُردرها و ریپورتها در کمال ناخواستگی در ناخودآگاهت مرور شود تا نفهمی کی به خواب مرگ رفتی و سه – چهار و حتی پنج ساعت بعد با صدای تلفنی، زنگ دری، صدای پدری از خواب بپری. ده دقیقه ی اول صرف شناخت مکان می شود و ده دقیقه ی دوم زمان. بین شب یا صبح بودنش هم کمی کلنجار می روی تا بالاخره اورینتیشن حلول می کند و خوشحالی که لااقل چند ساعتی وقت داری خانه و خانواده را دریابی. یک چایی داغ با کیک خرماهای شیرین عسل، دو سه تا کش و قوش برای ته مانده های خستگی و این می شود الف تا یای ِ مراسم گریز ناپذیر ِ پست کشیکهای من تا دوباره فردا یا پس فردایش عازم همان کارزار بشوم و همین مراسم.
پس نگاشت)
فردا و سه شنبه عازم جبهه ام. تنها دلخوشی ام می شود، نیلوفر ِ همسنگرم و سالادهای پر از لیمویش، رد دادنها و مسخره بازی های نیمه شبهایمان، وعده ی لوبیاپلوی ناهار و سالاد ماکارونی ِ شب* و این مهم که در اوج خستگی و خر کاری می تونم با رکیک ترین ادبیات تاریخ خستگی و کوفتگی و اعصاب خوردی را برایش دیکته کنم، بی خجالت و رودرباستی و لابد اینها بعدها همه خاطره می شوند. چه می دانم.
سحر، آخرین روزهای بهمن نود.
*برای رفاه حال ِ ما! غذای پاویون را پولی کرده اند ، از انجا که آن کوفت مجانی هم نمی ارزید ما مجبوریم از خانه قابلمه بقچه کنیم.